Thursday, August 30, 2007

 برنده‌ها آبی پوشیده‌اند

به اسم‌ها نگاه می‌کنم. از بالا می‌آیم پایین، دوباره فهرست را بالا می‌روم، از سر شروع می‌کنم. «آشنا نیست، آشنا نیست، شاید، بعید نیست، نه، اصلا، خب ممکن است آوانگارد شده باشد، این یکی هم ممکن است، نه، نه، نه...»، بعد خنده‌ام می‌ترکد. شده‌ام مثل «ژولی»، توی «آبی». تیک خنده‌های این‌جوری‌ام که خیلی شبیه است. نمی‌دانم. خودت باید ببینی، شاید به نظرت شبیه آمد. خوب است که این روزها نمی‌بینی‌ام.

بعد، هیچ وقت دلت نخواست که برای من بخوانی‌اش؟ شاید اولش می‌گفتی: «به شرطی که وسطش نخندی». من شاید وسطش حرف می‌زدم. می‌گفتم: «اینجا به نظرت کاما لازم داشت؟» مریضی «کاما» داشتم. کاماها مثل مژه می‌رفتند توی چشمم، تو فکر می‌کردی که دارم گریه می‌کنم. نه، کاما رفته بود توی چشمم. حالم خوب است.

اسمش چی می‌شود؟ یک داستان که برای من نخواندی‌اش، اسمش چی می‌شود؟ یا یک کتاب که داستان‌هایش را برای من نخوانده‌ای؟ چه جوری پیدایش کنم بین این همه؟ بین این همه داستان؟ بین این همه کتاب؟ «سال بلوا» را ممنوع کرده بودی. می‌گفتی «نه. این نه. تلخ است». قیافه‌ات غمگین می‌شد از بس تلخی‌اش تلخ بود. خب، نمی‌خریدم. فکرم را جمع می‌کردم که یک‌چیزی بگویم تا حواست پرت شود. حالا سال بلوا روبه‌روی من است. با این طرح روی جلد بی‌نظیر. یک‌نفر عکس تو را شاید دزدیده باشد برای این طرح جلد.

تو هم شاید فهرست‌ها را بالا پایین کرده‌ای، دنبال داستانی که اسمش شبیه من باشد. این‌جا هم شبیه ژولی هستم. مثل ژولی که درست وسط روزمرگی‌اش متوقف می‌شد تا در ذهنش موسیقی بسازد، همین اتفاق هم برای من می‌افتد با کلمه‌ها. یک لحظه می‌شود که احساس می‌کنم همه چیز متوقف شده است، و کلمه‌ها دارند منظم می‌شوند، جمله می‌شوند، راوی پیدا می‌کنند، لحن و زمان و زاویه پیدا می‌کنند، و به داستان نزدیک می‌شوند. آن‌وقت است که دستم تکان می‌خورد برای نوشتن. آن‌روز گذاشتم که بنویسد. یک روزی طول کشید و نوشتم. خوب شده بود. نگاهش می‌کردم و عیبی نداشت. حتا دوستش داشتم. آدم یک تکه از خودش را نمی‌تواند دوست نداشته باشد. یک تکه از خودم بود انگار. اما چرا باید نگه‌اش می‌داشتم؟ مامور شهرداری، سطل زباله‌ام را نمی‌خوانَد. اما باز هم دوست داشتم که اول بسوزد. خوبی‌اش این است که آدم خیالش راحت است.

شب‌ها با صدای زنگ تلفن بیدار می‌شوم. اما پشت خط تلفن کسی نیست. انگار یک نفر دارد با من شوخی می‌کند. نه، شوخی نیست، مثل موش‌های ژولی واقعیت دارد. شاید باید بروم گربه‌ی همسایه را قرض بگیرم.

مرتبط:
- برندگان قلم زرين زمانه می‌آيند
- Krzysztof Kieslowski's BLUE

Saturday, August 11, 2007

 این نوشته را آرام بخوان

تو دوباره این‌جا هستی، درست روبه‌روی این نوشته. آسانش بگیر. به کلمه‌هایش نپیچ. اول یک نفس عمیق بکش، چشم‌هایت را ببند و تا ده بشمار. وقتش را داریم، برای ده ثانیه نفس کشیدن با چشم‌های بسته وقت داریم: خب، خب، خب، خب، خب، خب، خب، خب، خب، خب. حالا سعی کن که با من در این کلمه‌ها رها شوی. آرام رها شوی. انگار این کلمه‌ها یک موسیقی هستند که می‌خواهیم با آن برقصیم، آرام برقصیم. انگار لئونارد کوهن دارد «دنس می» را می‌خواند و ما می‌خواهیم برای اولین بار برقصیم. فکر کن توی یک مهمانی هستیم. یک مهمانی معمولی. فکر کن که این‌جا شمال است، یک خانه‌ی ویلایی نزدیک دریا، و ما می‌خواهیم که با هم با ترانه‌ای که دوستش داریم برقصیم، جوری که هیچ‌کدام از مهمان‌ها نفهمند که بار اول‌مان است. فکر کن که هم‌دیگر را دوست داریم. فکر کن که احساس می‌کنیم زیباترین آدم‌های این زمین هستیم، یا لااقل می‌خواهیم جوری برقصیم که هر کس نگاه‌مان کند این‌طور فکر کند. این کلمه‌ها را همان‌قدر آرام بخوان، با همان‌قدر آرامش که برای آن‌چنان رقصی لازم است، حتا اگر کلمه‌های من آرام نباشند، حتا اگر کلمه‌های من هیچ‌وقت آرام نگرفته باشند. فکر کن که در ثانیه‌ی آخر هستیم. در همان آخرین ثانیه‌ای که من هنوز خوابم نبرده است. در همان آخرین ثانیه‌ای که من تمام شب را به سقف نگاه کرده‌ام و فکر کرده‌ام، خودم را محاکمه کرده‌ام. بی‌اینکه فرصتی برای دفاع کردن وجود داشته باشد، بی‌اینکه فرصتی برای گریستن وجود داشته باشد، و خودم را کشیده‌ام تا ثانیه‌ی آخر، تا یک ثانیه قبل از فروپاشی، قبل از این‌که سرم را توی دیوار بکوبم تا شاید این بغض متلاشی شود. فکر کن همانی هستی که درست در آن ثانیه‌ی آخر، صورتم را توی دست‌هایش می‌گیرد. فکر کن همانی هستی که در آن ثانیه‌ی آخر برایم لالایی می‌خواند. فکر کن که داری یک لالایی قدیمی برای من می‌خوانی. این کلمه‌ها را همان‌قدر آرام بخوان. فکر کن که روز و شبی در کار نبوده است، فکر کن که تاریخی در کار نبوده است، تقویمی در کار نبوده است. فکر کن که من هنوز رویاهایم را نگه داشته‌ام. فکر کن که من هنوز گاهی وقت‌ها برای تو شعر می‌گویم. فکر کن آن سررسیدی را که هدیه‌ی سال نو بود، هنوز به تو بازنگردانده‌ام. فکر کن که این یک داستان‌واره نیست، یک شعرواره است، شعرواره‌ی شماره‌ی هفت، نه این‌که شعرواره‌ی شماره‌ی هفتادوهفت، نه این‌که شعرواره‌ی شماره هفتصدوهفت. فکر کن که ما تازه با هم آشنا شده‌ایم. فکر کن هنوز برای تو تکراری نیستم، فکر کن یک آدم قدیمی نیستم، فکر کن هنوز نفهمیده‌ای که من چقدر خیال‌پردازم. فکر کن هنوز باور نکرده‌ای من چقدر دیوانه‌ام. فکر کن هنوز نمی‌دانی محبوب‌ترین شاعر من اسمش «پژک» است. فکر کن من امشب می‌خواهم شعرهای پژک را بی‌هوا برایت بخوانم و غافل‌گیرت کنم، آرام بخوانم و خوب بخوانم و غافل‌گیرت کنم، خوابت کنم. این نوشته را همان‌قدر آرام بخوان، این نوشته را همان‌قدر دوست داشته باش. آن‌قدر که بگویی آن را من نوشته‌ام، اسمم را بگویی و بگویی که او نوشته است. فکر کن هنوز گاهی مرا در داستان‌هایت صدا می‌کنی. با اسمم صدایم می‌کنی. اسمم را پنهان می‌کنی اما صدایم می‌کنی. جوری که فقط خودم بشنوم، جوری که فقط خودم پیدایش کنم. جوری که هیچ‌کس نفهمد تا حسودی کند. این نوشته را همان‌قدر آرام بخوان، بی‌این‌که خسته شوی، بی‌این‌که از من خسته شوی، بی‌این‌که چشم‌هایت خسته شوند. چشم‌هایت را می‌بوسم، این نوشته را آرام بخوان.