برندهها آبی پوشیدهاند
به اسمها نگاه میکنم. از بالا میآیم پایین، دوباره فهرست را بالا میروم، از سر شروع میکنم. «آشنا نیست، آشنا نیست، شاید، بعید نیست، نه، اصلا، خب ممکن است آوانگارد شده باشد، این یکی هم ممکن است، نه، نه، نه...»، بعد خندهام میترکد. شدهام مثل «ژولی»، توی «آبی». تیک خندههای اینجوریام که خیلی شبیه است. نمیدانم. خودت باید ببینی، شاید به نظرت شبیه آمد. خوب است که این روزها نمیبینیام.
بعد، هیچ وقت دلت نخواست که برای من بخوانیاش؟ شاید اولش میگفتی: «به شرطی که وسطش نخندی». من شاید وسطش حرف میزدم. میگفتم: «اینجا به نظرت کاما لازم داشت؟» مریضی «کاما» داشتم. کاماها مثل مژه میرفتند توی چشمم، تو فکر میکردی که دارم گریه میکنم. نه، کاما رفته بود توی چشمم. حالم خوب است.
اسمش چی میشود؟ یک داستان که برای من نخواندیاش، اسمش چی میشود؟ یا یک کتاب که داستانهایش را برای من نخواندهای؟ چه جوری پیدایش کنم بین این همه؟ بین این همه داستان؟ بین این همه کتاب؟ «سال بلوا» را ممنوع کرده بودی. میگفتی «نه. این نه. تلخ است». قیافهات غمگین میشد از بس تلخیاش تلخ بود. خب، نمیخریدم. فکرم را جمع میکردم که یکچیزی بگویم تا حواست پرت شود. حالا سال بلوا روبهروی من است. با این طرح روی جلد بینظیر. یکنفر عکس تو را شاید دزدیده باشد برای این طرح جلد.
تو هم شاید فهرستها را بالا پایین کردهای، دنبال داستانی که اسمش شبیه من باشد. اینجا هم شبیه ژولی هستم. مثل ژولی که درست وسط روزمرگیاش متوقف میشد تا در ذهنش موسیقی بسازد، همین اتفاق هم برای من میافتد با کلمهها. یک لحظه میشود که احساس میکنم همه چیز متوقف شده است، و کلمهها دارند منظم میشوند، جمله میشوند، راوی پیدا میکنند، لحن و زمان و زاویه پیدا میکنند، و به داستان نزدیک میشوند. آنوقت است که دستم تکان میخورد برای نوشتن. آنروز گذاشتم که بنویسد. یک روزی طول کشید و نوشتم. خوب شده بود. نگاهش میکردم و عیبی نداشت. حتا دوستش داشتم. آدم یک تکه از خودش را نمیتواند دوست نداشته باشد. یک تکه از خودم بود انگار. اما چرا باید نگهاش میداشتم؟ مامور شهرداری، سطل زبالهام را نمیخوانَد. اما باز هم دوست داشتم که اول بسوزد. خوبیاش این است که آدم خیالش راحت است.
شبها با صدای زنگ تلفن بیدار میشوم. اما پشت خط تلفن کسی نیست. انگار یک نفر دارد با من شوخی میکند. نه، شوخی نیست، مثل موشهای ژولی واقعیت دارد. شاید باید بروم گربهی همسایه را قرض بگیرم.
مرتبط:
- برندگان قلم زرين زمانه میآيند
- Krzysztof Kieslowski's BLUE
بعد، هیچ وقت دلت نخواست که برای من بخوانیاش؟ شاید اولش میگفتی: «به شرطی که وسطش نخندی». من شاید وسطش حرف میزدم. میگفتم: «اینجا به نظرت کاما لازم داشت؟» مریضی «کاما» داشتم. کاماها مثل مژه میرفتند توی چشمم، تو فکر میکردی که دارم گریه میکنم. نه، کاما رفته بود توی چشمم. حالم خوب است.
اسمش چی میشود؟ یک داستان که برای من نخواندیاش، اسمش چی میشود؟ یا یک کتاب که داستانهایش را برای من نخواندهای؟ چه جوری پیدایش کنم بین این همه؟ بین این همه داستان؟ بین این همه کتاب؟ «سال بلوا» را ممنوع کرده بودی. میگفتی «نه. این نه. تلخ است». قیافهات غمگین میشد از بس تلخیاش تلخ بود. خب، نمیخریدم. فکرم را جمع میکردم که یکچیزی بگویم تا حواست پرت شود. حالا سال بلوا روبهروی من است. با این طرح روی جلد بینظیر. یکنفر عکس تو را شاید دزدیده باشد برای این طرح جلد.
تو هم شاید فهرستها را بالا پایین کردهای، دنبال داستانی که اسمش شبیه من باشد. اینجا هم شبیه ژولی هستم. مثل ژولی که درست وسط روزمرگیاش متوقف میشد تا در ذهنش موسیقی بسازد، همین اتفاق هم برای من میافتد با کلمهها. یک لحظه میشود که احساس میکنم همه چیز متوقف شده است، و کلمهها دارند منظم میشوند، جمله میشوند، راوی پیدا میکنند، لحن و زمان و زاویه پیدا میکنند، و به داستان نزدیک میشوند. آنوقت است که دستم تکان میخورد برای نوشتن. آنروز گذاشتم که بنویسد. یک روزی طول کشید و نوشتم. خوب شده بود. نگاهش میکردم و عیبی نداشت. حتا دوستش داشتم. آدم یک تکه از خودش را نمیتواند دوست نداشته باشد. یک تکه از خودم بود انگار. اما چرا باید نگهاش میداشتم؟ مامور شهرداری، سطل زبالهام را نمیخوانَد. اما باز هم دوست داشتم که اول بسوزد. خوبیاش این است که آدم خیالش راحت است.
شبها با صدای زنگ تلفن بیدار میشوم. اما پشت خط تلفن کسی نیست. انگار یک نفر دارد با من شوخی میکند. نه، شوخی نیست، مثل موشهای ژولی واقعیت دارد. شاید باید بروم گربهی همسایه را قرض بگیرم.
مرتبط:
- برندگان قلم زرين زمانه میآيند
- Krzysztof Kieslowski's BLUE

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://siavashoon.googlepages.com/mail.png)


