Saturday, December 30, 2006

 انگار کمی کوتاه است

در زیرمجموعه‌ی دوره‌های آموزش آزاد ِ سایت ِ دانشگاه MIT ، داشتم شیوه‌ی ارائه‌ی درس ِ "پردازش سیگنال" را نگاه می‌کردم، که چشمم افتاد به نمونه‌ی امتحان‌های پایان ترمی که از این درس روی سایت گذاشته بودند و یک لحظه بعد، یاد ِ یکی از معلم‌های دوره‌ی لیسانسم افتادم. پردازش سیگنال یا همان DSP، یکی از هیجان‌انگیزترین درس‌های دوره‌ی فوق‌لیسانس ِ مهندسی مخابرات با گرایش ِ سیستم است. شاید یکی از انگیزه‌های اصلی ِ من برای اینکه زحمت ِ دو سال ِ دیگر درس‌خواندن را به خودم بدهم، گذراندن ِ همین درس بود. درس خواندن البته به‌طور طبیعی نباید زحمت باشد، به‌خصوص وقتی که به آن‌چیزی که داری یاد می‌گیری علاقه داشته باشی، اما بعضی وقت‌ها آن‌قدر همه چیز به‌هم‌ریخته است و آن‌قدر هر آدمی سر ِ جای خودش نیست و آن‌قدر سیستم از پایه ایراد دارد که حتا لذت ِ بزرگی مثل یادگیری هم، زحمت که چه عرض کنم، عذاب می‌شود. این‌ چیزی که می‌گویم هم، برای این دانشگاه و آن دانشگاه ِ خاص نمی‌گویم، چه شریف باشد یا پلی‌تکنیک یا دانشگاه ملی -که روزگاری کعبه‌ی آرزوهای نوجوانی ِ خیلی از ما بوده‌اند هر کدام- چه فلان دانشگاه ِ گمنام در یک شهرستان دورافتاده. اصلا هم برای اصلاح این وضعیت از کسی توقعی نمی‌شود داشت، چه از دانشجوها و چه از آن‌هایی که عادت کرده‌ایم همه‌شان را سرجمع با پیشوند "استاد" خطاب کنیم، که چقدر هم این پیشوند بر سر ِ اسم ِ خیلی از آن‌ها گریه می‌کند، اگر حواس‌مان باشد که آن را با چه شان و منزلتی باید بر سر ِ اسمی آورد. آدم‌هایی یک‌بعدی و اغلب ناراضی از وضعیت ِ فعلی‌شان، که اگر پیر ِ رشته‌های خود باشند و احیانا اسم و رسمی هم پیدا کرده باشند، وقتی که پای تخته می‌ایستند دیگر انگیزه و حوصله‌ای ندارند برای ارائه‌ی درست و کامل ِ آن‌چیزی که وظیفه‌شان است؛ و اگر هم جوان باشند و پرانرژی، چون اسم و آوازه‌ای ندارند هنوز، کسی برای‌شان تره هم خورد نمی‌کند! لااقل در رشته‌های فنی‌مهندسی که این‌طور است. بگذریم از آن سیکل ِ معیوبی که این‌وسط دارد تکرار می‌شود و دسته‌ی دوم به مرور جایگزین دسته‌ی اول می‌شود و من ِ دانش‌جوی امروز هم جایگزین دسته‌ی دومی‌های سابق. از آن‌طرف، از دانشجوجماعت هم نمی‌شود توقعی داشت، که اگر جرات ِ اعتراضی هم پیدا کند، به سیستم ِ آموزشی اعتراض نمی‌کند، که آن‌قدر محدودیت‌های اجتماعی و کمبودهای روحی و رفاهی دارد که اعتراض‌های ترس‌خورده و کم‌جانش حتا به اصلاح ِ آن‌ها هم کفاف ندهد، چه برسد به اصلاح ِ چیزی که دانشجوی تازه‌کار هنوز شناخت ِ مطمئنی هم نسبت به آن ندارد، یا در واقع هنوز سرش به سنگ نخورده تا حساب ِ کار دستش بیاید و بفهمد و بعد، فریادش بلند شود و به بی‌انصافی و نادرستی ِ آن‌چه بر او می‌رود اعتراض کند. بگذریم. حرف توی حرف آمد انگار. داشتم می‌گفتم که آن نمونه‌ی سوال‌های امتحانی من را یاد دکتر بهزاد کردی انداخت، که روش ِ تدریس و انگیزه و انرژی فوق‌العاده‌اش را پای درس ِ هیچ به‌اصطلاح استادی تجربه نکرده‌ام. از چهار تا درسی که این ترم دارم، سه تای آن‌ها را شناخته‌شده‌ترین آدم‌های رشته‌ی مهندسی برق در ایران تدریس می‌کنند، اما، من هنوز در حسرت تجربه‌ی دوباره‌ی کلاس‌های دکتر کردی هستم، و به یادش می‌افتم وقتی که می‌بینم پروفسور اپنهایم امتحان ِ درس ِ پردازش سیگنال را در دانشگاه ام‌آی‌تی دقیقا به همان سبکی برگزار کرده که او برگزار می‌کرد. دکتر کردی جوان بود اما به پشتوانه‌ی اعتماد به‌نفسی که داشت به دانشجو اجازه می‌داد تا در کلاس ِ درس نه تنها منفعل نباشد، که کاملا با مفاهیم درگیر شود و حتا در تدریس ِ آن‌ها شریک ِ معلمش. روشی که -باز هم لااقل در رشته‌های فنی‌مهندسی- اصلا در ایران مرسوم نیست و این حضرت ِ استاد است که متکلم وحده است همیشه و اغلب هم تنها کاری که می‌کند این است که جزوه‌اش را پای تخته کپی کند، همراه با زمزمه‌ای که خیلی وقت‌ها حداکثر لالایی است برای این‌که آسان‌تر بتوانی کمبود ِ خوابت را جبران کنی. دکتر کردی اما خیلی وقت‌ها موضوع بحث را به عنوان یک ماده‌ی خام در کلاس ارائه می‌کرد و این ما بودیم که همراه با دکتر، از مبانی و شالوده‌ها به آن‌چیزی می‌رسیدیم که باید. با دکتر کردی دو ترم متوالی درس داشتم، سه واحد الکترومغناطیس و یک واحد هم آزمایشگاه، ترم بعد هم دکتر از دانشگاه ما رفت و اصلا از ایران رفت، با کلی حرف و حدیث که بعدتر آدم‌هایی که نمی‌توانستند موفقیتش را ببینند آن‌قدر درباره‌اش گفتند تا خسته شدند. یادم می‌آید که یک بار یکی از همان سوال‌های ناجوانمرادانه‌ام را -که این به‌اصطلاح استادها را پای تخته فلج می‌کند- از دکتر کردی پرسیدم و دکتر بلافاصله همان سوال را به‌عنوان ِ کنفرانس برای من تعریف کرد تا جلسه‌ی بعدی ِ کلاس ارائه‌اش کنم. یک پسر ِ نوزده بیست ساله‌ی کمی خجالتی اما ماجراجو بودم و حالا خیلی وقت‌ها که می‌خواهم خاطره‌های آن روزها را مرور کنم، یکی از اولین چیزهایی که به خاطرم می‌آید همان کنفرانس ِ کلاس ِ الکترومغناطیس است. پارسال خیلی اتفاقی پروفایلش را در اورکات پیدا کردم، چند تا از عکس‌های جدید ِ خودش و همسرش را هم گذاشته بود. دیدم که آن سبیل‌های تنکش را زده اما تیپ ِ لباس پوشیدنش هنوز همان بود که از قدیم از او به یادم مانده است: کتانی و پیراهن ِ آستین کوتاه با یک شلوار ِ پارچه‌ای که حس می‌کنی انگار کمی برایش کوتاه است....