Saturday, October 16, 2004

 اتفاقی نیافتاده، اتفاق تازه‌ای

اینکه درست وسط حرف‌های من، وسط حرف‌هایی که می‌دانی چقدر برایم مهم است، لبخند می‌زنی و دست تکان می‌دهی و می‌روی، و من را می‌گذاری با خودم، که انگار از اول هم تو نبودی و فقط یک تخته‌سنگ بود که یک‌نفس و بی‌صدا گوش می‌داد به من، به من که یک‌نفس حرف می‌زدم و حرف می‌زدم و حرف، بی‌اینکه حتی پلکی بزنی یا اخم کنی یا سری تکان بدهی یا هر چیز دیگر، انگار آن لبخند را روی صورتت نقاشی کرده باشند بدون روح، البته تقصیر تو نیست. اشکال از من است که می‌خواهم همه‌ی آدم‌های دنیا را مدل کنم با شخصیت‌های رمان محبوبم. که همه را یا آیدا می‌بینم یا اورهان یا ایاز یا یوسف یا آیدین یا سورملینا. و مدام فراموش می‌کنم این‌ها همه مال قصه بودند و اینجا دنیای واقعی است. ببخش من را.

اما امروز رفتم "تهران ساعت هفت صبح" را دیدم. این امیر شهاب رضویان، کارگردان فیلم، چقدر ایده‌ی خوب توی فیلم‌نامه داشته اما حیف که خیلی از آنها را ناشیانه سوزانده است و البته، بعضی از آنها را هم خوب از کار در آورده. فیلم را می‌شود مجموعه‌ای از چند اپیزود جدا از هم تصور کرد که یک نخ نامرئی آنها را به هم وصل کرده باشد. به استثنای یک مورد، به نظرم رضویان هر جا به سمت استفاده از نابازیگرها رفته، ایده‌های فیلم‌نامه خراب شده. آن یک مورد هم اپیزودی است که یک کارگر افغانی(نابازیگر) در بالای یک برج نیمه ساخته به دختری در حال فرار پناه می‌دهد. این اپیزود استثنایی حتی به‌نظرم بهترین اپیزود فیلم است. به جز این، تقریبا تمام صحنه‌هایی که مهران رجبی و بهناز جعفری(به عنوان دو بازیگر حرفه‌ای) در آنها حضور دارند، خوب از کار در آمده. به خصوص شوخی‌های کلامی رجبی که نقش یک مسافرکش موتوری را بازی می‌کند، اکثرا دل‌نشین هستند و نمونه‌ی خوبی از یک طنز تلخ و هدف‌دار.

هفته‌ی پیش "گاوخونی" و "اشک سرما" را هم دیدم و اتفاقا از هر دو تا هم خوشم آمد. فیلم بهروز افخمی البته، شاید در نگاه اول صرفا یک روخوانی ساده از روی کتاب جعفر مدرس صادقی به‌نظر برسد، اما اگر قبلا با متن رمان کلنجار رفته باشی، و به‌خصوص اگر مثل من عاشق ادبیات باشی، از تماشای روی پرده‌ی آنچه قبلا خودت در ذهن ساخته بودی، لذت می‌بری. اشک سرما هم، به‌خاطر داستان بکرش و به‌خصوص به‌خاطر بازی‌های خیلی خوب پارسا پیروزفر و گلشیفته فراهانی، فیلم تاثیر گذار و قابل توجهی است.

راستی، تازگی‌ها دستم به خواندن هیچ کتابی نمی‌رود، حتی کتاب‌های درسی. فکر می‌کردم تجربه‌ی نه چندان خوشایند ترم پیش(که البته با خوش‌شانسی به خیر گذشت) و البته چند تا از ترم‌های قبل‌ترش، باعث شود لااقل این یکی دو ترمی که از دوره‌ی لیسانسم باقی مانده، درس را با استاد جلو بروم و انبار نکنم برای شب امتحان. اما دریغ که تا امروز هنوز لای هیچ جزوه و کتابی را باز نکرده‌ام که هیچ، حتی گزارش کارآموزی تابستان را هم تحویل پژوهشی دانشکده نداده‌ام. خدا واقعا به خیر کند این ترم را. هر چند تصمیم گرفته‌ام از همین فردا ماهی را از آب بگیرم، شاید به قول قدیمی‌ها هنوز تازه باشد.

تا بعد.

Friday, October 08, 2004

 سکته، سی‌سی‌یو، معجزه

وسط راه، مادرم حتی مسیرها را فراموش کرده بوده. نمی‌دانسته کجای خیابان ولی‌عصر ایستاده. مدام از مردم می‌پرسیده ونک بالاتر است یا پایین‌تر. خدا می‌داند با آن حال چطور خودش را رسانده به بیمارستان. حق داشته از شنیدن خبر این‌طور شوکه شود. کی فکرش را می‌کرد مردی به آن سرزندگی یک‌دفعه سکته کند. خبر را هم خیلی بد بهش می‌دهند. زنگ می‌زنند خانه و می‌گویند شوهرت سکته کرده.

صبح، ساعت هنوز نه نشده بوده که قلبش درد می‌گیرد و شروع می‌کند به فریاد کشیدن. حتی تصور این‌که مردی با آن هیبت از درد فریاد بزند برایم مشکل است. شانس آورده که محل کارش فقط چند صد متر با بیمارستان فاصله داشته. همکارهایش خیابان را می‌بندند و بلافاصله می‌رسانندش به بیمارستان. درست موقع گرفتن نوار قلب سکته می‌کند. شوک وارد می‌کنند و نجاتش می‌دهند. می‌گویند اگر این سکته هر جایی غیر از بیمارستان اتفاق می‌افتاد، یعنی اگر فقط چند دقیقه دیرتر به بیمارستان می‌رسید، کار تمام بوده. حالا تو فکر کن مثلا این اتفاق توی خانه می‌افتاد. مگر می‌توانستیم مرد سنگین‌وزنی مثل پدرم را به این سرعت به بیمارستان برسانیم.

دکترها می‌گویند معجزه شده. می‌گویند برایشان عجیب است که بعد از آن سکته‌ی سخت، حال عمومی مریض تا این حد خوب باشد. یکی از همکارهای پدرم، همان‌موقع که متوجه شروع ماجرا می‌شود، یک قرص خاص را زیر زبانش می‌گذارد. دکترها می‌گویند همان قرص جانش را نجات داده.

با خودم مرور می‌کنم:‌ اینکه تصادفا این اتفاق در محل کار پدرم بیافتد و اینکه تصادفا محل کارش به بیمارستان نزدیک باشد و اینکه تصادفا همکارش آن قرص زیر زبانی را همراه داشته باشد. این همه اتفاق تصادفی پشت سر هم، حتی توی فیلم‌ها و داستان‌ها هم نمی‌افتد. انگار خدا می‌خواست پدر هنوز کنار ما باشد.

Friday, October 01, 2004

 نسل « گنجشک لالا » - 1

... خیلی بده، خیلی بده كه سن كمی برای زنده بودن و بعد مردن داشته باشی. داره میاد اون لعنتی، افسردگی من داره بازم میاد، می‌خوام فرار كنم، می‌خوام تركش كنم، ولی اون آروم آروم مثل یك زن اثیری بهم نزدیك می‌شه و منو می‌كشه توی بغلش، دست و پا می‌زنم، تقلا می‌كنم، [دکتر] می‌گه "افسردگیت از كجا شروع می‌شه؟" می‌گم از اولین بوسه اون زن اثیری، نه این‌ جوری نمی‌گم، می‌گم "از كتاب از موسیقی از نوشته‌هام از گرسنگی از بی‌خوابی از یه تیكه از یه كلمه از یه اخم از یه لبخند از یه تلفن" از اولین بوسه اون زن اثیری. می‌ترسم، داره بهم نزدیك می‌شه.

این چند خط را از دیالوگ‌های رمانی که تازه خوانده‌ام انتخاب نکرده‌ام. لابد پیش آمده برایت، مثلا وقتی رمان‌های کلاسیک دوره‌ی رومانتیک‌ها را می‌خوانی، که آرزو کنی ای‌کاش زندگی واقعی هم به همین لطافت و آرامشی بود که در رمان تصویر شده. تازگی‌ها اما قضیه برای من برعکس اتفاق می‌افتد. یعنی خیلی وقت‌ها توی وبلاگ‌های روزنگار آدم‌های آشنا و نا آشنا، چیزهایی می‌خوانم که آرزو می‌کنم ای‌کاش قسمتی از یک رمان بودند، نه نقل اتفاقات یک زندگی واقعی. اگر قسمتی از یک رمان بود، می‌شد احسنتی به قدرت نویسنده‌اش گفت و بعد، حالا نهایتش بعد از چند روز، رهایش کرد. اما وقتی می‌دانی که رمان نیست، وقتی می‌دانی که واقعیت‌های یک زندگی واقعی است، آن هم نه زندگی خاص یک آدم خاص، که زندگی به ظاهر معمولی یک آدم معمولی، یک آدم معمولی مثل خودت، مثل خیلی‌های دیگر از دور و بری‌هایت، آن‌وقت دیگر نمی‌توانی به این سادگی‌ها سرت را بیاندازی پایین و عبور کنی.

آن چند خط اول نوشته را از وبلاگ روهام انتخاب کرده‌ام. رفیق بیست و سه ساله‌ی من که با اسم مستعار، هر چند روز یک‌بار وبلاگ بی‌نام‌ونشان و ساده‌اش را به‌روز می‌کند. مهم نیست که روهام کی هست و من چقدر این موجود را دوستش دارم. اصلا آن چند خط را برای تکه پاره کردن تعارف‌های وبلاگی و از این‌جور مزخرفات، اول نوشته‌ام نیاورده‌ام. حرفم چیز دیگری است. این‌که هر کس از هم‌نسل‌های من، حالا اسمش روهام باشد یا هر چیز دیگر، اگر نوشتن بلد باشد و اگر مثل من به هزار و یک دلیل گرفتار خود سانسوری نشده باشد، اوضاع زندگی‌اش را با همین کلمه‌ها، یا کلمه‌هایی شبیه این‌ها توصیف می‌کند. شاهد حرفم هم همین وبلاگستان. این را دارم به‌عنوان یک خواننده‌ی جدی وبلاگ‌های روزنگار فارسی ادعا می‌کنم.

قصه‌ی روزهای کودکی و نوجوانی نسل ما، نسل به‌دنیا آمده در روزهای سیاه جنگ و گلوله و خون، البته قصه‌ی تازه‌ای نیست. اما به نظرم باید آن را مرتب تکرار کرد تا بعضی چیزها یادمان نرود. یادمان نرود کودکی‌مان. چسب‌های ضربدری روی شیشه‌ی پنجره‌ها یادمان نرود. یادمان نرود که ترانه‌ی محبوب آن‌روزهای همه‌ی ما «گنجشک لالا» بود، چون موقع بمباران برق شهر قطع می‌شد و ما عادت کرده بودیم به رادیوی باتری‌دار روی طاقچه که وقتی ساعت نه می‌شد، این را برای ما می‌خواند تا خوابمان ببرد. تا بخوابیم و نفهمیم. تا شاید نشنویم صدای فروریختن خانه‌ای که می‌توانست خانه‌ی ما باشد. باید تکرار کرد تا یادمان نرود. یادمان نرود نوجوانی‌مان. مدرسه‌های سه شیفته یادمان نرود. کلاس‌های پنجاه نفره یادمان نرود. نیمکت‌های دو نفره‌ای که سه نفره و چهار نفره پشت آنها می‌نشستیم یادمان نرود. یادمان نرود که یک زمانی فقط کوپن بود و کوپن و فقط صف بود و صف. لباس‌ها همه سیاه و سفید بودند. تنها تبلیغ روی دیوارها، شعارها و «مرگ بر»های آخر جنگ بود. اصلا چیز دیگری غیر از این‌ها وجود نداشت برای تبلیغ.

و حالا بعد از همه‌ی آن روزها و بعد از روزهای بدتر بعد از آنها، روزهای پر از سانسور و پر از دروغ و پر از ریا و پر از ترس، که نقل صریحش به سیاسی‌نویسی تنه می‌زند و من نمی‌خواهم که بحث را منحرف کنم، و تو البته خودت می‌دانی که قصه‌ی چه روزهایی را برایت تکرار نکردم؛ حالا بعد از همه‌ی آن روزها، این نسل من است. همان که نسل‌های قبل و بعدش، با تعجب نگاهش می‌کنند. نسل سرد. نسل افسرده. خسته. بدون عشق. بدون امید. سردبیر سی‌وچند ساله‌ی هفته‌نامه‌ی ایکس توی چشمهام نگاه می‌کند و می‌گوید «شماها ده سال از من جوان‌ترید و من هیچ وقت نفهمیدم که چرا این همه بیشتر از من خسته‌اید». پسردایی پانزده ساله‌ی من هدفون واکمنم را توی گوشش می‌گذارد و آماده می‌شود تا به گردنش ریتم بدهد، اما صدا توی ذوقش می‌زند و من هر چقدر سعی می‌کنم نمی‌توانم برایش توضیح بدهم چرا باید محبوب‌ترین ترانه‌هایم، ترانه‌های فرهاد و فروغی باشند.

تحملم خیلی كم شده، احساس می‌كنم ضعیف شدم، خیلی ضعیف شدم، اونقدر كه نمی‌تونم هیچ‌كاری كنم، نمی‌تونم چیزی بخونم یا بنویسم، فقط موسیقی گوش می‌كنم و می‌خوابم، هیچی نمی‌تونه تكونم بده، كسی نمی‌تونه كمكم كنه، بدترین روزهای زندگیم رو دارم می‌گذرونم، باید تكلیفم رو با خودم روشن كنم، باید برای زندگیم یا همین روزهایی كه داره میاد و میره تصمیم بگیرم، ولی فكرم كار نمی‌كنه، فقط دوست دارم بخوابم و ركوئیم‌های پرایزنر رو گوش ‌كنم، همه چی كرخت شده، مسخ شدم، سست شدم، سنگین شدم، دارم تو سیاچال فرو می‌رم، سیگارام داره بیشتر می‌شه، دوباره قرص خواب می‌خورم، می‌دونم ... دارم فرار می‌كنم.

لابد پیش آمده برایت، مثلا وقتی رمان‌های کلاسیک دوره‌ی رومانتیک‌ها را می‌خوانی، که آرزو کنی ای‌کاش زندگی واقعی هم به همین لطافت و آرامشی بود که در رمان تصویر شده. تازگی‌ها اما قضیه برای من برعکس اتفاق می‌افتد. یعنی خیلی وقت‌ها توی وبلاگ‌های روزنگار آدم‌های آشنا و نا آشنا، چیزهایی می‌خوانم که آرزو می‌کنم ای‌کاش قسمتی از یک رمان بودند، نه نقل اتفاقات یک زندگی واقعی....

... ادامه دارد.