حرف توی حرف آمده
این باد که میخورد به صورتم، دیوانهام میکند. از دیوار سیمانی آخر این مسیر، همانجا که باید بپیچی و راهت را جدا کنی، سه تا دستگاه تهویه بیرون زده که همیشه خاموشاند اما انگار همهی باد گاه و بیگاه اینجا بهخاطر چرخیدن پرههای آنهاست. یکبار این را به یکی که اهلش نبود گفتم و خندید. گفت: «آدم عاقل! خود پرهها را هم همین باد دارد میچرخاند، بعد تو میگویی باد محوطهای به این بزرگی را آن سه تا پرهی مسخره راه انداختهاند؟» ولی اینکه معلوم است. معلوم است که برای مسالهی باد و پرههایی که میچرخند، علت کدام است و معلول کدام یکی. مساله وقتی بیراهحل میشود که جای علت و معلول را توی ذهنت عوض کنی. که خودت را وسط ماجرایی بیاندازی که همهی علتها و معلولهایش جابهجا باشند. آنوقت یکی که حواسش نباشد حتا ممکن است به تو بخندد.
دیر شده. چهارشنبهها تمام شدند و تا همیشه دیر شد، فلانی. از سمت در میدود طرف من که بیحس نشستهام پشت کامپیوتر گوشهی سالن. میگوید: «آمده. داشت میرفت اما من نگهاش داشتم. بجنب، بجنب، بجنب! گفت که تا پنج دقیقه بیشتر صبر نمیکند.» چهار تا پرینت میفرستم. کافی نیست اما دیگر دیر شده. میدود سمت پرینتر و برگهها را میآورد. هاج و واج میگوید: «خب، خب، حالا باید چهکار کنم؟» میگویم: «منگنه.» توی چند ثانیه میگردد پیدا میکند میدهد دستم. شروع میکنم برگهها را مرتب کردن. چند بار از پایین میزنمشان روی میز تا خوب روی هم بیافتند. عصبی میشود. آرامش بیوقت من حرصاش میدهد. میگوید: «دیوانهام کردی، دیر شد، الان میرود، گفت فقط پنج دقیقه...» منگنه را از دستم میگیرد و فشار میدهد روی برگهها و میدود. داد می زنم که «صبر کن، میخواهم خودم ببینمش.» و دنبالش راه میافتم. دو سه قدم بیشتر بر نداشتهام که وسط راهرو یک دفعه میایستد. نگاه میکنم به انتهای راهرو. مرد ایستاده است آن طرف در باز شیشهای. ناراضی میگوید: «قرار ما صبح بود. این که نشد.» نگاه و خطابش اما به وسط راهروست، نه به من. میآیم تا وسط راهرو، برگهها را از دستش میگیرم، میروم سمت در، دو دستی بهنشانهی احترام میگیرمشان جلوی مرد. میگویم: «من هم از صبح اینجا هستم». یک دفعه انگار که من را شناخته باشد، غضب از صورتش میرود. نگاهش از چشمهای من میآید پایین تا روی برگهها. حالا دیگر هر دو آن طرف در ایستادهایم، توی محوطهی باز، زیر آفتاب مستقیم ظهر تابستان. گرمترین تابستان همهی عمرم. شایع کردهاند که هواشناسی دمای تهران را از دمای واقعی چند درجه پایینتر اعلام میکند. شاید راست بگویند. این هوا انگار گرمتر از چهل درجه باشد. میگوید: «مشکلی نیست، فقط اسمتان را روی برگهها...» لحناش آشناتر از همیشه است. و من یادم میافتد که دیر شده. و حتا این چهارشنبهی آخر هم باز دیر شد. کمی از من کوتاهتر است. یا نه، بد گفتم. من کمی بلندترم از مرد. دستهایم را اگر حلقه کنم دور گردنش، سر مرد میافتد روی سینهی من، سر من میافتد روی شانههای مرد. همین که با انگشت اسمم را نشان میدهم، از وسط راهرو صدایم میکند. سرم را میچرخانم سمت صدا، و چند ثانیهی بعد دوباره به سمت جایی که مرد ایستاده بود. رفته است و نمیدانم از کدام طرف. چند ثانیه هم حتا کافی بوده برای دیر شدن. رفت شاید تا همیشه، با آن نگاههای افتاده و صدایی که وقتی حرف میزد انگار قرار بود فقط خودش آن را بشنود، انگار که با خودش حرف میزد. خسته، چقدر خسته. من تو را شناخته بودم مرد و انگار که تو هم من را، و حالا که رفتهای انگار نوبت دویدن من باشد....
دیر شد فلانی و دیرتر هم نمیشود. اصلا «دیر+ تر» انگار ترکیب بیمعنیای را بسازد. دیر، دیر است و صفت برتر ندارد. و نایستادی تا از تو بپرسم که «آیا تو آیندهی منی؟» و خود من آیا آیندهی آن پسرک نوزده ساله هستم که امروز با دلهره بین یک مشت اسم و عدد دنبال نمرهی خودش بود و من آراماش کردم؟ ترسیده بودم بهخاطر پسر. با آن صورت کشیده و اندام ترکهای و چشمهای تر. حیف این پسر، حیف. نمیشود که برای پسر دیر نشود؟ نه انگار، نه.
دیر شد فلانی، دیر شد. و نگفتی بالاخره که ما چرا همدیگر را همیشه در همان نگاه اول میشناسیم؟ گفت: «معنی ندارد بروم و احساسم را بیان کنم. حسم را باید خودش بفهمد. این کارها که بقیه میکنند، چی میگویند بهش... اصطلاح مسخرهای دارد... یادم نیست. همین که به بهانههای مختلف سعی میکنند به کسی که دوستش دارند نزدیک شوند تا سر فرصت و بعد از اینکه به خودشان وابستهاش کردند، احساسشان را بیان کنند... حالا اصطلاحش یادم نیست، بگذریم... به نظرم اصلا نه در شان من است نه در شان کسی که دوستش دارم نه در شان احساسی که به نظرم حتا فرا زمینی...» و من قاه قاه زدم زیر خنده. قاه قاه. بلند بلند. پسرک جا خورده بود و من میخندیدم. قاه قاه میخندیدم.
دیر شد فلانی. دیر است. طول میکشد تا صبر کنم برای پر شدن اتوبوس. به جایی بر نمیخورد اگر هفتهای یک بار با تاکسی تا خانه بروم. و رانندهی تاکسی، اگر گفتی که بود؟ این خط لااقل ده تا راننده دارد و من باز خورده بودم به... آفرین فلانی، بهقول تو به «پسر هشتم». داشت دست میکشید به سبیلهای پُر پشت روسیاش که پرسیدم: «صندلی جلو یک نفر سوار میکنید یا دو نفر؟» گفت: «شما یک نفر بنشینید» و خندید. و من با خودم تکرار کردم: «بنشینید!» ندیده بودم رانندهای کلمهها را اینطور صحیح و کامل، درست همانطور که نوشته میشوند، تلفظ کند. و این را البته قبلا برایت گفتهام. اصلا فرق این مرد با بقیه شاید همین باشد. من اما همان روز اول توی همان نگاه اول شناختمش. قبل از اینکه حتا حرف بزند. و این تفاوتهای ظاهریاش با بقیه را بعدها و کمکم کشف کردم، بعد از اینکه احساس کردم انگار ارزش دقیق شدن را دارد. و این البته عجیب است که ما چطور به این سرعت در همان نگاه اول هم را میشناسیم.
گفت: این قرصهایی که توی اسمشان «دیاز» دارند، مثلا «دیازپام» یا «کلردیازپوکساید»، معجزه میکنند. «اگززپام» هم خیلی خوب است. از ده تا دیازپام بهتر است. سیگار هم... خب با «مگنا» شروع کنی بد نیست. بوی پهن میدهد، همان بار اول که بکشی از هر چی سیگار است متنفر میشوی. هاها. اما از شوخی گذشته، «اسه» بکش. چون کرهای است. یعنی چون آمریکایی نیست. نه به خاطر مرگ بر آمریکا و این حرفها، به خاطر اینکه سیگار آمریکایی تقلبیاش زیاد است. اما اسهی آبی، نه اسهی سبز. سیگار نعنایی پدر سینه را در میآورد. اسهی آبی. آره. اسهی آبی سبک است، برای شروع خوب است....
دیر شد، فلانی. برای همیشه دیر شد....
دیر شده. چهارشنبهها تمام شدند و تا همیشه دیر شد، فلانی. از سمت در میدود طرف من که بیحس نشستهام پشت کامپیوتر گوشهی سالن. میگوید: «آمده. داشت میرفت اما من نگهاش داشتم. بجنب، بجنب، بجنب! گفت که تا پنج دقیقه بیشتر صبر نمیکند.» چهار تا پرینت میفرستم. کافی نیست اما دیگر دیر شده. میدود سمت پرینتر و برگهها را میآورد. هاج و واج میگوید: «خب، خب، حالا باید چهکار کنم؟» میگویم: «منگنه.» توی چند ثانیه میگردد پیدا میکند میدهد دستم. شروع میکنم برگهها را مرتب کردن. چند بار از پایین میزنمشان روی میز تا خوب روی هم بیافتند. عصبی میشود. آرامش بیوقت من حرصاش میدهد. میگوید: «دیوانهام کردی، دیر شد، الان میرود، گفت فقط پنج دقیقه...» منگنه را از دستم میگیرد و فشار میدهد روی برگهها و میدود. داد می زنم که «صبر کن، میخواهم خودم ببینمش.» و دنبالش راه میافتم. دو سه قدم بیشتر بر نداشتهام که وسط راهرو یک دفعه میایستد. نگاه میکنم به انتهای راهرو. مرد ایستاده است آن طرف در باز شیشهای. ناراضی میگوید: «قرار ما صبح بود. این که نشد.» نگاه و خطابش اما به وسط راهروست، نه به من. میآیم تا وسط راهرو، برگهها را از دستش میگیرم، میروم سمت در، دو دستی بهنشانهی احترام میگیرمشان جلوی مرد. میگویم: «من هم از صبح اینجا هستم». یک دفعه انگار که من را شناخته باشد، غضب از صورتش میرود. نگاهش از چشمهای من میآید پایین تا روی برگهها. حالا دیگر هر دو آن طرف در ایستادهایم، توی محوطهی باز، زیر آفتاب مستقیم ظهر تابستان. گرمترین تابستان همهی عمرم. شایع کردهاند که هواشناسی دمای تهران را از دمای واقعی چند درجه پایینتر اعلام میکند. شاید راست بگویند. این هوا انگار گرمتر از چهل درجه باشد. میگوید: «مشکلی نیست، فقط اسمتان را روی برگهها...» لحناش آشناتر از همیشه است. و من یادم میافتد که دیر شده. و حتا این چهارشنبهی آخر هم باز دیر شد. کمی از من کوتاهتر است. یا نه، بد گفتم. من کمی بلندترم از مرد. دستهایم را اگر حلقه کنم دور گردنش، سر مرد میافتد روی سینهی من، سر من میافتد روی شانههای مرد. همین که با انگشت اسمم را نشان میدهم، از وسط راهرو صدایم میکند. سرم را میچرخانم سمت صدا، و چند ثانیهی بعد دوباره به سمت جایی که مرد ایستاده بود. رفته است و نمیدانم از کدام طرف. چند ثانیه هم حتا کافی بوده برای دیر شدن. رفت شاید تا همیشه، با آن نگاههای افتاده و صدایی که وقتی حرف میزد انگار قرار بود فقط خودش آن را بشنود، انگار که با خودش حرف میزد. خسته، چقدر خسته. من تو را شناخته بودم مرد و انگار که تو هم من را، و حالا که رفتهای انگار نوبت دویدن من باشد....
دیر شد فلانی و دیرتر هم نمیشود. اصلا «دیر+ تر» انگار ترکیب بیمعنیای را بسازد. دیر، دیر است و صفت برتر ندارد. و نایستادی تا از تو بپرسم که «آیا تو آیندهی منی؟» و خود من آیا آیندهی آن پسرک نوزده ساله هستم که امروز با دلهره بین یک مشت اسم و عدد دنبال نمرهی خودش بود و من آراماش کردم؟ ترسیده بودم بهخاطر پسر. با آن صورت کشیده و اندام ترکهای و چشمهای تر. حیف این پسر، حیف. نمیشود که برای پسر دیر نشود؟ نه انگار، نه.
دیر شد فلانی، دیر شد. و نگفتی بالاخره که ما چرا همدیگر را همیشه در همان نگاه اول میشناسیم؟ گفت: «معنی ندارد بروم و احساسم را بیان کنم. حسم را باید خودش بفهمد. این کارها که بقیه میکنند، چی میگویند بهش... اصطلاح مسخرهای دارد... یادم نیست. همین که به بهانههای مختلف سعی میکنند به کسی که دوستش دارند نزدیک شوند تا سر فرصت و بعد از اینکه به خودشان وابستهاش کردند، احساسشان را بیان کنند... حالا اصطلاحش یادم نیست، بگذریم... به نظرم اصلا نه در شان من است نه در شان کسی که دوستش دارم نه در شان احساسی که به نظرم حتا فرا زمینی...» و من قاه قاه زدم زیر خنده. قاه قاه. بلند بلند. پسرک جا خورده بود و من میخندیدم. قاه قاه میخندیدم.
دیر شد فلانی. دیر است. طول میکشد تا صبر کنم برای پر شدن اتوبوس. به جایی بر نمیخورد اگر هفتهای یک بار با تاکسی تا خانه بروم. و رانندهی تاکسی، اگر گفتی که بود؟ این خط لااقل ده تا راننده دارد و من باز خورده بودم به... آفرین فلانی، بهقول تو به «پسر هشتم». داشت دست میکشید به سبیلهای پُر پشت روسیاش که پرسیدم: «صندلی جلو یک نفر سوار میکنید یا دو نفر؟» گفت: «شما یک نفر بنشینید» و خندید. و من با خودم تکرار کردم: «بنشینید!» ندیده بودم رانندهای کلمهها را اینطور صحیح و کامل، درست همانطور که نوشته میشوند، تلفظ کند. و این را البته قبلا برایت گفتهام. اصلا فرق این مرد با بقیه شاید همین باشد. من اما همان روز اول توی همان نگاه اول شناختمش. قبل از اینکه حتا حرف بزند. و این تفاوتهای ظاهریاش با بقیه را بعدها و کمکم کشف کردم، بعد از اینکه احساس کردم انگار ارزش دقیق شدن را دارد. و این البته عجیب است که ما چطور به این سرعت در همان نگاه اول هم را میشناسیم.
گفت: این قرصهایی که توی اسمشان «دیاز» دارند، مثلا «دیازپام» یا «کلردیازپوکساید»، معجزه میکنند. «اگززپام» هم خیلی خوب است. از ده تا دیازپام بهتر است. سیگار هم... خب با «مگنا» شروع کنی بد نیست. بوی پهن میدهد، همان بار اول که بکشی از هر چی سیگار است متنفر میشوی. هاها. اما از شوخی گذشته، «اسه» بکش. چون کرهای است. یعنی چون آمریکایی نیست. نه به خاطر مرگ بر آمریکا و این حرفها، به خاطر اینکه سیگار آمریکایی تقلبیاش زیاد است. اما اسهی آبی، نه اسهی سبز. سیگار نعنایی پدر سینه را در میآورد. اسهی آبی. آره. اسهی آبی سبک است، برای شروع خوب است....
دیر شد، فلانی. برای همیشه دیر شد....

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://siavashoon.googlepages.com/mail.png)


