طرحی از دست راست تو
برای خداحافظی همیشه وقت هست، بگذار کمی بیشتر حرف بزنیم. ما شاید هنوز به چند جملهی بیشتر بیارزیم، ما شاید هنوز به یک تکهی موسیقی که دوتایی گوش بدهیم و قدم بزنیم بیارزیم، ما حتا شاید هنوز به سکوت بیارزیم، که من اینطرف میز سکوت کنم و تو آنطرف میز مچاله شوی از دردهای من.
بهجای خداحافظی، بخند. به این مخاطبی که من باشم، بخند. به این مخاطبی که حرف نمیتواند بزند، به این مخاطبی که یک قهوهی دیگر سفارش میدهد، به این مخاطبی که کافهها را دوست ندارد اما کافهنشین است، به این مخاطبی که بغض، بغض، بغض خفهاش کرده است. بخند به این مخاطبی که روی برگهی کاغذ، طرحی از دست راست تو را میکشد. مداد را کنار انگشتهایت حرکت میدهد، و جای انگشترها و انگشتها روی کاغذ میمانند. به این طرحوارهی خلاقانه، بخند. زیباتر میشوی وقتی میخندی.
تو اما گریه میکنی. صدای گریهات را میشنوی که از دور میآید؟ چند وقت بود گریه نکرده بودی؟ من داشتم همین حرفهای ذهنیام را میزدم، فقط بلندبلند حرف میزدم که تو هم بشنوی، حوصلهات سر نرود. آن آخرش دربارهی «شوآ» بود. گفتم: «شوآ را باید مثل یک آی کوتاه تلفظ کرد، یعنی سریع تلفظ کرد و رد شد، مثل وقتی که میخواهیم a را توی Social تلفظ کنیم. سریع.» به اینجا که رسیدم، دیگر گریه کردی، آنقدر که به نفسنفس افتادی، آنقدر که میلرزیدی. من تحملش را نداشتم، یک لرزهی دیگر اگر میزدی، میمردم. تو یکدفعه بهجای لرزیدن، خندیدی. گفتی: «خوبم، خوبم، تمام شد.». من نفسم بالا آمد که بالاخره تو را خندانده بودم.
بخند. یا اخم کن. مثل وقتی که از آن سوی خیابان میآمدی، نزدیکتر میآمدی، همان اولین باری که خوب توانستم از نزدیک ببینمت، که خدا دوباره با من شوخیاش گرفته بود و تو آشنا بودی، شبیه این تابلوی کوچک نقاشی بودی که گوشهی اتاقم آویزان است. خدا به من میخندید و تو تا آن بالا، تا آن بالای خیابان، به اندازهی همهی پرترههای غمگینی که هیچوقت حرف نمیزنند حرف زدی. من با خودم فکر میکردم که چقدر میتوانی تحمل داشته باشی؟
و راستی چقدر؟ چقدر و چند تا از این کلمهها داری که توی داستان جا نمیشوند؟ همین داستانهای کوتاه که تکراری هستند، همین داستانهای کوتاه که باعث سوءتفاهم میشوند، همین داستانهای کوتاه که به هیچچیز نمیارزند. ما اما هنوز شاید بیارزیم، به یک جملهی دیگر شاید بیارزیم، یا به یک تکهی دیگر از یک موسیقی، حتا به یک سکوت، که آخرش تو بخندی و من بمیرم، یا گریه کنی و من باز بمیرم، مثل این پرترهی روی دیوار، مثل خدایی که شوخیاش گرفته بود، مثل صدای «شوآ» که زود میمیرد. بخند، برای خداحافظی همیشه وقت هست.
بهجای خداحافظی، بخند. به این مخاطبی که من باشم، بخند. به این مخاطبی که حرف نمیتواند بزند، به این مخاطبی که یک قهوهی دیگر سفارش میدهد، به این مخاطبی که کافهها را دوست ندارد اما کافهنشین است، به این مخاطبی که بغض، بغض، بغض خفهاش کرده است. بخند به این مخاطبی که روی برگهی کاغذ، طرحی از دست راست تو را میکشد. مداد را کنار انگشتهایت حرکت میدهد، و جای انگشترها و انگشتها روی کاغذ میمانند. به این طرحوارهی خلاقانه، بخند. زیباتر میشوی وقتی میخندی.
تو اما گریه میکنی. صدای گریهات را میشنوی که از دور میآید؟ چند وقت بود گریه نکرده بودی؟ من داشتم همین حرفهای ذهنیام را میزدم، فقط بلندبلند حرف میزدم که تو هم بشنوی، حوصلهات سر نرود. آن آخرش دربارهی «شوآ» بود. گفتم: «شوآ را باید مثل یک آی کوتاه تلفظ کرد، یعنی سریع تلفظ کرد و رد شد، مثل وقتی که میخواهیم a را توی Social تلفظ کنیم. سریع.» به اینجا که رسیدم، دیگر گریه کردی، آنقدر که به نفسنفس افتادی، آنقدر که میلرزیدی. من تحملش را نداشتم، یک لرزهی دیگر اگر میزدی، میمردم. تو یکدفعه بهجای لرزیدن، خندیدی. گفتی: «خوبم، خوبم، تمام شد.». من نفسم بالا آمد که بالاخره تو را خندانده بودم.
بخند. یا اخم کن. مثل وقتی که از آن سوی خیابان میآمدی، نزدیکتر میآمدی، همان اولین باری که خوب توانستم از نزدیک ببینمت، که خدا دوباره با من شوخیاش گرفته بود و تو آشنا بودی، شبیه این تابلوی کوچک نقاشی بودی که گوشهی اتاقم آویزان است. خدا به من میخندید و تو تا آن بالا، تا آن بالای خیابان، به اندازهی همهی پرترههای غمگینی که هیچوقت حرف نمیزنند حرف زدی. من با خودم فکر میکردم که چقدر میتوانی تحمل داشته باشی؟
و راستی چقدر؟ چقدر و چند تا از این کلمهها داری که توی داستان جا نمیشوند؟ همین داستانهای کوتاه که تکراری هستند، همین داستانهای کوتاه که باعث سوءتفاهم میشوند، همین داستانهای کوتاه که به هیچچیز نمیارزند. ما اما هنوز شاید بیارزیم، به یک جملهی دیگر شاید بیارزیم، یا به یک تکهی دیگر از یک موسیقی، حتا به یک سکوت، که آخرش تو بخندی و من بمیرم، یا گریه کنی و من باز بمیرم، مثل این پرترهی روی دیوار، مثل خدایی که شوخیاش گرفته بود، مثل صدای «شوآ» که زود میمیرد. بخند، برای خداحافظی همیشه وقت هست.

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://files.siavashoon.com/Home/mail.png)
