Friday, April 06, 2007

 فقط بگویید چرا؟

عکست را نگاه می‌کنم. کتاب آخرت دوباره دستم است. از همان صفحه‌ی اول، دوباره شروع کرده‌ام. همین که کتاب را باز می‌کنم، انگار که کلمه‌ها سایه‌روشن می‌شوند توی صفحه و عکست در می‌آید. انگار که گذاشته باشم آن‌جا تا صفحه را گم نکنم وقتی کتاب را می‌بندم. همان‌جوری هستی، همان‌جوری که اگر هیچ آینه‌ای وجود نداشت قیافه‌ام را آن‌جور تصور می‌کردم. موهات زرد، سبیلت نامرتب و زرد، باقی صورتت سه‌تیغ تراشیده اما چروک‌خورده، بدجور چروک‌خورده، چانه‌ات را چسبانده‌ای روی سینه‌ات، سیگارت را گرفته‌ای بین انگشت‌ها، با فاصله از صورتت. هنوز سیگار نمی‌کشم، اما، حالا که فکرش را می‌کنم، می‌بینم که دستم را خیلی وقت‌ها این‌جوری گرفته‌ام، همین‌جوری، با همین ژست. خیلی تصادفی. حتما تصادفی بوده. چون من این عکس را تازه دو سه روز است که با این جزییات پیدا کرده‌ام، اما این عادتم که مال یکی دو روز نیست. صحبت یک عمر است. یک عمر. یک عمر است که می‌خواهم بگذرم. یعنی سعی می‌کنم که بگذرم. از سایه‌روشنی که تصویرت را ساخته بگذرم و برسم به کلمه‌ها. نه این‌که هیچ‌وقت نگذشته باشم، به هر حال، به هر دردی که شده، گذشته‌ام و خوانده‌ام، چند کلمه، چند پاراگراف، یک صفحه، فوقش دو صفحه، اما تا ورق می‌زنم باز تصویرت سایه‌روشن می‌شود، باز باید از سر شروع کنم، از سر درد بکشم. می‌افتم توی تکرار و رنج می‌کشم.

چند باری فکر کرده‌ام که تا ته خوانده‌ام. یعنی همه‌ی کتاب را بالاخره خوانده‌ام و تمام شده. گذاشته‌امش کنار، تا چند مدت بعد که دوباره رفته‌ام و برش داشته‌ام و دیده‌ام که بیشتر از پنجاه صفحه نخوانده‌ام. باقی‌اش مانده است. پس دوباره شروع کرده‌ام. از ادامه‌اش نه، از همان صفحه‌ی اول. نمی‌توانم از ادامه‌اش شروع کنم. حسم می‌گوید باید یک‌ضرب بخوانمش تا حق مطلب را ادا کرده باشم.

یک بار هم به یکی این را گفتم. یکی که وقتی آن آوازه‌خوانی که دوستش دارم به صداش کش می‌دهد و می‌خواند: «قد آغوش منی، نه زیادی نه کمی»، حس می‌کنم دارد از زبان من می‌خواند برای او، یا از زبان او می‌خواند برای من. گفتم به او. آن‌وقت‌ها البته هنوز این‌قدر واضح ندیده بودم تصویرت را. فقط همین‌قدر می‌دانستم که هر بار باید از چیزی عبور کنم تا به کلمه‌ها برسم. همین را به او گفتم. بعد چند خط از کتاب را پشت تلفن برایش خواندم. همان بار فقط راحت بود. هیچ وقت دیگر آن‌قدر راحت نبود. صِدام هم اتفاقا خوب شده بود، مثل بعضی وقت‌ها که آرام و خوب می‌شود، مثل زمزمه می‌شود، و خلاصه خوب خواندم برایش چند خط از کتاب را. خوشش آمد و همان فردا رفت کتاب را خرید و تا آخر خواند. دفعه‌ی بعد که زنگ زدم، همین که خواست درباره‌ی کتاب صحبت کند، نگذاشتم. گفتم بماند برای یک وقت دیگر که من هم تا آخر خوانده باشم. و خب، می‌بینی که، هنوز مانده، هنوز نخوانده‌ام. امشب دوباره دستش گرفته‌ام تا بخوانم.

این بار اما با هر دفعه فرق می‌کند. یعنی باید فرق کند. همین‌که این‌قدر واضح شده‌ای توی سایه‌روشن، خودش یک نشانه است که این‌بار فرق می‌کند، این بار تمام می‌شود. تمام که شود، تلفن می‌کنم. و این بار دیگر جواب می‌دهد. دلیلی ندارد که جواب ندهد. من بالاخره کتاب را تمام کرده‌ام، پس دیگر چرا نباید جواب بدهد؟ یک بار برای همیشه رنج می‌کشم و کتاب را تمام می‌کنم، در عوض، صدای بوق آزاد دیگر تکرار نمی‌شود، نمی‌پیچد توی گوشم و مچاله‌ام نمی‌کند. رنج می‌کشم تا دیگر رنج نکشم، و انگار تو هم این بار می‌خواهی کمکم کنی. که تمامش کنیم و جواب بدهد و بعد، با ترانه‌ی محبوب‌مان برقصیم تا صبح، هر سه تا، پیرمرد.