Sunday, October 25, 2009

 روی لبه‌ی ولی‌عصر

مردن از آبان آغاز می‌شود،
از آبان است که آرام‌آرام می‌میریم،
آرام‌آرام سرد می‌شویم،
جمع می‌شویم توی خودمان،
جدا می‌شویم،
تا بهمن.

این‌که می‌گویند از سرما ست،
از سرما نیست،
از هوا نیست،
از فاصله‌ی خورشید تا زمین نیست که
تو از سر ِ ما نمی‌افتی،
فصل ‌به فصل
آبان به آبان،
تا که از نبودنت می‌میریم،
به تاریخ آخرهای بهمن.

و خدا شاهد است،
همین خدای بلندتر از خیابان ولی‌عصر شاهد است،
که ما، تمام تابستان‌ها و بهارها،
در خواب‌مان، به خودمان دروغ می‌گوییم که
آبان امسال با هر سال فرق دارد،
آبان امسال عادی می‌شویم،
آبان امسال از سرمان می‌افتد.
نمی‌افتد.

تو چرا تمام نمی‌شوی؟
چرا حتا دوباره آغاز نمی‌شوی؟
چرا نمی‌شود که با تو قدم زد،
در امتداد این خیابان بلند،
همین‌طورها که طوسی پوشیده‌ای،
که آن دست‌کش‌های بدون انگشت را پوشیده‌ای،
و موسیقی‌ات
با سیم‌ها
تا توی خود گوش‌هات رفته است،
انگار که دنیا ایستاده باشد
تا آخر این ترانه،
که با خودت برقصی
بی‌خیال تمام دنیا
روی لبه‌ی ولی‌عصر،
روی پوست این شهر مستبد که
سرانجام
تسلیم زیبایی‌ات شده است.

تو چرا پیروز نمی‌شوی؟
چرا شکست‌مان نمی‌دهی؟
بگذار از تو شکست بخوریم،
از تو شکست بخوریم، نه از آبان،
نه از آذر، نه از دی،
بگذار که
هر سال، هر سال،
آخرهای بهمن نمیریم،
و تمام تابستان و بهار را مرده نباشیم.
بگذار که با تو باشیم،
بگذار که این خیابان را
یک بار تا آخرش قدم بزنیم و
به تو برسیم،
به دست‌های تو که
فاتح شده است بر ما.

سوم آبان ۸۸

Wednesday, October 21, 2009

 سالگرد

فردا ساعت شش صبح
خبر می‌دهی که دیر می‌رسی،
من شبیه معلم‌های ساده‌ام،
تو خیابان را اشتباه می‌گیری.

فردا ساعت هفت صبح
بعد از هزار سال و یک‌ساعت،
خواب یا بیدار،
خودت هستی که پیدات شده است،
حتا دست‌هات را شبیه خودت تکان می‌دهی.

فردا ساعت هشت صبح
یادم باید بماند که نباید
نباید بگویم که «آیا می‌شود
آیا می‌شود از تو عکس گرفت»،
وقتی که دوربینت، نمی‌دانی چرا
نمی‌دانی چرا روشن نمی‌شود.

فردا ساعت نه صبح
تو از موسیقی راک حرف می‌زنی،
از ترانه‌ی رضا یزدانی که
«این جا را باید این‌طور می‌خواند».
من یک‌قدم عقب‌تر از تو نشسته‌ام،
رسیده‌ایم آن بالا،
بالای کوه.

فردا ساعت ده صبح
توی سرازیری لیز می‌خوریم.
تو می‌گویی:
«کوه را باید با پنجه‌ی پا پایین آمد» و
توی سرازیری لیز می‌خوریم.
من می‌گویم:
«پس باید با پنجه‌ی پا پایین آمد» و
لیز می‌خوریم،
تو می‌گویی:
«دیدی اشتباه می‌کنی؟
هر جاش را باید یک‌جور پایین آمد».
نگاهم می‌کنی و می‌خندیم.

فردا ساعت یازده صبح
راننده می‌گوید: «یازده هزار تومان»،
از هم خجالت می‌کشیم، چانه نمی‌زنیم،
کرایه را دنگی حساب می‌کنیم.
توی تاکسی که نشسته‌ایم،
کتاب‌ها را می‌دهم که بخوانی،
«سمفونی مردگان»، «شرق‌بنفشه»، «همنوایی...».
پس‌فردا درباره‌ی سمفونی حرف می‌زنیم و
تو زود کتاب‌ها را می‌خوانی،
خیلی زود.
زود می‌خوانی و
این خودش داستان دیگری ست.

۲۹ مهر ۸۸ – چند ساعت مانده به طلوع

Saturday, October 17, 2009

 تو شدن

تجریش،
شلوغ‌ترین میدان انزلی ست که
اشتباهی
از شمال تهران سر درآورده است.

نانسی سیناترا هم انزلی‌چی بوده است،
وقتی که اشتباهی
وسط‌های آلبوم تازه‌ی نامجو
ترانه‌اش پیدا می‌شود،
وسط‌های تجریش،
توی گوش‌های من،
آخرهای مهر،
نزدیک‌های غروب،
و من فکر می‌کنم که
اولین باری که این آلبوم را می‌شنوی،
به نانسی سیناترا که برسی
آیا یاد من خواهی افتاد.

تجریش، حتا،
غروب که می‌شود،
نام دیگر شنبه‌بازار هم هست،
با ویترین‌هایی که
هر چقدر نگاه کنیم
فقط عکس تو را می‌بینیم،
انعکاس عکس تو را
از روی تمام شیشه‌ها
وقتی که جای من خالی ست،
وقتی که دیگر من نیستم.

تو شده‌ام برای خودم،
سبزه شده‌ام،
پوستم کشیده شده است،
تنانه شده‌ام،
دیگر فقط افلاطونی نیستم،
دستم را که بگذاری روی کاغذ،
با مداد که دورش خط بکشی،
یادگاری می‌شود،
آن‌قدر خاطره می‌شود که
بعدتر می‌توانی درباره‌اش شعر بگویی.

خاطره یا خیال؟
خیال را فقط یک نفر به یاد می‌آورد،
خاطره را دیگری هم به یاد دارد.
طرحی از دست راست تو
حالا یک خاطره است یا یک خیال؟
آن گوشه‌های ذهن تو
از تجریش، تا انزلی، تا تجریش،
همین‌طورها که باران گرفته است،
آیا من چقدر خیالی شده‌ام،
آیا چقدر به یادم می‌آوری.

۲۴ مهر ۸۸

Saturday, August 01, 2009

 تو

بیا یک قرار تازه بگذاریم

دهم مرداد ۱۳۸۸