صبحبهخیر سیاوشون
میبینم که با هم رفتهایم شمال. در بیداری. در خواب. هر روز، هر روز، هر روز. هر روز این را میبینم. تنها هم نیستیم، آدمهای تو هم هستند. چند وقتی است که دیگر نمیترسم از تجسمشان. نمیترسم. مبادا که تو اخم کنی و من بخندم. بخندم که «ببین چقدر دوستم دارد، ببین چهطور بهخاطر من ابروهایش را گره انداخته...». میبینم شمال را. همانجوری است که همیشه توی عکسهاش میافتد. سبز، باریک، بلند، پیچدرپیچ. درخت، جاده، درخت، جاده. میبینم صدایم را که انگار خوب شده، مثل صدای تو شده. میبینم خودم را که برایت آواز میخوانم، با چشمهای بسته، همینطور که سرم را عقب انداختهام. باد میخورد توی صورتهای ما، انگار کنار دریا باشیم. دریا، دریا، دریا. دریا که دوستش داری این شکلی است پس. قشنگ است. دلم میخواهد که من هم دوست داشته باشم دریا را. دلم میخواهد که باز هم بیشتر دوست داشته باشم تو را. لااقل همانقدر که دوستم داری، همانقدر که همیشه بیشتر دوستم داشتهای. میبینم تو را که انگار خستهای. میبینم تو را که چشمهات غمگیناند دوباره. چقدر فوقالعاده میشود اگر همین حالا، سرت را بالا بیاوری و بخندی. فقط بخندی و بعد یک چیزی بگویی، یکی از این تکهکلامهایت را که همیشه میگویی. چقدر فوقالعاده میشود. میبینم که میخندی، میبینم که بهخاطر من میخندی. میخندی فقط بهخاطر من، و همهی آدمهای تو حسادت میکنند به من. میبینم همهی آدمهای تو را، یکی سبزه، یکی لاغر، یکی قد بلند، یکی پیچدرپیچ. دیگر اما نمیترسم از دیدنشان، از خواب نمیپرم با دیدنشان. که مبادا تو اخم کنی و من بخندم، از اینکه چرا اینقدر دوستم داری بخندم. چه در خواب، چه در بیداری، هر روز، هر روز، هر روز، میبینم که با هم رفتهایم شمال.

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://files.siavashoon.com/Home/mail.png)

0 Comments:
Post a Comment
<< صفحهی اول