Friday, February 29, 2008

 معمای معماها

پیدات کرده‌ام، نیلوپرک. همان‌طور هستی که باید باشی: سرد و بلند و پرت‌افتاده. این انگشت‌ها را که هر بار نزدیکت می‌آورم آهسته و پس می‌کشم، فقط کافی‌ست چند ثانیه‌ای نگه‌شان دارم روی تو، روی آهن‌های بدنت، روی این سرمای بی‌نهایتی که داری، تا از هر حرکتی خالی‌ام کنی. آرامش درست در همین سرماست، آرامش در همین بی‌جنبشی است که از دست‌هایم به من می‌دهی، وقتی که ثانیه‌هایی پیش از طلوع به سراغت آمده باشم.

و تو بلندترین هستی، نیلوپرک. مه نیست که پایین آمده است وقتی بر تو ایستاده‌ام، ابرها هستند که تا آن‌ها بالا رفته‌ای، و روی کناره‌هایت که خودم را تاب بدهم، سنگینی سرم را که عقب بدهم، پرواز کردنم دیگر بی‌اختیار می‌شود. آرامش درست در همین پرواز است.

و روی این جادّه‌ی پرت‌افتاده در بیرون شهر، چه جای دنجی پیدا کرده‌ای برای خودت. آدم‌ها با اتومبیل‌های سواری، آدم‌ها با کامیون‌ها، آدم‌ها با اتوبوس‌های بین شهری، از دور می‌آیند با سرعت تمام، نزدیکت می‌شوند با سرعت تمام، و از زیر سایه‌ات می‌گذرند با همان سرعت. آدم‌ها بی‌این‌که بلندی نامتعارفت را درک کنند، تو را ترک می‌کنند.

من تو را فهمیده‌ام نیلوپرک. من فهمیده‌ام سرمای تو را که می‌تواند تصاحبم کند. من فهمیده‌ام بلندی‌ات را که می‌تواند پروازم بدهد. من فهمیده‌ام این سرعتی را که هر روز هر روز بر روی سایه‌ات تجربه‌اش می‌کنی، که بی‌تفاوت است، که ترسناک است، که حتا می‌تواند تمام‌کننده باشد، می‌تواند متلاشی‌کننده باشد در آن لحظه‌ی بازگشت به ارتفاع صفر. آرامش درست در همین تلاشی است.

دیگر تمام شد. تو پایان تمام جست‌وجوهایم هستی. پیدات کرده‌ام نیلوپرک.

Monday, February 18, 2008

 بودنت در نبودنت

هان، نمی‌شود که از تو راحت شد. کافی‌ست که موقع خواندن یک کتاب به یک جمله‌ی خوب برسم، یا حتا فقط کافی‌ست که این پتو را روی صورتم بکشم، پیدات می‌شود با همه‌ی سرخی گونه‌هایت و لب‌هایت، و با آن نگاهت و با آن اخم‌های همیشگی، پیدات می‌شود تا آرامشی برای من باقی نگذاری، حتا به اندازه‌ی یک جمله یا حتا به اندازه‌ی یک خواب.

حالا دیگر تو آن دخترکی نیستی که بیرون می‌زد از توی قاب نقاشی رنگ‌وروغن، تا آن‌وقت‌هایی که داشتم می‌لرزیدم برای من تکرار کند که «آروم، آروم، آروم باش.»؛ حالا تو آن دختری هستی که از توی قاب رنگ‌وروغن بیرون می‌آید تا وقتی که دارم می‌لرزم خوب ریش‌خندم کند، انگار که می‌خواهد یادم بیاورد همه‌ی آن کابوس‌های کهنه را، و انگار که دیگر صبر نداشته باشد، می‌گوید: «هه، بلرز! حالا کجا هستند آن‌ها که به‌خاطرشان به من خیانت می‌کردی؟»

مشکل از این اتاق نیست که جن‌زده است، کلاس‌هایی که پای تخته‌شان می‌ایستم تا درس بدهم که دیگر جن‌زده نیستند. آ‌ن‌ها اتاق‌هایی معمولی هستند که هر بار پر می‌شوند از چهل تا، پنجاه تا آدم که وقتی حرف می‌زنم فقط اجازه دارند به من نگاه کنند، و حتا جرات ندارند لبخند بزنند، و یکی‌شان هم اگر تصادفا آن ردیف آخر کلاس از درز دیوار خنده‌اش بگیرد و خنده‌اش را رها کند، آن‌وقت این من هستم که اول درس را نگه می‌دارم، و بعد که کلاس را از سکوتم خوب به تعجب انداختم، اشاره می‌کنم به آخر کلاس و بلند می‌پرسم: «شما خانمِ...؟»، و بعد که اسمش را گفت، با این‌که شنیده‌ام اسمش را، باز بلندتر می‌پرسم: «نشنیدم، بلندتر، شما خانمِ...؟»، و باز تکرار می‌کند و من باز هم بلندتر، این بار شبیه به یک فریاد، می‌پرسم: «نشنیدم، نشنیدم، بلندتر، بلندتر، سمیه‌ی...؟» و او که تقریبا سرخ شده است اسمش را می‌گوید تا من به او بگویم: «کافی‌شاپ نیامده‌ای خانم فلانی، این‌جا کلاس است، باید آرام بنشینی. دفعه‌ی بعد می‌فرستمت بیرون. فهمیدی؟»، و درست وقتی که او سرش را می‌اندازد پایین و من سرم را می‌چرخانم به سمت تخته، ناگهان تو را می‌بینم که چند صندلی آن‌طرف‌تر از او، آن گوشه‌ی کلاس نشسته‌ای و داری می‌خندی، خنده که نه، داری ریش‌خندم می‌کنی و سر تکان می‌دهی به چپ و راست.

نمی‌شود که از تو راحت شد. نمی‌شود که تو را از کلاس بیرون انداخت، چون تو از من نمره نمی‌خواهی که بترسی از من که مبادا مغضوبم شوی. نمی‌شود تو را حتا از این اتاق بیرون انداخت که همیشه‌ی خدا سرد است و تو داری از توی آن قاب نقاشی که به دیوارش آویزانش است، با نگاهت سردترش می‌کنی. نمی‌شود که این بودنت در نبودنت مرا تباه نکند.

Sunday, February 10, 2008

 دوری و دوستی

من به «که» حساس شده‌ام. یعنی یک وسواس جدید پیدا کرده‌ام که شاید بشود اسمش را گذاشت وسواس به «که». اگر نمی‌دانید، باید بگویم که «که» یکی از حرف‌های ربط زبان فارسی است، یک حرف ربط همه‌کاره که همه‌جور جمله و عبارتی را می‌تواند به هم وصل کند. حتا می‌تواند وسط یک جمله‌ی کامل سر در بیاورد و توضیح اضافه‌ای درباره‌ی یکی از کلمه‌های آن، به جمله اضافه کند. مثال: «آن دختر که عاشقش بودم، دیروز عمرش را داد به شما.» که در واقع، جمله‌ی اصلی این بوده است: «آن دختر، دیروز عمرش را داد به شما.»، اما نویسنده احساس کرده که باید در همین یک جمله، اطلاعات بیشتری درباره‌ی «آن دختر» به مخاطبش بدهد، پس پای حرف ربط «که» را وسط کشیده و با کمکش، از عاشقیت‌اش هم یادی کرده است. در نتیجه، شما می‌توانید بفهمید که «آن دختر» برای نویسنده یک دختر معمولی نبوده است. این‌جوری می‌شود که جمله از شکل یک جمله‌ی خبری ساده خارج می‌شود و بار عاطفی پیدا می‌کند. این کار پیچیده، بدون استفاده از «که» ممکن نبود. می‌بینید که «که» چقدر برای یک نویسنده می‌تواند مهم باشد.

با این حال، با وجود همه‌ی علاقه و احترامی که برای «که» قایل هستم، مشکل کوچکی هم با آن دارم. این البته خیلی طبیعی است که حتا در ایده‌آل‌ترین رابطه‌ها هم گاهی برخی مشکلات کوچک پیدا شود. مشکل من هم با «که» فقط وقتی خودش را نشان می‌دهد که «که» باعث می‌شود دو تا «فعل» پشت سر هم قرار بگیرند. مثال: «ما شاید هنوز به یک تکه‌ی موسیقی که دوتایی گوش بدهیم و قدم بزنیم بیارزیم.» این جمله را از یکی از نوشته‌های سابق خودم انتخاب کرده‌ام. می‌بینید که پیدا شدن سر و کله‌ی «که» باعث شده است که دو فعل «قدم بزنیم» و «بیارزیم» بلافاصله بعد از یکدیگر قرار بگیرند. ادبیات‌خوانده‌ها و ویراستارهای ادبی معمولا این‌جور وقت‌ها پیشنهاد می‌کنند که یک «کاما» بین آن دو تا فعل قرار بدهیم، یعنی این‌جور: «... که دوتایی گوش بدهیم و قدم بزنیم، بیارزیم». اما با این پیشنهاد، مشکل من نه تنها حل نمی‌شود، که دو تا می‌شود. حقیقتش این است که این «کاما»، یکی دیگر از وسواس‌های ذهنی من است. در واقع، من معتقدم که تنها نوشته‌ای می‌تواند اندک‌ارزشی برای خودش دست و پا کند که هم در ساختار و هم در زبانش «مینیمال» باشد، و طبیعتا چنین نوشته‌ای باید تعداد «کاما»هایش هم مینیمال شده باشد، یعنی حتا یک کامای اضافه هم نداشته باشد. خب، همین عقیده باعث شده است که من برای خرج کردن «کاما»های محدودی که برای هر کدام از نوشته‌هایم در نظر می‌گیرم، وسواس داشته باشم و خسیس باشم. از آن‌جا که احتمالا شما هم با من موافق هستید که راه درمان یک وسواس پناه بردن به یک وسواس دیگر نیست، پس مشکل نسبتا کوچک من با «که»، نمی‌تواند با استفاده از «کاما» برطرف شود.

خب، حالا و با این وضعیت، راه حل چیست؟ من نمی توانم از «که» صرف‌نظر کنم، احساس می‌کنم هر چیزی که بدون کمک گرفتن از «که» بنویسم، گرفتار زیاده‌گویی و تکرار می‌شود. راه حلی که فعلا به ذهنم رسیده است این است که هیچ چیزی نخوانم، هیچ چیزی ننویسم، حتا تا آن‌جا که ممکن است حرف هم نزنم، تا شاید برای مدتی با «که» برخورد نکنم، و این دوری خودخواسته باعث شود که مشکل کوچک‌مان دچار مرور زمان شود و فراموش شود. این‌طوری، شاید بعد از مدت‌ها و خیلی اتفاقی، مثلا درست موقع رد شدن از یک خیابان شلوغ، دوباره «که» را ببینم که با همان اداهای همیشگی‌اش دارد به سمت من می‌آید و سر تکان می‌دهد و لبخند می‌زند، و من از دیدنش بعد از یک دوری طولانی آن‌قدر هیجان‌زده شوم که ناگهان همه‌ی مشکلات کوچکی را که با هم داشته‌ایم فراموش کنم.