Wednesday, October 25, 2006

 قتل است که اتفاق افتاده است*

«کلمه‌ها مطلقا تکراری هستند. تمام کلمه‌ها، حتا همین کلمه‌هایی که در حال خواندن آن‌ها هستی، تمام‌شان سال‌هاست که استفاده شده‌اند بارها و بارها و مطلقا تکراری هستند، بی‌هیچ استثنایی. آن‌قدر تکراری هستند کلمه‌ها که حتا فهرست کاملی از آن‌ها را در فرهنگ لغت‌ها جمع‌آوری کرده‌اند به‌ترتیب ِ حروف الفبا.» سوم‌شخص ِ محدود سپس نفسی تازه کرد و در حالی که ذهنش را در تکاپوی یافتن ِ کلمه‌ای جدید رها کرده بود، ادامه داد: «اما شاید چیزی بیشتر از ظاهر کلمه‌ها هم وجود داشته باشد که هنوز تکراری نشده است و چه بسا که هیچ‌وقت هم تکراری نخواهد شد. اگر در پس ِ هر کلمه‌ای که بیان می‌شود حسی باشد، آن کلمه شاید بتواند از شکل ِ یک دال ِ تنها خارج شود و مدلول ِ خود را در مسیر ِ یک دلالت پیدا کند. این حس، همان چیزی است که می‌تواند تکراری نباشد. اگر این‌گونه باشد، آن‌گاه می‌توان امیدوار بود که مدلول ‌ِ خلق‌شده، مخلوق ِ جدیدی باشد که نشانه‌ی تازه‌ای با خود به‌همراه دارد.» سوم‌شخص ِ محدود، خودنویس ِ طلایی‌رنگش را چند لحظه‌ای بین انگشت‌های دودستش در تعادل نگه داشت و بعد، ناگهان، انگار که نکته‌ی تازه‌ای را کشف کرده باشد، به‌سرعت نوشتن را از سر گرفت: «این مخلوق ِ تازه اما برای رسیدن به‌عرصه‌ی وجود، محتاج به شنونده یا خواننده‌ای است که آن مسیر ِ دلالتی که در ذهن ِ نویسنده یا گوینده شکل گرفته را کشف و دنبال کند. تنها در این‌صورت است که مدلول می‌تواند در انتهای مسیر ِ دلالت، و در قالبی فراتر از یک مفهوم ِ انتزاعی و ذهنی ِ صرف، شکلی وجودی به‌خود بگیرد. هر چند که من بعد از تو هرگز نتوانستم این شنونده یا خواننده را پیدا کنم، اما همان زمان‌های کوتاه ِ بودن‌ات نمونه‌ی واضحی بودند برای اثبات ِ این‌که چنین شنونده یا خواننده‌ای وجود دارد.» در این لحظه بود که سوم‌شخص ِ محدود، در حالی که گویی با گذاشتن ِ این نقطه‌ی آخر به آرامش رسیده باشد، خودنویس ِ طلایی را بر زمین گذاشت و به‌رسم ِ همه‌ی لحظه‌هایی که دچار ِ حس ِ متفاوتی می‌شود، بر چرم مقدسی که به یادگار از محبوب بر گردن آویخته بود بوسه‌ای زد. این بوسه، آخرین بوسه‌ی سوم‌شخص ِ محدود پیش از در آغوش گرفتن ِ مرگ بود.

* این می‌تواند پایان‌بندی ِ آن داستان ِ موعودی باشد که روزی خواهی نوشت.

Friday, October 20, 2006

 در ستایش پوچی یا در هجو آن؟

- به‌بهانه‌ی بازخوانی ِ "بیگانه"ی "آلبر کامو"

ذهن خواننده‌ی حرفه‌ای هنگام خواندن بخش نخست داستان بیگانه به‌احتمال زیاد با این سوال هم درگیر می‌شود که: "مرسو" به‌عنوان راوی داستان، ماجرا را برای چه کسی روایت می‌کند؟ در واقع مخاطب خطابه‌ی طولانی او چه کسی است؟ آیا اصلا مخاطبی در کار است یا ما فقط با گونه‌ی خاصی از یک تک‌گویی درونی مواجه هستیم؟ می‌دانیم که بیگانه متعلق به دوران بعد از ظهور مدرنیسم ادبی است و یک رمان ستایش‌شده‌ی مدرن بی‌هیچ‌شکی باید برای این قبیل پرسش‌ها پاسخی داشته باشد. آلبر کامو به‌عنوان خالق بیگانه، پرسش‌های خواننده درباره‌ی پلات روایت را در بخش دوم داستان و با شرح عواقب وضعیتی که اول‌شخص ماجرا در آخرین سطرهای بخش قبلی گرفتار آن می‌شود، تلویحا پاسخ می‌دهد. یعنی بعد از آن‌که مرسو «موازنه‌ی روز را و سکوت استثنایی ساحل دریایی را که در آن شادمان» بوده است به هم می‌زند و «همچون چهار ضربه‌ی کوتاه بر در بدبختی»، «چهار بار دیگر هفت‌تیر را روی جسد بی‌حرکتی که گلوله‌ها در آن فرو می‌رفتند و ناپدید می‌شدند» خالی می‌کند. با این جمله‌ها ما با بخش نخست این کتاب که در خوانش اول حتا ممکن است رخوت‌آور، خالی از نوآوری و تکراری به‌نظر برسد وداع می‌کنیم تا بلافاصله تجربه‌ی بدیعی را در بخش دوم داستان آغاز کنیم. در بخش دوم هم، شاید بیشتر از هر وقت دیگری با خواندن این نتیجه‌گیری مرسو از رفتار روزانه‌اش در زندان به کشف پلات روایت داستان نزدیک شویم که: «مردی که فقط یک روز زندگی کرده باشد می‌تواند بی‌هیچ رنجی، صد سال در زندانی بماند. چون آن‌قدر خاطره خواهد داشت که کسل نشود.»(صفحه‌ی 109) در واقع تمام این داستان شاید چیزی نیست جز روایت همان بازی مرسو با خاطرات ِ حتا پیش‌پا افتاده‌اش برای تلف کردن وقت در زندان و رسیدن از روزی به روز دیگر. روزهایی که روایت آن‌ها تا آستانه‌ی روز اعدام او ادامه پیدا می‌کند و در نهایت به کشف هویت پوچ مرسو برای خودش منجر می‌شود.

مرسو اما چرا مرتکب قتل شده است؟ این سوالی است که وکیل هم در اولین ملاقات خود و در ابتدای بخش دوم داستان از مرسو می‌پرسد و جواب مرسو برای کسی که احوالات او را در بخش اول داستان دنبال کرده، به‌هیچ‌وجه نکته‌ی تازه‌ای را در بر ندارد: «فطرت من طوری است که اغلب احتیاجات جسمانی‌ام احساساتم را مختل می‌سازد.»(صفحه‌ی 95) و این همان موضوعی است که واکنش‌های غریب مرسو به مرگ مادرش در آغاز روایت را هم توجیه می‌کند و خواننده‌ای که در ابتدای داستان از خواندن آن واکنش‌ها متعجب شده بود، چه‌بسا اگر حالا و بعد از آشنایی با خصوصیات روحی و جسمی مرسو به صفحات اول داستان بازگردد و توصیفات مربوط به روز خاک‌سپاری مادرش را دوباره بخواند، سر زدن آن‌ها از چنین شخصیتی را طبیعی بداند. این‌جاست که هنر بزرگ آلبر کامو با شکوه تمام خود را به رخ می‌کشد: پرداخت بی‌نقص شخصیتی که شاید تا قبل از خواندن بیگانه هم بارها با آن مواجه بوده‌ایم اما هرگز موفق به درک آن نشده‌ایم. شخصیتی پوچ، توخالی، بی‌هویت، به‌ظاهر خوش‌گذران اما در نهایت تباه‌شده، بی‌هدف، خالی از احساس، ناتوان در ابراز به موقع واکنش‌های احساسی، ناتوان در دوست‌داشتن، ناتوان در درک خود، ناتوان در درک احساس خود نسبت به دیگرانی که می‌توانند همسایه‌های او باشند یا حتا معشوقه‌اش "ماری" یا حتا مادر پیرش، و به‌طور کلی شخصیتی که پوچ‌گرایی ِ رخنه‌کرده در تار و پودش او را به انسانی ناتوان تبدیل کرده است. انسانی که به تعبیر ژان پل سارتر -در مقاله‌ای که مترجمین بیگانه به عنوان مقدمه و در ابتدای کتاب آورده‌اند- انسانی «ساده» است. سارتر البته تلاش کرده است تا در مقاله‌اش بیگانه را به عنوان داستانی در اثبات واقعیت پوچ‌گرایی تلقی کند اما به گمان من، حتا اگر قصد واقعی آلبر کامو نیز همین بوده باشد، نتیجه‌ی کار چیزی جز هجویه‌ای بر پوچ‌گرایی از کار در نیامده. که توصیف انسانی که حاضر است همه‌ی یقین‌های هم‌صحبتش را با «تار موی یک زن» عوض کند(صفحه‌ی 150)، چیزی نیست جز هجو آن انسان، هجو انسانی که بلندترین آرزوهایش در تخیل لمس کردن یک بدن متجلی می‌شود، بدنی که الزما بدن معشوقه‌ی او هم نیست و می‌تواند بدن هر زن دیگری باشد.(صفحه‌ی 107)

مقاله‌ی سارتر در ابتدای کتاب البته ترجمه‌ی ضعیفی دارد. در ترجمه‌ی سردستی و کلمه‌به‌کلمه‌ی متن به‌حدی بی‌دقتی شده که گاهی فهم جمله‌ بدون حدس و گمانه‌زنی برای یافتن معادل مناسب‌تر کلمه‌ها یا ساختار صحیح جمله، غیر ممکن می‌شود. ترجمه‌ی خود داستان بیگانه هم به شکل محسوسی دچار دوگانگی است. در بعضی قسمت‌ها -مثل صفحات انتهایی هر دو بخش اول و دوم کتاب- با نثر تحسین‌برانگیزی روبه‌رو هستیم و در مقابل، در بسیاری از قسمت‌های دیگر به نثر چندان درخشانی برخورد نمی‌کنیم. این موضوع به‌خصوص وقتی بیشتر باعث تاسف می‌شود که در همان مقاله‌ای که به‌عنوان مقدمه آمده، به این واقعیت پی می‌بریم که قسمت‌هایی از متن اصلی داستان نثری شعرگونه و آهنگین دارد. در ترجمه‌ی فارسی هرچند اثر این شعرگونگی در توصیفات و تشبیه‌های مرسو به‌چشم می‌خورد اما، نثر ترجمه از انتقال آن وزن درونی که ظاهرا در جمله‌های متن اصلی وجود داشته ناتوان است.

بیگانه - نوشته‌ی آلبر کامو
ترجمه‌ی جلال آل احمد و علی‌اصغر خبره‌زاده
چاپ هفتم: 1383
ناشر: موسسه‌ی انتشارات نگاه
152 صفحه، قیمت 1400 تومان