Friday, May 25, 2007

 روایت تکه‌تکه، روایت لکنت‌دار

ما برنده شدیم. بعدازظهرها، نزدیک غروب که با تاکسی برمی‌گردم، دوست دارم سرم را از پنجره بیرون بیاورم و توی آن خیابان‌های لعنتی یا آن اتوبان‌های لعنتی یا آن تونل لعنتی، این جمله را فریاد بزنم. برنده شدن خیلی سخت بود، برنده شدن سخت‌ترین کار بود، اما ما همه‌ی سعی‌مان را کردیم. فقط هنوز شب‌ها خوابت را می‌بینم. خواب آقای نون را می‌بینم که فقط یک‌بار عکسش را توی مجله دیده بودم و همان یک‌بار هم یادم نیست. خواب خانم هـ را می‌بینم که هیچ‌وقت نفهمیدم چرا این‌قدر کینه داشت، چرا این‌همه دشمنی کرد. به یادت می‌آورم در بهترین روزها. در روزهایی خیلی قبل‌تر از 20 بهمن 85. راستش را بخواهی من هیچ‌وقت به 20 بهمن 85 نرسیدم. یعنی هنوز آن‌قدر نزدیکی که انگار همین دیشب با هم تلفنی حرف زده‌ایم تا صبح. انگار همین دیشب آخرین داستانت را اولین بار برای من خوانده‌ای و آخر داستان مرده‌ایم یا کسی را کشته‌ایم یا از دست داده‌ایم. دیگر داستان‌هایت را نمی‌خوانم. یعنی توی این داستان‌های آخری که به من خیانت می‌کنی، می‌ترسم. مثل آن‌وقت‌ها که می‌ترسیدم و گریه می‌کردم، و تو باور نمی‌کردی که من هیچ‌وقت بترسم، باور نمی‌کردی که هیچ‌وقت گریه کنم. من مدت‌هاست که گریه نمی‌کنم. یعنی اگر هم گریه کنم، به بیرون گریه نمی‌کنم. گریه می‌کنم در درون خودم، به سمت خودم. بی‌هیچ واکنش بیرونی. حتا اگر کسی مرا در آن حالت ببیند، لبخند می‌زنم. مثل وقتی که سر میز نهار نشسته بودیم در 20 بهمن 85. طوری که قیافه‌ام حتا خنده‌دار می‌شود. فقط یک آینه کم دارم که خودم را نگاه کنم که چقدر خنده‌دار شده‌ام، بعد هم، سرم را از پنجره بیرون بیاورم و فریاد بزنم: ما برنده شدیم، ما بالاخره برنده شدیم.

- «فروغ خانم، شما چرا این‌قدر زود رفتید؟ اگر می‌ماندید حالا ابراهیم این‌طوری نمی‌شد، اگر می‌ماندید حالا ما هم یک ویکتور هوگو داشتیم برای خودمان به قول فرمان‌آرا. همین‌طوری اول کتاب‌تان نوشتید "به: ا.گ" و فکر کردید به همین سادگی است؟ آن هم نه اول هر کتابی، اول کتابی که حالا ما همه‌ی آیه‌هایش را از حفظ هستیم. ابراهیم نابغه بود، هیچ فهمیدید که با ابراهیم چه کار کردید خانم؟»

یک‌بار توی یک روز بیست‌وپنج بار بهت زنگ زدم. می‌خواستم بیشتر زنگ بزنم اما ترسیدم که به گریه بیفتی. من فقط دوست دارم که بخندی. از آن خنده‌های ناگهانی. یک ابرو بالا، یک ابرو بالاتر، مثلا نگاهت به پایین است و داری شیشه‌ی عینکت را پاک می‌کنی با گوشه‌ی شال، اما در واقع داری من را می‌پایی که وقتی عصبانی‌ام خنده‌دارترم. پس نمی‌توانی خودت را کنترل کنی و درست موقعی که باید اخم‌کرده و دل‌خور باشی، می‌زنی زیر خنده. خنده‌های ناگهانی همه چیز را نگه می‌داشت، حتا اگر که از اول هم می‌دانستیم بالاخره یک روز برنده می‌شویم.

- «آقا، خانم، این‌جا عمارت محبوب ما بود. آن گوشه را می‌بینید که حالا خالی مانده است؟ آن‌جا همان‌جایی است که ما می‌نشستیم و برای هم داستان می‌خواندیم. مثلا یادم هست که یک روز «آینه‌های دردار» را خواندیم. کتابش را خوانده‌اید؟ اصلا ما عاشقش بودیم. همه‌ی سالن‌های این عمارت یک‌طرف، "چهارسو" هم یک‌طرف. ما بهترین تئاترهای عمرمان را توی آن سالن دیده‌ایم. حالا اگر اسم ببرم حتما باور می‌کنید.»

پانصد و هفتاد و پنج. این عدد چه چیزی را برایت تداعی می‌کند؟ به جز تقارن بی‌نظیرش، این‌که در آیینه هم همان‌طور خوانده می‌شود که روی کاغذ، این‌که انگار دو تا قلب وارونه یک هفت مقدس را دربرگرفته باشند، این‌که با تکرار متوالی‌اش می‌شود روی میز ضرب گرفت و رقصید، این‌که توی بحرهای شناخته‌شده‌ی عروضی می‌گنجد و مثلا می‌تواند ردیف یک غزل خراسانی یا بیدلی یا حتا پست‌مدرنی باشد، به‌جز همه‌ی این‌ها، هیچ آشنایی دیگری را در تو برنمی‌انگیزد؟ یک آشنایی که فقط مال خودمان باشد، یک آشنایی که شاید تکه‌ای باشد از یک‌دوره‌ی تکرارنشدنی از زندگی‌مان، تکه‌ای که شاید سا‌ل‌ها بعد، بی‌هوا به ذهن‌مان هجوم بیاورد و دل‌تنگ‌مان کند. دارم از یک تاریخ صحبت می‌کنم، یا بهتر بگویم، از فاصله‌ی دو تاریخ. از آن روز پنج‌شنبه، از بیست‌وسوم تیرماه هشتادوچهار تا دیروز. می‌دانم که دیروز نبود، اما از آن روز به بعد، هر روز که بیدار می‌شوم برای من فردای همان روزی است که جمعه بود، که پانصد و هفتاد و پنج روز با پنج‌شنبه فاصله داشت و، همان‌روز بود که برنده شدیم، بالاخره برنده شدیم.