Saturday, February 03, 2007

 جایی که پیرمردها تمام می‌شوند

- آرام‌آرام بخوان، کلمه به کلمه

یک جمله به من بده تا این نوشته را با آن شروع کنم. پنجاه ساعت است که نخوابیده‌ام. من که خیالی نیستم، یک خواب یا توهم که نیستم، رویا یا کابوس که نیستم. من آدم هستم، یک آدم معمولی. می‌گویم «آدم»، یعنی این‌که مثل هر آدم دیگری نیاز دارم به خوابیدن. می‌گویم «معمولی»، چون که دیگر جوان نیستم تا آرزوهای بزرگی برای خودم داشته باشم. آرزویی هم اگر داشته باشم برای توست. قبل‌ترها فکر می‌کردم که خیالی باشی، یک خواب یا یک رویا باشی. حتا وقتی با تو قدم می‌زدم، حتا وقتی نفس‌هایت می‌خورد توی صورتم. آن‌قدر که فکر می‌کردم اگر دستم را به سمتت ببرم، از تو عبور می‌کند. این‌طور فکر می‌کردم تا اولین باری که دستت را گرفتم. چه روزی بود؟ سینما «عصر جدید» یک فیلم آورده بود درباره‌ی خیانت، ما داشتیم می‌رفتیم که تماشایش کنیم، اما پس چرا از خیابان «ایتالیا» سر درآورده بودیم؟ همیشه که می‌خواستیم برویم سینما، راست ِ «ولی‌عصر» را می‌گرفتیم و می‌آمدیم پایین، می‌آمدیم پایین، آن‌قدر می‌آمدیم پایین تا می‌رسیدیم به یک چهارراه. بعد، دست ِ راست‌مان را اگر می‌گرفتیم، پنج دقیقه‌ی بعد روبه‌روی سینما بودیم. ایتالیا سر راه ما نبود. بود؟ نه. مطمئنم که نبود. پس آن روز چرا آن‌جا بودیم؟ از کجا می‌آمدیم که آن‌جا بودیم؟ این بار دیگر واقعا باید به من کمک کنی. تو حتما یادت هست، حتم دارم که یادت هست. پس بگو. همین‌طور که آن گوشه نشسته‌ای و داری با خودت حرف می‌زنی، یک جمله هم به من بده و این را بگو. متمرکز شده‌ای، داری دیالو‌گ‌های داستان تازه‌ات را توی ذهنت جمله‌بندی می‌کنی، این درست، اما من که یک شخصیت داستانی نیستم. من یک آدم واقعی‌ام. یک آدم واقعی مثل همه‌ی آدم‌ها که مجبورند چند ساعت از شبانه‌روز را بخوابند. یک آدم واقعی مثل خیلی از آدم‌ها که وقتی می‌خوابند خواب می‌بینند. من هم اولین باری که تو را دیدم توی خواب بود. تو اما خواب نیستی، یک خیال یا یک رویا نیستی، واقعی هستی. دستم که از تو عبور نکرد. خودت هم دیدی که عبور نکرد. یعنی تو می‌گویی که خیال کرده‌ام که دستم از تو عبور نکرده؟ خیال کرده‌ام که تو خیالی نیستی؟ اگر خیالی هستی، پس آن داستان را چه کسی نوشته بود که شخصیت‌هایش یک صندلی ِ سنگی را توی یک پارک ِ بزرگ گم کرده بودند و هر چه می‌گشتند پیدایش نمی‌کردند؟ یا آن یکی داستان را چه کسی نوشته بود که دو تا دختر و پسر ساعت ِ پنج ِ عصر رفته بودند وسط ِ میدان ونک رقصیده بودند؟ نمی‌خواهی حرف بزنی؟ نه؟ ول که نمی‌کنی آن دیالوگ‌های لعنتی را. لااقل یک جمله از همان دیالوگ‌ها به من بده. یک جمله بده تا من هم شروع کنم. پنجاه ساعت است که نخوابیده‌ام. می‌ترسم که آخرش هم آن جمله را به من ندهی و خوابم ببرد، آن‌وقت دوباره آن خوابی را ببینم که نباید ببینم، همان خوابی که همه‌ی آن شب‌های قبل‌تر دیده‌ام و می‌ترسم که دوباره ببینم. خواب ببینم با مردی که صورت ندارد رفته‌ای تئاتر، و من هر چقدر که از پشت صندلی‌های «چهارسو» صدایت می‌کنم، نمی‌شنوی. من که خیالی نیستم، یک آدم معمولی که بیشتر نیستم. می‌گویم «معمولی»، چون حالا دیگر همه‌ی آرزوهایم برای توست. فکرش را بکن، همین‌طور که همه دارند برایت دست می‌زنند از پله‌ها بالا می‌روی، می‌ایستی پشت میکروفن، بعد یک جمله می‌گویی. فقط یک جمله. نه بیشتر. همین یک جمله هم کافی است برای اینکه من را نجات دهد. همین یک جمله هم کافی است برای این‌که بتوانم آرام بخوابم، بعد از مدت‌ها آرام بخوابم. همه‌ی آرزوهایم برای توست، فقط همین یک جمله را به من بده.