دابل لایف یعنی زندگی دوگانه
من او را بارها کشتهام، بارها او را مثل یک داستان نوشتهام و هر بار او را کشتهام، اما فردا که بیدار شدهام باز دیدهام که روبهروی من ایستاده است. میگوید: «میدانی من مال چه سالی هستم؟ 1991. اوه، خیلی قدیمی شدهام. تو چرا اصلا به این فیلمهای جدید روی خوش نشان نمیدهی؟ ول نمیکنی. بیا جلو بابا.» بعد زیپ کیفش را میکشد که بندش را انداخته روی شانهاش و هزار تا جیب دارد، آنوقت از توی یکی از جیبها یک بسته در میآورد که با کش دورش را بسته است. میگوید: «کلاسیکباز لعنتی، حال میکردم با سلیقهات وقتی برایت رایت میکردم.» من میگویم: «کلاسیک به فیلمهای سی چهل سال پیش میگویند، اینها بیشترشان فیلمهای همین ده دوازده سال پیش هستند.» ورونیکا یک جوری میخندد که یعنی «من کارم همین است بچه جان، تو نمیخواهد به من یاد بدهی.» اما وسط خندهاش یکدفعه قیافهاش غمگین میشود، انگار همانجا وسط همان خنده چیز مهمی کشف کرده باشد. میگوید: «میبینی اینروزها چقدر هوا زود تاریک میشود؟ این یعنی که پاییز دارد میرسد.» و من میترسم، از این پاییز که ورونیکا آمدنش را کشف کرده است میترسم، چون من را یاد روزهایی میاندازد که او حتا از همهی روزهای دیگرش هم زیباتر بود، و هنوز با من تلخی نمیکرد، هیچ تلخی نمیکرد و حتا اخم نمیکرد، یا اگر هم که اخم میکرد فقط برای خنداندن من بود که اخم میکرد، فقط برای اینکه چهرهی من را تقلید کند. همین ترس بود که من را کشت، چنان کشت که حتا دیگر در داستانها هم زنده نشوم، حتا در کابوسها هم نتوانم سر بلند کنم. پس این من هستم که مردهام، این من هستم که هر بار در پایان داستانهایم جان دادهام، و فردا که بیدار شدهام او را دیدهام که هنوز هست، هنوز دارد میخندد چون مردنی نیست، چون هیچوقت نمرده است. میگوید: «من بعد از مردن کریستف هم فیلم بازی کردهام، با کارگردانهای دیگر، نمیخواهی ببینی؟» و ناگهان خودش میشود، همینجور که سرش را کج گرفته است و همینطور که حالت لبهایش آدم را میکشد و همینطور که مردمک چشمهایش جوری میلرزد که انگار همین حالا میخواهد تا سالن تمرینش بدود و توی راه بیفتد توی همهی چالههای آبی که سر راهش هستند. خودش میشود بهاندازهی یک جمله، و من هیچوقت نمیخواهم که هیچ فیلم دیگری از او ببینم تا او باز هم تلختر شود. «نخواه. فقط ایندفعه بالاغیرتا پول این فیلمها را درست حساب کن. دیشب زنگ زدهای لفظ آمدهای، امروز برداشتهام همهشان را برایت آوردهام. کار سفارشی اینجوری، قیمتش این است که هر دیویدی دو هزار تومان. تو حالا سی تومان بده برای این بیست تا. به خدا هیچ کسی اینجوری برایت فیلم نمیآورد. من نبودم باید برای تکتکشان هزار جا میرفتی دنبالشان میگشتی.» من نمیدانم که هنوز هم سوپرانو میخواند یا نه. قدیمها گاهی برای من هم میخواند از پشت تلفن، با همهی اداهایی که فقط مال خودش بود. حالا اما توی این راهرو جای سوپرانو خواندن نیست. حتا جای این هم نیست که من یکی از نوشتههای تازهام را برایش بخوانم، یکی از همین نوشتههایی که پر از حرف اضافه هستند و بدتر از همیشه هستند. بد هستند چون من همیشه اینطور فکر کردهام که یک نوشتهی بد نوشتهای نیست که چیزی کم داشته باشد، معمولا نوشتهای است که چیزهایی زیاد دارد. یعنی یک مشت کلمه و جمله و حرف اضافه و تصویر زیاد دارد که اگر آنها را دور بیندازی، آن نوشته شاید دیگر نوشتهی بدی نباشد. مثل زندگی که آن هم شاید همینطوری است. یعنی یک زندگی کابوسوار زندگیای نیست که چیزی کم دارد، در واقع چیزهایی زیاد دارد، چیزهایی که نمیتوانی از آنها خلاص شوی. خاطرهها و روزها و ساعتهایی که بختکوار به ذهنت چسبیدهاند و مدام مچالهات میکنند، در لحظههایی که میتوانند بهترین لحظههای تو باشند ناگهان پیش چشمهایت میآیند تا همه چیز پوچ و بیمعنی شود. اما با همهی اینها باز هم دلم میخواهد یکی دو صفحهای را که توی این چند روز نوشتهام برای ورونیکا بخوانم. توی دلم از حفظ میخوانم: «میبینی اینروزها چقدر هوا زود تاریک میشود؟ این یعنی که پاییز دارد میرسد.» بعد با خودم فکر میکنم که چیزی از این جملهها در نمیآید، زیادی تکراری و احمقانه هستند. ورونیکا غمگینتر از همیشه توی سایهروشن راهرو منتظر پولش است.
مرتبط:
- The Double Life of Veronique
مرتبط:
- The Double Life of Veronique

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://files.siavashoon.com/Home/mail.png)

0 Comments:
Post a Comment
<< صفحهی اول