قتل است که اتفاق افتاده است*
«کلمهها مطلقا تکراری هستند. تمام کلمهها، حتا همین کلمههایی که در حال خواندن آنها هستی، تمامشان سالهاست که استفاده شدهاند بارها و بارها و مطلقا تکراری هستند، بیهیچ استثنایی. آنقدر تکراری هستند کلمهها که حتا فهرست کاملی از آنها را در فرهنگ لغتها جمعآوری کردهاند بهترتیب ِ حروف الفبا.» سومشخص ِ محدود سپس نفسی تازه کرد و در حالی که ذهنش را در تکاپوی یافتن ِ کلمهای جدید رها کرده بود، ادامه داد: «اما شاید چیزی بیشتر از ظاهر کلمهها هم وجود داشته باشد که هنوز تکراری نشده است و چه بسا که هیچوقت هم تکراری نخواهد شد. اگر در پس ِ هر کلمهای که بیان میشود حسی باشد، آن کلمه شاید بتواند از شکل ِ یک دال ِ تنها خارج شود و مدلول ِ خود را در مسیر ِ یک دلالت پیدا کند. این حس، همان چیزی است که میتواند تکراری نباشد. اگر اینگونه باشد، آنگاه میتوان امیدوار بود که مدلول ِ خلقشده، مخلوق ِ جدیدی باشد که نشانهی تازهای با خود بههمراه دارد.» سومشخص ِ محدود، خودنویس ِ طلاییرنگش را چند لحظهای بین انگشتهای دودستش در تعادل نگه داشت و بعد، ناگهان، انگار که نکتهی تازهای را کشف کرده باشد، بهسرعت نوشتن را از سر گرفت: «این مخلوق ِ تازه اما برای رسیدن بهعرصهی وجود، محتاج به شنونده یا خوانندهای است که آن مسیر ِ دلالتی که در ذهن ِ نویسنده یا گوینده شکل گرفته را کشف و دنبال کند. تنها در اینصورت است که مدلول میتواند در انتهای مسیر ِ دلالت، و در قالبی فراتر از یک مفهوم ِ انتزاعی و ذهنی ِ صرف، شکلی وجودی بهخود بگیرد. هر چند که من بعد از تو هرگز نتوانستم این شنونده یا خواننده را پیدا کنم، اما همان زمانهای کوتاه ِ بودنات نمونهی واضحی بودند برای اثبات ِ اینکه چنین شنونده یا خوانندهای وجود دارد.» در این لحظه بود که سومشخص ِ محدود، در حالی که گویی با گذاشتن ِ این نقطهی آخر به آرامش رسیده باشد، خودنویس ِ طلایی را بر زمین گذاشت و بهرسم ِ همهی لحظههایی که دچار ِ حس ِ متفاوتی میشود، بر چرم مقدسی که به یادگار از محبوب بر گردن آویخته بود بوسهای زد. این بوسه، آخرین بوسهی سومشخص ِ محدود پیش از در آغوش گرفتن ِ مرگ بود.
* این میتواند پایانبندی ِ آن داستان ِ موعودی باشد که روزی خواهی نوشت.
* این میتواند پایانبندی ِ آن داستان ِ موعودی باشد که روزی خواهی نوشت.

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://siavashoon.googlepages.com/mail.png)


