وقتی از «داستانواره» حرف میزنیم
- این اصطلاح «داستانواره»، واقعا به چه معناست؟
خیلیها را دیدهام که میان یک داستانواره و «روزنگاری» تفاوتی قایل نمیشوند. داستانواره را همان واقعیتهای روزمرهی زندگی نویسنده میدانند که تنها با لحنی داستانی تعریف شدهاند. داستانوار هستند پس واقعا داستان نیستند، واقعیتند و همان هستند که در دنیای واقعی بر نویسنده گذشته است، و او همچون خاطرهای در دفترچهی خاطرات آنها را ثبت کرده و بعد، در منظر عموم قرار داده است. این البته تعریف درستی از داستانواره نیست. در واقع، ناشیانه است اگر هنگام خواندن هر نوشتهای در جستجوی مرزهای بین واقعیت و خیال باشیم، که این دو بسیاری از وقتها با هم در میآمیزند، آنچنان که تشخیصشان از یکدیگر محال میشود. چه بسیار داستانهای کوتاه و رمانهایی که امروزهروز آنها را در زمرهی شاهکارهای ادبی میدانیم و نیز میدانیم که مابهازاهای پررنگی در زندگی واقعی نویسندگانشان داشتهاند، و از دیگر سو، چه بسیار بارها که با نوشتههایی مواجه شدهایم که نویسنده آنها را بهعنوان خاطرات روزانهاش عرضه کرده اما بعدتر فهمیدهایم که چیزی جز خیالپردازی نبودهاند. نه واقعی بودن بسیاری از صحنههای آن رمانی که شاهکارش میدانیم از ارزش آن کم کرده است، و نه دروغی که نویسندهی آن خیالپردازیها -لابد برای جلب اعتماد و همذاتپنداری ما- دربارهی واقعی بودن نوشتههایش گفته است باعث شده تا نوشتههای او پیش چشم ما شاهکار جلوه کند. پس چه بهتر که یک بار برای همیشه، درهمآمیختگی خیال و واقعیت را بپذیریم، و همهی نوشتهها را، چه روزنگاری چه داستان کوتاه چه هر چیز دیگر، با فرض همین درهمآمیختگی به خواندن بنشینیم. داستانواره هم، نه داستان کوتاه است و نه روزنگاری، اما از این منظر که آمیختهی خیال و واقعیت است با آنها شباهت دارد. حالا گیریم که گاهی وقتها خیالوارگیاش بر واقعیتش بچربد و گاهی برعکس. چه تفاوتی میکند؟
داستانواره، آنطور که برخی میپندارند، همان «داستان مینیمالیستی» هم نیست. یک داستان میتواند مینیمالیستی باشد اما هچنان داستان باشد، بیاینکه نیاز باشد تا با پسوندی مثل «واره» آن را متمایز کنیم. همینطور، یک نوشته میتواند داستانواره باشد اما مینیمال نباشد. همچنان که درست نیست داستان کوتاه را «رمان مینیمالیستی» بنامیم، اتلاق عنوان داستانواره به یک داستان کوتاه، صرفا به دلیل وجود نثر یا روایت تقلیلگرایانه و مینیمال، نمیتواند دقیق باشد. در واقع، مینیمال صفتی است که برای داستانواره بودن یک متن نه لازم است و نه کافی. با دلایلی سادهتر و چه بسا بدیهیتر، داستانواره الزاما همان «داستان کوتاه کوتاه» هم نیست. میتواند کوتاه کوتاه باشد اما الزامی ندارد که حتما اینگونه باشد.
برخی هم داستانوارهها را همان «حکایت»هایی میدانند که در تقسیمبندیهای مربوط به ادبیات داستانی، قبلتر از دورهی کلاسیکها با آنها برخورد میکنیم. داستانوارهها اما بر خلاف حکایتها، الگوهای روایتی محدودی ندارند و نه تنها مانند آنها از نظر زبانی با نثری ساده، دستوری، ساختگی و خالی از لحن تعریف نمیشوند، بلکه حتا بسیاری وقتها بستری میشوند برای تجربهی نوآوریهای بکر و متفاوت در عرصهی زبان و روایت. اشتباه گرفتن داستانوارهها با حکایتها، شاید ریشه در این موضوع دارد که داستانوارهها هم مانند حکایتها اغلب مدرن نیستند، اما این فقط یک خواننده یا مخاطب ناشی است که ممکن است یک داستانوارهی پستمدرن را با نوشتههای پیش از ظهور مدرنیسم اشتباه بگیرد، هر چند که ذات پستمدرنیسم برای بروز اینقبیل از اشتباهها استعداد بسیاری دارد.
داستانواره، به گمان من با «طرح» داستانی هم فرقهایی دارد. حداقل اینکه، یک داستانواره الزاما یک طرح برای داستان کوتاهی که نوشته نشده یا داستان کوتاهی که قرار است در آینده نوشته شود نیست و میتواند هویت مستقلی داشته باشد.
پس، در میان این همه سوءتفاهم، بهراستی وقتی از داستانواره حرف میزنیم از چه حرف میزنیم؟ به دست دادن یک تعریف سرراست از داستانواره، مانند هر مفهوم پسامدرن دیگری، البته هم سهل و هم ممتنع است، اما، شاید این اظهارنظر علیرضا محمودی ایرانمهر در گفتوگو با حسین جاوید دربارهی داستانوارههای خودش، بتواند سرنخهای خوبی برای درک مفهوم داستانواره به ما بدهد: «... داستانوارهها، یکسره قالب و فرم داستانهاى کلاسیک را ندارند... اینطور نیست که الزاما برشى کوتاه از زندگى آدمهایى باشند که کاملاً واقعى و معمولى هستند... تفاوت عمدهی دیگر داستانوارهها در حذف کنشهاى آشناى داستانى است. داستانوارهها بیشتر بر مبناى یک ایده ناگهانى یا تصویرى گذرا پدید مىآیند و الزامى براى رعایت قواعد داستان کوتاه و حضور کنش داستانى در ساختارشان وجود ندارد... شبیه جرقههایى هستند که لحظهاى در ذهن مىدرخشند و اگر بخواهى زیاد با آنها کلنجار بروى که تبدیل به داستانى نرمال بشوند، کیفیت انفجارى و جرقهوار خود را از دست مىدهند...».
درست است. ماجرا آنقدرها هم سرراست نیست.
پینوشت:
داستانواره را میتوان بهعنوان معادلی برای Flash Fiction در نظر گرفت، که در فارسی بیشتر «داستان ناگهان» ترجمه شده، و البته بسیاری هم آن را به همان صورت تقریبا ترجمهنشدهی «داستان فلش» به کار میبرند. با این حال من همین عنوان «داستانواره» را بیشتر میپسندم، هر چند بر آن اصراری ندارم.
خیلیها را دیدهام که میان یک داستانواره و «روزنگاری» تفاوتی قایل نمیشوند. داستانواره را همان واقعیتهای روزمرهی زندگی نویسنده میدانند که تنها با لحنی داستانی تعریف شدهاند. داستانوار هستند پس واقعا داستان نیستند، واقعیتند و همان هستند که در دنیای واقعی بر نویسنده گذشته است، و او همچون خاطرهای در دفترچهی خاطرات آنها را ثبت کرده و بعد، در منظر عموم قرار داده است. این البته تعریف درستی از داستانواره نیست. در واقع، ناشیانه است اگر هنگام خواندن هر نوشتهای در جستجوی مرزهای بین واقعیت و خیال باشیم، که این دو بسیاری از وقتها با هم در میآمیزند، آنچنان که تشخیصشان از یکدیگر محال میشود. چه بسیار داستانهای کوتاه و رمانهایی که امروزهروز آنها را در زمرهی شاهکارهای ادبی میدانیم و نیز میدانیم که مابهازاهای پررنگی در زندگی واقعی نویسندگانشان داشتهاند، و از دیگر سو، چه بسیار بارها که با نوشتههایی مواجه شدهایم که نویسنده آنها را بهعنوان خاطرات روزانهاش عرضه کرده اما بعدتر فهمیدهایم که چیزی جز خیالپردازی نبودهاند. نه واقعی بودن بسیاری از صحنههای آن رمانی که شاهکارش میدانیم از ارزش آن کم کرده است، و نه دروغی که نویسندهی آن خیالپردازیها -لابد برای جلب اعتماد و همذاتپنداری ما- دربارهی واقعی بودن نوشتههایش گفته است باعث شده تا نوشتههای او پیش چشم ما شاهکار جلوه کند. پس چه بهتر که یک بار برای همیشه، درهمآمیختگی خیال و واقعیت را بپذیریم، و همهی نوشتهها را، چه روزنگاری چه داستان کوتاه چه هر چیز دیگر، با فرض همین درهمآمیختگی به خواندن بنشینیم. داستانواره هم، نه داستان کوتاه است و نه روزنگاری، اما از این منظر که آمیختهی خیال و واقعیت است با آنها شباهت دارد. حالا گیریم که گاهی وقتها خیالوارگیاش بر واقعیتش بچربد و گاهی برعکس. چه تفاوتی میکند؟
داستانواره، آنطور که برخی میپندارند، همان «داستان مینیمالیستی» هم نیست. یک داستان میتواند مینیمالیستی باشد اما هچنان داستان باشد، بیاینکه نیاز باشد تا با پسوندی مثل «واره» آن را متمایز کنیم. همینطور، یک نوشته میتواند داستانواره باشد اما مینیمال نباشد. همچنان که درست نیست داستان کوتاه را «رمان مینیمالیستی» بنامیم، اتلاق عنوان داستانواره به یک داستان کوتاه، صرفا به دلیل وجود نثر یا روایت تقلیلگرایانه و مینیمال، نمیتواند دقیق باشد. در واقع، مینیمال صفتی است که برای داستانواره بودن یک متن نه لازم است و نه کافی. با دلایلی سادهتر و چه بسا بدیهیتر، داستانواره الزاما همان «داستان کوتاه کوتاه» هم نیست. میتواند کوتاه کوتاه باشد اما الزامی ندارد که حتما اینگونه باشد.
برخی هم داستانوارهها را همان «حکایت»هایی میدانند که در تقسیمبندیهای مربوط به ادبیات داستانی، قبلتر از دورهی کلاسیکها با آنها برخورد میکنیم. داستانوارهها اما بر خلاف حکایتها، الگوهای روایتی محدودی ندارند و نه تنها مانند آنها از نظر زبانی با نثری ساده، دستوری، ساختگی و خالی از لحن تعریف نمیشوند، بلکه حتا بسیاری وقتها بستری میشوند برای تجربهی نوآوریهای بکر و متفاوت در عرصهی زبان و روایت. اشتباه گرفتن داستانوارهها با حکایتها، شاید ریشه در این موضوع دارد که داستانوارهها هم مانند حکایتها اغلب مدرن نیستند، اما این فقط یک خواننده یا مخاطب ناشی است که ممکن است یک داستانوارهی پستمدرن را با نوشتههای پیش از ظهور مدرنیسم اشتباه بگیرد، هر چند که ذات پستمدرنیسم برای بروز اینقبیل از اشتباهها استعداد بسیاری دارد.
داستانواره، به گمان من با «طرح» داستانی هم فرقهایی دارد. حداقل اینکه، یک داستانواره الزاما یک طرح برای داستان کوتاهی که نوشته نشده یا داستان کوتاهی که قرار است در آینده نوشته شود نیست و میتواند هویت مستقلی داشته باشد.
پس، در میان این همه سوءتفاهم، بهراستی وقتی از داستانواره حرف میزنیم از چه حرف میزنیم؟ به دست دادن یک تعریف سرراست از داستانواره، مانند هر مفهوم پسامدرن دیگری، البته هم سهل و هم ممتنع است، اما، شاید این اظهارنظر علیرضا محمودی ایرانمهر در گفتوگو با حسین جاوید دربارهی داستانوارههای خودش، بتواند سرنخهای خوبی برای درک مفهوم داستانواره به ما بدهد: «... داستانوارهها، یکسره قالب و فرم داستانهاى کلاسیک را ندارند... اینطور نیست که الزاما برشى کوتاه از زندگى آدمهایى باشند که کاملاً واقعى و معمولى هستند... تفاوت عمدهی دیگر داستانوارهها در حذف کنشهاى آشناى داستانى است. داستانوارهها بیشتر بر مبناى یک ایده ناگهانى یا تصویرى گذرا پدید مىآیند و الزامى براى رعایت قواعد داستان کوتاه و حضور کنش داستانى در ساختارشان وجود ندارد... شبیه جرقههایى هستند که لحظهاى در ذهن مىدرخشند و اگر بخواهى زیاد با آنها کلنجار بروى که تبدیل به داستانى نرمال بشوند، کیفیت انفجارى و جرقهوار خود را از دست مىدهند...».
درست است. ماجرا آنقدرها هم سرراست نیست.
پینوشت:
داستانواره را میتوان بهعنوان معادلی برای Flash Fiction در نظر گرفت، که در فارسی بیشتر «داستان ناگهان» ترجمه شده، و البته بسیاری هم آن را به همان صورت تقریبا ترجمهنشدهی «داستان فلش» به کار میبرند. با این حال من همین عنوان «داستانواره» را بیشتر میپسندم، هر چند بر آن اصراری ندارم.

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://files.siavashoon.com/Home/mail.png)

0 Comments:
Post a Comment
<< صفحهی اول