Wednesday, March 16, 2005

 پسر هشتم

یک چیزی باید نوشت و خلاص شد. مثلا از سبیل پر پشت آقای راننده که کلمه‌ها را انگار از آن عبور می‌داد و بم‌ترشان می‌کرد. گفت: «بله، بفرمایید» و این جواب سوال من بود که آهسته آمده بودم از پشت سر آدم‌هایی که می‌دویدند سمت اتوبوس‌های همیشه شلوغ ایستگاه میرداماد، و سرم را پایین آورده بودم تا کنار پنجره‌ی تاکسی و پرسیده بودم: «چهارراه پاسداران؟»

راننده همان راننده‌ای بود که چند روز پیش هم مسافرش بودم، آن دفعه اما در مسیر رفت، و وقتی برای پر شدن ماشین کمی معطل شده بودیم، فقط برای اینکه یک چیزی گفته باشم گفته بودم: «روزهای بارانی انگار مسافر شما کمتر است، نه؟» و جواب داده بود که «بعضی وقت‌ها کمتر است، بعضی وقت‌ها هم بیشتر.» و دقیقا کلمه‌ها را همین‌طور که نوشتم تلفظ کرده بود. محکم و کامل. مثلا نگفته بود: «بضی وقتا کمتره بضی وقتا بیشتر» و من تعجب کرده بودم که یک راننده‌ی تاکسی چرا باید سبیل پر پشت روسی بگذارد و کلمه‌ها را این‌طور، مثل استادهای ادبیات دانشگاه، تلفظ کند.

پنجره‌ی بخار گرفته را با انگشت‌ها پاک کردم، و راننده داشت برای مسافر صندلی جلو از خودش می‌گفت که پسر هشتم یک خانواده‌ی پر جمعیت است و پدرش که یک کارگر ساده بیشتر نبوده، ساده از پس بزرگ کردن آنها بر نیامده. کلمه‌ها را محکم و کامل ادا می‌کرد و سبیل بزرگش همه‌ی آینه‌ی جلوی تاکسی را پر کرده بود.

با مانتوی صورتی و روسری توری و شلواری که پاچه‌هایش را تا زده بود، دخترک ایستاده بود کنار خیابان، چهار قدم بالاتر از ما که پشت ترافیک معطل مانده بودیم. و دهان به دهان شده بود با پسرهایی که از توی پیاده‌رو متلک می‌انداختند. من خنده‌ام گرفته بود و دخترک هم، و پسرها ریسه می‌رفتند از خنده و دور می‌شدند. نگاه دخترک افتاد به من که هنوز خنده روی صورتم بود. من چشمک زدم که یعنی خوشم آمد از حاضر جوابی‌ات، و دخترک هم چشمک زد که یعنی «بعله، ما اینیم!». ماشین راه افتاد و نگاه دخترک که روی صورت من با سرعت ماشین حرکت می‌کرد، هیچ شبیه نگاه تو نبود که امروز وقتی از انتهای راهرو می‌آمدی سمت پله‌ها، چشم بر نمی‌داشتی از من که داشتم از طبقه‌ی سوم پایین می‌آمدم. و لابد منتظر بودی تا همین که سرم را بیاورم بالا اخم کنی و نگاهت را بکشی، که یعنی من از دست تو عصبانی هستم جناب! گفتم: «خانم فلانی سلام» و تو که از کش آمدن بیش از حد «آ»ی سلام من خنده‌ات گرفته بود، جویده و تند گفتی: «سلام‌علیکم»، آن‌قدر تند که «ع» و «ی»اش تلفظ نشد. و رفتی آرام آرام، آرام، مثل ستاره‌ای که در طلوع گم می‌شود.

ناتمام ...

Friday, March 04, 2005

 یادداشت روز دوشنبه

یادآوری بدیهی: اغلب نوشته‌های این وبلاگ، داستان‌واره‌هایی هستند خیالی. تشابه احتمالی شخصیت‌ها، مکان‌ها و زمان‌ها، تصادفی است.

فرهاد. این ساختمان با همه‌ی ستون‌هایش، بیستون است برای فرهاد. صدای قدم‌هایش انگار صدای تیشه باشد که توی راهرو می‌پیچد، و توی گوش‌های من که خوب، خوب خودم را زده‌ام به نشنیدن، به ندیدن. یکی می‌پرسد: «به نظرت حالش خوب است؟» و فرهاد هیچ، هیچ خوب نیست. دست تکان می‌دهم برای یک نفر که از دور من را صدا می‌زند و چشم بر نمی‌دارم از فرهاد، که دارد از پله‌ها بالا می‌رود اما، انگار همین حالاست که بی‌تعادل شود و سقوط کند. شیرین فقط دو تا ساختمان آن طرف‌تر چشم به چشم خسرو نشسته و فرهاد انگار همین حالاست که بی‌تعادل شود و سقوط کند از بیستون.

فرهاد. این فرهاد است که منتظر نشسته، سر راه من که پشت به در شیشه‌ای می‌آیم سمت پله‌ها. می‌ایستم برای فرهاد که پیش پای من بلند شده. سلام فرهاد. یک سلام روی لبم هزار سلام توی دلم. «من امروز خیلی سرم شلوغ است» یک دروغ روی لبم هزار بهانه توی دلم. «می‌خواهید با من حرف بزنید؟» شما، ضمیر جمع. یک «شما» روی لبم هزار «تو» توی دلم. فرهاد از من نا امید شو، شیرینت فقط دو تا ساختمان آن طرف‌تر پیش چشم‌های خسرو... ماکسیما، ظفر، بورسیه‌ی خارج، اروپا. روی هشت سال رفاقت من با شیرین حساب نکن که نمی‌چربد به اینها، نا امید شو از من فرهاد، فرهاد، فرهاد.

فرهاد. اینجا انتهای راهروی بلند است. بی‌صدای تیشه‌ی قدم‌های فرهاد که حالا ایستاده، درست روبه‌روی من. خسته. ساکت. حرفی ندارم برای تو، فرهاد. تو هم انگار حرفی نداری برای هیچ کس به جز شیرین. می‌گویم: «از خودش نه بشنوی، خیالت راحت می‌شود؟» می‌گوید: «اگر بتواند به من نه بگوید.» فرهاد مغرور. غرورت را روی کدام داشته‌ات ساخته‌ای؟ ماکسیما، ظفر، بورسیه‌ی خارج، اروپا. دلت خریدار ندارد پیش اینها، پسرک عاشق.

فرهاد. شیرین را صدا می‌کنم، زیر گوشش آرام می‌خوانم که «برو و برایش توضیح بده.» قبل‌ترش زیر گوش فرهاد هم خواندم که «وقت حرف زدن با شیرین هم مغرور باش، مغرور و محکم. خم نشو.» اما خوب می‌دانم که فرهاد همه چیز را خراب می‌کند. خوب می‌دانم که فرهاد خراب می‌کند. که خراب می‌کند فرهاد، فرهاد، فرهاد، فرهاد بی‌دل.