چهار تصویر
نشستهام روی نزدیکترین صندلی به در ورودی و تکیه دادهام به شیشهای که ردیف صندلیهای واگن مترو را جدا میکند از فضای ایستادن مسافرها. میپرد میلهی شیشه را میگیرد سرش را کج میکند دستش را میآورد جلو، که یعنی بخر، از من آدامس بخر. خیرهی چشمهایش میشوم که وقتی ایستاده، هم ارتفاع چشمهای من هستند که نشستهام. چشمهای چهرنگی. چه رنگ عجیبی دارند چشمهایش. غمگین. موهای طلایی بلندش را ریخته روی شانهها. لبهایش سرخ. سرخ از سرما لابد. خوب خودش را نپوشانده، میلرزد. نلرز هفت ساله دختر، هنوز مانده تا سرما.
بیست و دو ساله معشوقهی دور، معشوقهی تنها، کف دستهایش را منحنی کرده، میزند به هم از مفصل انگشتهای کشیدهاش، که حالا کشیدهتر هم بهنظر میرسند. تار موهای طلایی از مقنعهی مشکیاش بیرون افتاده، کنار چشمهای خسته، انگار که تمام دیشب را بیدار مانده باشد. چشمهای چهرنگی. چه رنگ عجیبی دارند کمی بالاتر از لبهای صورتی وسط صورت سفید، سفید مثل ماه. ذره ذره صورتش را کشف میکنم و تسلیم میشوم، تسلیمتر، تسلیمتر.
بیست و چهار ساله پسر بیتعادل را مینشانم روی صندلی رستوران شلوغ. سیگارش را میگذارم گوشهی لبهایش. دود را که میکشد توی ریهها، شروع میکند به لرزیدن. با غرور شکسته. ناز بانو بله را گفته بود به آقای دکتر ماکسیما سوار سی ساله، با صورت مردانهی پر ریش. پسرک عاشق روبروی من اما تازه اول راه بود. با جیب خالی و ریش تنک، به قول دخترک هیچ «وسوسهکننده» نبود.
راه میافتم تا مسیر تکراری را باز هم پیاده بروم. یقهی کاپشن را میدهم بالا و دستها توی جیب. تیپ تکراری همهی فصلهای سرد. دارد برف میبارد و سرما چقدر خوب است.
بیست و دو ساله معشوقهی دور، معشوقهی تنها، کف دستهایش را منحنی کرده، میزند به هم از مفصل انگشتهای کشیدهاش، که حالا کشیدهتر هم بهنظر میرسند. تار موهای طلایی از مقنعهی مشکیاش بیرون افتاده، کنار چشمهای خسته، انگار که تمام دیشب را بیدار مانده باشد. چشمهای چهرنگی. چه رنگ عجیبی دارند کمی بالاتر از لبهای صورتی وسط صورت سفید، سفید مثل ماه. ذره ذره صورتش را کشف میکنم و تسلیم میشوم، تسلیمتر، تسلیمتر.
بیست و چهار ساله پسر بیتعادل را مینشانم روی صندلی رستوران شلوغ. سیگارش را میگذارم گوشهی لبهایش. دود را که میکشد توی ریهها، شروع میکند به لرزیدن. با غرور شکسته. ناز بانو بله را گفته بود به آقای دکتر ماکسیما سوار سی ساله، با صورت مردانهی پر ریش. پسرک عاشق روبروی من اما تازه اول راه بود. با جیب خالی و ریش تنک، به قول دخترک هیچ «وسوسهکننده» نبود.
راه میافتم تا مسیر تکراری را باز هم پیاده بروم. یقهی کاپشن را میدهم بالا و دستها توی جیب. تیپ تکراری همهی فصلهای سرد. دارد برف میبارد و سرما چقدر خوب است.

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://siavashoon.googlepages.com/mail.png)


