مردش اگر هستی، خبرم کن
از ته تاریکی میدوید سمت جایی که ایستاده بودم. بدون اینکه حتا به من فرصت سلام کردن بدهد، انگار که خبر مهمی آورده باشد، انگار که فرصتش تمام شده باشد، با کلمههایی که میلرزیدند فریاد میزد: «آقا، به خدا که من رو کشتند، به خدا که من رو کشتند آقا. بگو به همه که من رو کشتند، بگو به همه آقا.» بعد به هقهق میافتاد و دوباره میدوید. میدوید و صدای هقهقاش مثل سایهی تصویرش در تاریکی گم میشد. میدوید و گم میشد و من خسته شده بودم، از این کابوس تکراری خسته شده بودم، خسته شدهام، خستهام، خسته هستم.
مهرداد آنوقتها هنوز نمرده بود. مهرداد آنوقتها هنوز زنده بود. دو سال گذشته است از روزی که مهرداد را ترک کردم. روزی که مهرداد را ترک کردم هنوز زنده بود. نگاه میکرد. چشمهاش آرام بود. چشمهاش نم داشت. گوشهی لبهاش خم شده بود به پایین. اگر میگفت که «نرو»، شاید نمیتوانستم که بروم، نه، حتم دارم که نمیرفتم. اما نتوانست بگوید. بغض داشت آن شب هم. بغض که میکرد همیشه میگفت: «نمیدونم چرا گلوم سفت شده»، بعد میخندید. همین که میخندید بغضش میترکید. خنده و گریه قاطی میشدند. جور عجیبی میشد. آن شب اما بغضاش نگذاشت که بگوید «نرو». پس من رفتم. آن آخرین باری هم که قبل از رفتن نگاهش کردم، مهرداد هنوز زنده بود. جوان بود مهرداد هنوز.
من رفتم اما مهرداد نرفت. از ته تاریکیها میدوید سمت جایی که در خواب ایستاده بودم و فریاد میزد: «آقا، به خدا که من رو کشتند، به خدا که من رو کشتند آقا». دیروز یکی زنگ زد. با صدای بیتفاوتی اسم و فامیل مهرداد را گفت. گفت: «میشناسید؟» گفتم: «بله.» گفت: «بیایید برای تحویل گرفتن جسد. توی جیبش فقط شمارهی تلفن شما بود. به مرگ طبیعی مرده. کالبدشکافی نمیخواد. میتونید دفنش کنید.»
مهرداد حتا چهار تا آشنا هم نداشت که حالا بیایند زیر جنازهاش را بگیرند. جنازهاش را آوردهام خانه. روی زمین است، گوشهی همین اتاقی که دارم اینها را مینویسم. صورتش هنوز تازه است، چشمهاش را اما بستهاند. خودم هستم، سه تا جوانمرد هم اگر پیدا بشود، چهار تایی دفنش میکنیم. اگر نه، میگذارم همینطور روی زمین بماند. مردش اگر هستی که بیایی و زیر جنازه را بگیری، خبرم کن. آدرسم را پایین همین صفحه نوشتهام. مردش اگر بودی برایم بنویس، تا اگر چهار تا شدیم برویم و کار را تمام کنیم. فقط عجله کن، جنازهی مرده خوب نیست زیاد روی زمین بماند.
مهرداد آنوقتها هنوز نمرده بود. مهرداد آنوقتها هنوز زنده بود. دو سال گذشته است از روزی که مهرداد را ترک کردم. روزی که مهرداد را ترک کردم هنوز زنده بود. نگاه میکرد. چشمهاش آرام بود. چشمهاش نم داشت. گوشهی لبهاش خم شده بود به پایین. اگر میگفت که «نرو»، شاید نمیتوانستم که بروم، نه، حتم دارم که نمیرفتم. اما نتوانست بگوید. بغض داشت آن شب هم. بغض که میکرد همیشه میگفت: «نمیدونم چرا گلوم سفت شده»، بعد میخندید. همین که میخندید بغضش میترکید. خنده و گریه قاطی میشدند. جور عجیبی میشد. آن شب اما بغضاش نگذاشت که بگوید «نرو». پس من رفتم. آن آخرین باری هم که قبل از رفتن نگاهش کردم، مهرداد هنوز زنده بود. جوان بود مهرداد هنوز.
من رفتم اما مهرداد نرفت. از ته تاریکیها میدوید سمت جایی که در خواب ایستاده بودم و فریاد میزد: «آقا، به خدا که من رو کشتند، به خدا که من رو کشتند آقا». دیروز یکی زنگ زد. با صدای بیتفاوتی اسم و فامیل مهرداد را گفت. گفت: «میشناسید؟» گفتم: «بله.» گفت: «بیایید برای تحویل گرفتن جسد. توی جیبش فقط شمارهی تلفن شما بود. به مرگ طبیعی مرده. کالبدشکافی نمیخواد. میتونید دفنش کنید.»
مهرداد حتا چهار تا آشنا هم نداشت که حالا بیایند زیر جنازهاش را بگیرند. جنازهاش را آوردهام خانه. روی زمین است، گوشهی همین اتاقی که دارم اینها را مینویسم. صورتش هنوز تازه است، چشمهاش را اما بستهاند. خودم هستم، سه تا جوانمرد هم اگر پیدا بشود، چهار تایی دفنش میکنیم. اگر نه، میگذارم همینطور روی زمین بماند. مردش اگر هستی که بیایی و زیر جنازه را بگیری، خبرم کن. آدرسم را پایین همین صفحه نوشتهام. مردش اگر بودی برایم بنویس، تا اگر چهار تا شدیم برویم و کار را تمام کنیم. فقط عجله کن، جنازهی مرده خوب نیست زیاد روی زمین بماند.

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://files.siavashoon.com/Home/mail.png)

0 Comments:
Post a Comment
<< صفحهی اول