Friday, October 01, 2004

 نسل « گنجشک لالا » - 1

... خیلی بده، خیلی بده كه سن كمی برای زنده بودن و بعد مردن داشته باشی. داره میاد اون لعنتی، افسردگی من داره بازم میاد، می‌خوام فرار كنم، می‌خوام تركش كنم، ولی اون آروم آروم مثل یك زن اثیری بهم نزدیك می‌شه و منو می‌كشه توی بغلش، دست و پا می‌زنم، تقلا می‌كنم، [دکتر] می‌گه "افسردگیت از كجا شروع می‌شه؟" می‌گم از اولین بوسه اون زن اثیری، نه این‌ جوری نمی‌گم، می‌گم "از كتاب از موسیقی از نوشته‌هام از گرسنگی از بی‌خوابی از یه تیكه از یه كلمه از یه اخم از یه لبخند از یه تلفن" از اولین بوسه اون زن اثیری. می‌ترسم، داره بهم نزدیك می‌شه.

این چند خط را از دیالوگ‌های رمانی که تازه خوانده‌ام انتخاب نکرده‌ام. لابد پیش آمده برایت، مثلا وقتی رمان‌های کلاسیک دوره‌ی رومانتیک‌ها را می‌خوانی، که آرزو کنی ای‌کاش زندگی واقعی هم به همین لطافت و آرامشی بود که در رمان تصویر شده. تازگی‌ها اما قضیه برای من برعکس اتفاق می‌افتد. یعنی خیلی وقت‌ها توی وبلاگ‌های روزنگار آدم‌های آشنا و نا آشنا، چیزهایی می‌خوانم که آرزو می‌کنم ای‌کاش قسمتی از یک رمان بودند، نه نقل اتفاقات یک زندگی واقعی. اگر قسمتی از یک رمان بود، می‌شد احسنتی به قدرت نویسنده‌اش گفت و بعد، حالا نهایتش بعد از چند روز، رهایش کرد. اما وقتی می‌دانی که رمان نیست، وقتی می‌دانی که واقعیت‌های یک زندگی واقعی است، آن هم نه زندگی خاص یک آدم خاص، که زندگی به ظاهر معمولی یک آدم معمولی، یک آدم معمولی مثل خودت، مثل خیلی‌های دیگر از دور و بری‌هایت، آن‌وقت دیگر نمی‌توانی به این سادگی‌ها سرت را بیاندازی پایین و عبور کنی.

آن چند خط اول نوشته را از وبلاگ روهام انتخاب کرده‌ام. رفیق بیست و سه ساله‌ی من که با اسم مستعار، هر چند روز یک‌بار وبلاگ بی‌نام‌ونشان و ساده‌اش را به‌روز می‌کند. مهم نیست که روهام کی هست و من چقدر این موجود را دوستش دارم. اصلا آن چند خط را برای تکه پاره کردن تعارف‌های وبلاگی و از این‌جور مزخرفات، اول نوشته‌ام نیاورده‌ام. حرفم چیز دیگری است. این‌که هر کس از هم‌نسل‌های من، حالا اسمش روهام باشد یا هر چیز دیگر، اگر نوشتن بلد باشد و اگر مثل من به هزار و یک دلیل گرفتار خود سانسوری نشده باشد، اوضاع زندگی‌اش را با همین کلمه‌ها، یا کلمه‌هایی شبیه این‌ها توصیف می‌کند. شاهد حرفم هم همین وبلاگستان. این را دارم به‌عنوان یک خواننده‌ی جدی وبلاگ‌های روزنگار فارسی ادعا می‌کنم.

قصه‌ی روزهای کودکی و نوجوانی نسل ما، نسل به‌دنیا آمده در روزهای سیاه جنگ و گلوله و خون، البته قصه‌ی تازه‌ای نیست. اما به نظرم باید آن را مرتب تکرار کرد تا بعضی چیزها یادمان نرود. یادمان نرود کودکی‌مان. چسب‌های ضربدری روی شیشه‌ی پنجره‌ها یادمان نرود. یادمان نرود که ترانه‌ی محبوب آن‌روزهای همه‌ی ما «گنجشک لالا» بود، چون موقع بمباران برق شهر قطع می‌شد و ما عادت کرده بودیم به رادیوی باتری‌دار روی طاقچه که وقتی ساعت نه می‌شد، این را برای ما می‌خواند تا خوابمان ببرد. تا بخوابیم و نفهمیم. تا شاید نشنویم صدای فروریختن خانه‌ای که می‌توانست خانه‌ی ما باشد. باید تکرار کرد تا یادمان نرود. یادمان نرود نوجوانی‌مان. مدرسه‌های سه شیفته یادمان نرود. کلاس‌های پنجاه نفره یادمان نرود. نیمکت‌های دو نفره‌ای که سه نفره و چهار نفره پشت آنها می‌نشستیم یادمان نرود. یادمان نرود که یک زمانی فقط کوپن بود و کوپن و فقط صف بود و صف. لباس‌ها همه سیاه و سفید بودند. تنها تبلیغ روی دیوارها، شعارها و «مرگ بر»های آخر جنگ بود. اصلا چیز دیگری غیر از این‌ها وجود نداشت برای تبلیغ.

و حالا بعد از همه‌ی آن روزها و بعد از روزهای بدتر بعد از آنها، روزهای پر از سانسور و پر از دروغ و پر از ریا و پر از ترس، که نقل صریحش به سیاسی‌نویسی تنه می‌زند و من نمی‌خواهم که بحث را منحرف کنم، و تو البته خودت می‌دانی که قصه‌ی چه روزهایی را برایت تکرار نکردم؛ حالا بعد از همه‌ی آن روزها، این نسل من است. همان که نسل‌های قبل و بعدش، با تعجب نگاهش می‌کنند. نسل سرد. نسل افسرده. خسته. بدون عشق. بدون امید. سردبیر سی‌وچند ساله‌ی هفته‌نامه‌ی ایکس توی چشمهام نگاه می‌کند و می‌گوید «شماها ده سال از من جوان‌ترید و من هیچ وقت نفهمیدم که چرا این همه بیشتر از من خسته‌اید». پسردایی پانزده ساله‌ی من هدفون واکمنم را توی گوشش می‌گذارد و آماده می‌شود تا به گردنش ریتم بدهد، اما صدا توی ذوقش می‌زند و من هر چقدر سعی می‌کنم نمی‌توانم برایش توضیح بدهم چرا باید محبوب‌ترین ترانه‌هایم، ترانه‌های فرهاد و فروغی باشند.

تحملم خیلی كم شده، احساس می‌كنم ضعیف شدم، خیلی ضعیف شدم، اونقدر كه نمی‌تونم هیچ‌كاری كنم، نمی‌تونم چیزی بخونم یا بنویسم، فقط موسیقی گوش می‌كنم و می‌خوابم، هیچی نمی‌تونه تكونم بده، كسی نمی‌تونه كمكم كنه، بدترین روزهای زندگیم رو دارم می‌گذرونم، باید تكلیفم رو با خودم روشن كنم، باید برای زندگیم یا همین روزهایی كه داره میاد و میره تصمیم بگیرم، ولی فكرم كار نمی‌كنه، فقط دوست دارم بخوابم و ركوئیم‌های پرایزنر رو گوش ‌كنم، همه چی كرخت شده، مسخ شدم، سست شدم، سنگین شدم، دارم تو سیاچال فرو می‌رم، سیگارام داره بیشتر می‌شه، دوباره قرص خواب می‌خورم، می‌دونم ... دارم فرار می‌كنم.

لابد پیش آمده برایت، مثلا وقتی رمان‌های کلاسیک دوره‌ی رومانتیک‌ها را می‌خوانی، که آرزو کنی ای‌کاش زندگی واقعی هم به همین لطافت و آرامشی بود که در رمان تصویر شده. تازگی‌ها اما قضیه برای من برعکس اتفاق می‌افتد. یعنی خیلی وقت‌ها توی وبلاگ‌های روزنگار آدم‌های آشنا و نا آشنا، چیزهایی می‌خوانم که آرزو می‌کنم ای‌کاش قسمتی از یک رمان بودند، نه نقل اتفاقات یک زندگی واقعی....

... ادامه دارد.