پسر هشتم
یک چیزی باید نوشت و خلاص شد. مثلا از سبیل پر پشت آقای راننده که کلمهها را انگار از آن عبور میداد و بمترشان میکرد. گفت: «بله، بفرمایید» و این جواب سوال من بود که آهسته آمده بودم از پشت سر آدمهایی که میدویدند سمت اتوبوسهای همیشه شلوغ ایستگاه میرداماد، و سرم را پایین آورده بودم تا کنار پنجرهی تاکسی و پرسیده بودم: «چهارراه پاسداران؟»
راننده همان رانندهای بود که چند روز پیش هم مسافرش بودم، آن دفعه اما در مسیر رفت، و وقتی برای پر شدن ماشین کمی معطل شده بودیم، فقط برای اینکه یک چیزی گفته باشم گفته بودم: «روزهای بارانی انگار مسافر شما کمتر است، نه؟» و جواب داده بود که «بعضی وقتها کمتر است، بعضی وقتها هم بیشتر.» و دقیقا کلمهها را همینطور که نوشتم تلفظ کرده بود. محکم و کامل. مثلا نگفته بود: «بضی وقتا کمتره بضی وقتا بیشتر» و من تعجب کرده بودم که یک رانندهی تاکسی چرا باید سبیل پر پشت روسی بگذارد و کلمهها را اینطور، مثل استادهای ادبیات دانشگاه، تلفظ کند.
پنجرهی بخار گرفته را با انگشتها پاک کردم، و راننده داشت برای مسافر صندلی جلو از خودش میگفت که پسر هشتم یک خانوادهی پر جمعیت است و پدرش که یک کارگر ساده بیشتر نبوده، ساده از پس بزرگ کردن آنها بر نیامده. کلمهها را محکم و کامل ادا میکرد و سبیل بزرگش همهی آینهی جلوی تاکسی را پر کرده بود.
با مانتوی صورتی و روسری توری و شلواری که پاچههایش را تا زده بود، دخترک ایستاده بود کنار خیابان، چهار قدم بالاتر از ما که پشت ترافیک معطل مانده بودیم. و دهان به دهان شده بود با پسرهایی که از توی پیادهرو متلک میانداختند. من خندهام گرفته بود و دخترک هم، و پسرها ریسه میرفتند از خنده و دور میشدند. نگاه دخترک افتاد به من که هنوز خنده روی صورتم بود. من چشمک زدم که یعنی خوشم آمد از حاضر جوابیات، و دخترک هم چشمک زد که یعنی «بعله، ما اینیم!». ماشین راه افتاد و نگاه دخترک که روی صورت من با سرعت ماشین حرکت میکرد، هیچ شبیه نگاه تو نبود که امروز وقتی از انتهای راهرو میآمدی سمت پلهها، چشم بر نمیداشتی از من که داشتم از طبقهی سوم پایین میآمدم. و لابد منتظر بودی تا همین که سرم را بیاورم بالا اخم کنی و نگاهت را بکشی، که یعنی من از دست تو عصبانی هستم جناب! گفتم: «خانم فلانی سلام» و تو که از کش آمدن بیش از حد «آ»ی سلام من خندهات گرفته بود، جویده و تند گفتی: «سلامعلیکم»، آنقدر تند که «ع» و «ی»اش تلفظ نشد. و رفتی آرام آرام، آرام، مثل ستارهای که در طلوع گم میشود.
ناتمام ...
راننده همان رانندهای بود که چند روز پیش هم مسافرش بودم، آن دفعه اما در مسیر رفت، و وقتی برای پر شدن ماشین کمی معطل شده بودیم، فقط برای اینکه یک چیزی گفته باشم گفته بودم: «روزهای بارانی انگار مسافر شما کمتر است، نه؟» و جواب داده بود که «بعضی وقتها کمتر است، بعضی وقتها هم بیشتر.» و دقیقا کلمهها را همینطور که نوشتم تلفظ کرده بود. محکم و کامل. مثلا نگفته بود: «بضی وقتا کمتره بضی وقتا بیشتر» و من تعجب کرده بودم که یک رانندهی تاکسی چرا باید سبیل پر پشت روسی بگذارد و کلمهها را اینطور، مثل استادهای ادبیات دانشگاه، تلفظ کند.
پنجرهی بخار گرفته را با انگشتها پاک کردم، و راننده داشت برای مسافر صندلی جلو از خودش میگفت که پسر هشتم یک خانوادهی پر جمعیت است و پدرش که یک کارگر ساده بیشتر نبوده، ساده از پس بزرگ کردن آنها بر نیامده. کلمهها را محکم و کامل ادا میکرد و سبیل بزرگش همهی آینهی جلوی تاکسی را پر کرده بود.
با مانتوی صورتی و روسری توری و شلواری که پاچههایش را تا زده بود، دخترک ایستاده بود کنار خیابان، چهار قدم بالاتر از ما که پشت ترافیک معطل مانده بودیم. و دهان به دهان شده بود با پسرهایی که از توی پیادهرو متلک میانداختند. من خندهام گرفته بود و دخترک هم، و پسرها ریسه میرفتند از خنده و دور میشدند. نگاه دخترک افتاد به من که هنوز خنده روی صورتم بود. من چشمک زدم که یعنی خوشم آمد از حاضر جوابیات، و دخترک هم چشمک زد که یعنی «بعله، ما اینیم!». ماشین راه افتاد و نگاه دخترک که روی صورت من با سرعت ماشین حرکت میکرد، هیچ شبیه نگاه تو نبود که امروز وقتی از انتهای راهرو میآمدی سمت پلهها، چشم بر نمیداشتی از من که داشتم از طبقهی سوم پایین میآمدم. و لابد منتظر بودی تا همین که سرم را بیاورم بالا اخم کنی و نگاهت را بکشی، که یعنی من از دست تو عصبانی هستم جناب! گفتم: «خانم فلانی سلام» و تو که از کش آمدن بیش از حد «آ»ی سلام من خندهات گرفته بود، جویده و تند گفتی: «سلامعلیکم»، آنقدر تند که «ع» و «ی»اش تلفظ نشد. و رفتی آرام آرام، آرام، مثل ستارهای که در طلوع گم میشود.
ناتمام ...

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://siavashoon.googlepages.com/mail.png)


