Monday, September 05, 2005

 وقت گذاشتن نقطه‌ی آخر

صورتت را اصلاح کرده‌ای و موهایت را به هوای گذشته‌ای که حالا دیگر خیلی دور است، بعد یک حمام آب گرم طولانی برق انداخته‌ای؛ وقتش رسیده که بارانی‌ات را بپوشی و راه بیافتی. اما قبل‌تر، قبل‌تر از این برای همیشه رفتن، باید آن نامه‌ی از مدت‌ها پیش ناتمام مانده را تمام کنی. خان‌باجی‌ها و خاله‌باجی‌های در حال انقراض البته می‌توانند گمانه بزنند که این اصرار، این اصرار به تمام کردن نامه‌ای که سخت پیدایش خواهی کرد بین کاغذهای پخش روی میزتحریر فلزی شلوغ، تنها به رسم ادب است و نه مثلا به‌خاطر هیچ دوست‌داری جوانانه‌ای در پیرانه‌سری، نه مثلا به‌خاطر مهرداد، مهرداد، مهرداد. و تو چه خوب می‌دانی که این آخرین شبی‌ست که تکرار نامش آرامت می‌کند، متمرکزت می‌کند. وقت بالا دادن یقه‌های بارانی مندرسی‌ست که پیوسته دوستش داشته‌ای، پیوسته دوستش داری؛ وقت رفتن است، پیرمرد. پس قبل آنکه دیرتر شود، نامه‌ی ناتمام مانده را با آخرین کلمه‌هایت تمام کن:

- «مهرداد، من شاید آن پیرمردی باشم که گلشیری در "انفجار بزرگ" تصورش کرده بود. همان‌که انتظار دختر و پسری را می‌کشید تا یک روز "ساعت پنج عصر" وسط میدان ونک بی‌بهانه شروع کنند به رقصیدن و رقصیدن و رقصیدن. یا شاید همان قیس باشم در "سلوک"، که سایه‌اش را تعقیب می‌کرد بلکه او را "به‌جا بیاورد". یا شاید آن‌یکی باشم در "آهوی کور"، که چشمهایش را سوزاند با حرارت میله‌ی گداخته و پرسید "دیگر از چه بلایی می‌خواهند بترسانندم؟"...»

نامه از اینجا ناتمام مانده است. و البته همین پاراگراف آخر هم شاید نیاز به اصلاحاتی داشته باشد. که مثلا همان‌طور که اسم گلشیری را آورده‌ای قبل از انفجار بزرگ، اسمی هم از دولت‌آبادی و مندنی‌پور ببری به‌بهانه‌ی سلوک و آهوی‌کور، تا گرفتن رد داستان‌ها برای مهرداد آسان‌تر باشد. و این انگار همان حس مغرورانه‌ی مبتذل است، که همیشه خواسته‌ای تا همه‌ی آن‌ها که دوست‌شان داشته‌ای را تا مهرداد را در تجربه‌ی لذت‌هایی که بر تو گذشته شریک کنی.

- «باید نوشتن را متوقف کنم، مهرداد. دیگر کاغذی را سیاه نمی‌کنم و هیچ هذیان‌پردازی وسواس‌زده‌ای، هرگز از من متولد نخواهد شد. مثل جنینی که سقطش کرده باشند پیش از دمیده شدن روح در جسم هنوز شکل نگرفته‌اش. که تو حیفی مهرداد، حیفی برای خواندن کلمه‌های من، برای خواندن این پریشانی‌های غمگین. و از شهر باران‌خورده‌ی تو خواهم رفت، هم‌چنان که رفتم از آن شهر سیمانی که جاده‌های خاکی داشت و ساختمان‌هایی با ستون‌های بلند اما بی‌شکوه. باید در هزار لایه‌های ذهن تو گم شوم فراموش شوم، حتا اگر نامت تکرار شود مدام در من، مثل صدایی که در یک اتاق خالی بپیچد….»

و سه تا نقطه می‌گذاری وقتی به بی‌حرفی می‌رسی.... اما این سه نقطه را مهرداد به چه تعبیر می‌کند؟ به سکوت؟ به ترس؟ به خستگی؟ یا شاید همه‌ی این‌ها با هم، که شاید سکوت را انتخاب کرده باشی از ترس بیان دوباره‌ی یک خستگی، که خوب می‌توانستی بخوانی از چشم‌هایش ملال را این روزهای آخر.

- «... و امروز یکی از روزهای آن دی‌ماه برف‌زده نیست، می‌دانم مهرداد. که قصه آن‌روزها چه تازه بود برای روایت شدن، پیش از آن‌که اختتامیه‌ی خالی از شکوهش را تجربه کند. اینجا اما هنوز سرد باشد به‌خیالم، این قبرستان از هر طرف بی‌انتها. و جنازه‌ای که زیر سنگ سیاه این قبر دفن شده لابد هنوز سرمای آن‌روز توی گوشت و پوست و استخوانش می‌پیچد سوزناک، انگار که سوز راه فراری نداشته باشد. خاک و برف را با هم می‌ریختیم برای پر کردن گودالی که خوب عمیق شده بود و دست آخر، یک تپه‌ی کوچک خاک اضافه آمد هم‌حجم هیکل‌اش. و زیر ناخن‌های تو پر بود از خاک و دست‌هایت می‌لرزیدند، نه از سرما که از ترس انگار. انگار این مرده‌ای که خون توی رگ‌هایش هنوز تازه بود آن‌روز، یک‌روز سر برمی‌دارد از خاک و ما چه بی‌جواب می‌ماندیم پیش آن چشم‌های از خاک پر شده که: "به کدامین گناه؟".»

وقت تمام کردن است، وقت رفتن، وقت گذاشتن نقطه‌ی آخر. باران می‌آید و حالا تو چه خوب قدر این بارانی کهنه را می‌دانی. یقه‌ی پهنش را بالا می‌دهی و کاش کلاهی هم بود چتری هم بود تا پوشیده‌تر می‌شدی در پناه آن‌ها. که شاید بتوانی بگریزی از بارانی که پیوسته دوستش داشته‌ای و دوستش داری هنوز، مثل مهرداد، مهرداد، مهرداد....