Monday, May 15, 2006

 همه چیز داخل گیومه اتفاق می‌افتد

پس تو هنوز تنها هستی حتا اگر چند روزی بیشتر تا تولد کودکت باقی نمانده باشد. آن پیرپسر که دوازده سال از تو بزرگ‌تر بود هم از همان‌روزها می‌دانستم که تنها برای پدری همین کودک می‌خواستی نه برای همسری خودت. وجودت را لبریز کرده بود آرزوی داشتن فرزند و البته سختی‌هایی که می‌کشیدی. حالا که نزدیک‌تر از همیشه به تولد آرزویت هستی هم اما انگار که فقط تنهایی را بیشتر پیدا کرده باشی، دور از کنایه‌ها و زخم‌زبان‌های خواهرها و مادرت، برادر و پدرت. کسی که بالاخره به او تن دادی از میان صف بلند خواستگارها هم برای تو تنها یک هم‌بستر شد و البته صاحب سرپناهی که زیر سقفش شب‌ها را تا صبح سر کنی. و صبح که می‌شود می‌دانم که هنوز هم تنها هستی برای پرسه‌پرسه‌هایت بین کتاب‌فروشی‌ها و نمایشگاه‌ها و خیابان‌هایی که دوست‌داشته‌ای همیشه و البته گل‌فروشی‌ها. این‌بار هم بدون من که هیچ‌بار دعوت همراهی تو را پاسخ ندادم، و این غرور تو بود که هربار ذره‌ذره می‌شکست، تا همین شود که نباید می‌شد، تا همین شود که شد. فاجعه.

بگذریم. حال من را که نمی‌پرسی، اما شنیده‌ام که گاهی حال دخترک را می‌پرسی از این و آن. دخترک که چه عرض کنم، تو می‌گفتی «دختره» و لابد هنوز هم همین‌طور می‌گویی. سر همین دختره گفتن‌های تو بود که یک‌بار آن‌قدر عصبانی شدم که بدترین حرف‌ها را شنیدی از من. تو اما فقط نگاهم کردی و حرف‌هایم که تمام شد، مکث کردی برای چند ثانیه و بعد گفتی: «خب، با من اگر کاری نداری من بروم.»، و رفتی. آرام. شاید با بغض. همین. به همین سادگی دور شدن ما از هم شروع شد و بعد هم هر روز دورتر شدیم و دورتر، تا امروز که حتا آدرس تازه‌ات را ندارم برای فرستادن این نامه‌ای که نمی‌دانم جواب کدام نامه‌ی هرگز نرسیده‌ی توست. هر دو مقصر بودیم. وقتی می‌دانستی دوستش دارم، نمی‌فهمیدم که چرا این‌طور با کلمه‌های سبک و به تصغیر اسمش را می‌بردی. بچه بود البته. هنوز هم هست. من بچگی‌اش را دوست داشتم. چند وقت پیش رفته بود مهمانی خواهرش و با پسرها رقصیده بود و مشروب هم سرو کرده بودند. پرسیدم: «من کجا بودم وقتی با پسرهای مست می‌رقصیدی؟»، گفت: «محیطش مناسب تو نبود، می‌دانستم خوشت نمی‌آید دعوتت نکردم»، گفتم: «اگر مناسب نبود چرا خودت رفتی؟»، به تحکیم گفت: «ببین، تعریف‌های ما از زندگی با هم متفاوت است، خانواده‌ی من یک خانواده‌ی کاملا روشنفکر است و من از همان بچگی توی این جور جمع‌ها بوده‌ام، اما تو چی؟ تا حالا بوده‌ای؟». می‌بینی؟ مهمانی گرفتن به صرف مشروب و رقص شده است نماد روشنفکری این نسل تازه. من و تو هم چه احمق بودیم که خودمان را گم کرده بودیم بین کتاب و ادبیات و همان‌وقت‌ها که هم‌سن‌وسال‌های ما قهقهه‌شان توی اردوی دانشجویی و موقع «وسطی» بازی کردن بلند شده بود، «سمفونی مردگان» می‌خواندیم و بر پدر «اورهان اورخانی» لعنت می‌فرستادیم و برای آیدین و آیدا و سورملینا گریه می‌کردیم.

هنوز هم تلخم و صریح، هنوز هم به قول تو با یک من عسل هم نمی‌شود خوردم، اما فرق هم کرده‌ام. حداقل این‌که وزنم بیست کیلو بیشتر شده و موهای همیشه کوتاه کوتاهم هم حالا آن‌قدر بلند شده که تا پایین گردنم می‌رسند. این‌ها فرق نیست؟ شاید اگر ببینی‌ام حتا نشناسی‌ام. یادت هست چقدر آن عکسی را که با مهدی مولایی گرفته بودم مسخره می‌کردی؟ آن‌قدر مزخرف می‌گفتی که هم من و هم خودت از شدت خنده دل‌پیچه بگیریم. خودمان را می‌زدیم از شدت خنده. یادش بخیر. گذشته‌ها دیگر گذشته، نباید فکرش را کرد. اسم بچه‌ات را اگر دختر بود بگذار نژلا، اگر پسر بود بگذار شهریار. خاطره‌های‌مان را هم باید از قاب روی تاقچه دربیاوریم و بگذاریم‌شان توی صندوقچه‌ی ته انباری. خیلی وقت است که دیگر همه چیز تمام شده....