Friday, April 22, 2005

 انگار که شیطان، انگار که فرشته

- این نوشته یک داستان‌واره‌ی خیالی است

هیچ چیز امروز تا حالا مثل همیشه نبوده. نه آن دو تا دختری که اتوبان حقانی را خلاف جهت حرکت ماشین‌ها قدم می‌زدند و از کسادی بازارشان بی‌حوصله شده بودند، نه آن پیرزن‌های خارجی که ولو شده روی سکوی کنار در ورودی ایستگاه مترو «اوکی» و «آل‌رایت» و «آف‌کورس» را با لهجه‌ی عجیبی که هیچ وقت نشنیده بودم تلفظ می‌کردند، و نه حتا قبل از همه‌ی این‌ها تصویر آن صورت اصلاح نشده و لباس‌های نامرتب بی‌خط اتو و چروک توی آینه‌ی قدی اتاق پذیرایی. جاده‌ی خاکی‌ای که بیستون کذایی من را وصل می‌کند به سوله‌های نزدیک حصارها هم امروز مثل همیشه نبود. تک درختی که پشت حصارها دور از ردیف درخت‌های حاشیه‌ی محوطه‌ی سبز قد کشیده هم به‌نظرم از همیشه بیشتر تنها آمد. صدای جیر جیر کفش بچه‌ها را هم وقتی توی سالن دنبال توپ می‌دویدند انگار بار اول بود که می‌شنیدم. یا چرخش صدوهشتاد درجه‌ای توپ بدمینتون درست بعد از اینکه به راکت می‌خورد و می‌رفت سمت حریف. این‌ها همه انگار تجربه‌های جدیدی بودند یا لااقل انگار مثل همیشه نبودند. اما تو، نژلا تو دیگر چرا امروز این همه غریبه‌ای که الان یک ساعت است زیرزیرکی مثل این پسر بچه‌های دبیرستانی خجالتی دارم دیدت می‌زنم و تو هیچ، هیچ مثل همیشه نیستی. و حتا لبخندها و پچ‌پچ‌های گاه‌وبی‌گاهت با رفیقت هم مثل همیشه نیست، مثل ریش‌خندی است که وقتی از کنار صندلی‌های پلاستیکی طبقه‌ی دوم بیستون رد می‌شوم توی گوشم می‌پیچد.

درست از دو ماه و هفت روز پیش، نژلا. درست از دو ماه و هفت روز پیش انگار یکی شروع کرد خنده‌کنان ساختمانی که من آرام آرام توی ذهنم ساخته بودم را آجر به آجر خراب کردن. و من مدام به خودم تلقین می‌کردم که آن یک نفر تو نیستی آن یک نفر نژلا نیست. من البته هیچ وقت نفهمیدم علت آن اصرارهای تمام نشدنی تو را، که: «بگو فلانی! رمز واژه‌های قصه‌ی سورملینا را برای من فاش کن تا کمکت کنم. من مثل خواهرت تو مثل برادرم، به من بگو و همه چیز را بسپار به من. کمکت می‌کنم، بگو.» و این‌که چه اتفاقی افتاد دو ماه و هفت روز پیش در من، کدام خیال کودکانه از سرم گذشت که قانع‌ام کرد به گفتن رازی که دوست داشتم تا همیشه راز باشد. شیطان بود که آن‌روز دوباره بر آدم غالب شد تا تسلیم وسوسه‌ی حوا شود؟ نه، شیطان نبود نژلا، تو بودی. که من آن‌روز فکر کردم فرشته‌ای و فرستاده شده‌ای برای بشارت دادن شروع خاتمیت من. «بخوان، بخوان» گفتنت آن‌روز این‌طور به فکرم انداخت که فرشته باشی شیطان نباشی، تو که حالا ده قدم آن‌طرف‌تر از من غریبه غریبه نشسته‌ای و حتا نگاهت را نمی‌اندازی سمت من، تا.

سردی چرم مقدسی که با نخ انداخته‌ام گردنم را روی سینه‌ام احساس می‌کنم و سورملینا نیست. سورملینا کجاست؟ همان‌جا درست روبه‌روی من کنار تو. اما رنگ چشم‌های سورملینا انگار دو ماه و هفت روز است که گم شده باشد انگار گمش کرده باشم. دو ماه و هفت روز پیش یک نفر انگار رنگ چشمهایش را دزدید. چه کسی نژلا؟ شیطان بود یا فرشته بود؟ تو شیطان بودی یا فرشته؟ که حالا ده قدم آن‌طرف‌تر از من نشسته‌ای و سر تکان می‌دهی به تایید حرف‌هایی که می‌شنوی، همان‌ها که غریبه‌اند انگار با من و من نمی‌شنوم، نژلا.