تو خوب بلدی، تو خوب بلدی
آقای «بنیسیو دلتورو»، یا شاید «بنیچیو دلتورو»، دیگر آنقدر حافظهام قوی نیست که یادم باشد اسمش را «دقیقا» چطور تلفظ میکردی، همین چند دقیقهی پیش بود که داشت چاقوی گداخته را روی بازوی خالکوبیشدهاش میکشید تا خودش را تنبیه کند. نه فقط در این نما، که تقریبا در همهی نماهایی که آقای دلتورو روی صحنه ظاهر میشد، من نمیتوانستم جلوی خندهام را بگیرم. حالا گیرم که دیگران بارها به من تذکر داده باشند که خندههای عصبی من آزارشان میدهد، خندههای من همینجوری هستند و دست خودم هم نیست، هیچکس دست خودش نیست که چطور بخندد. حقیقتش را بخواهی، من آنقدر این فیلم «۲۱ گرم» را دیدهام که دیگر برای من از همهی معناهای فلسفی سطحیاش تهی شده است. هر چی که باشد، به هر حال ۲۱ گرم هم یکی از همین «خوبهای متوسط» است که نسل ما باید به آنها قناعت کند. یادم هست که آخرین بار این تعبیر «خوب متوسط» را دربارهی فیلم «تاوان» به کار بردم پیش خودم، و البته «خوب متوسط» بودن بهتر از «آشغال» بودن است که اینروزها تعدادشان خیلی خیلی بیشتر از «خوب متوسط»ها است. میبینی؟ ما دیگر چیزی به اسم «شاهکار» نداریم، شاید دیگر هیچ وقت شاهکاری خلق نشود، چون شاهکارها را «غولها» خلق میکنند و نسل غولها دیگر منقرض شده است. یادت هست این حرفهای من را؟ تو میگفتی نه، تو میگفتی هنوز هم میشود منتظر یک شاهکار بود، باید فقط صبور باشیم، و چشمهات برق میزد. و چشمهات، و صورتت، و همهی حرکتهای حتا خیلی کوچک صورتت را به یاد دارم. حافظهام آنقدر قوی هست که آنها را با همهی جزئیاتشان به یاد بیاورم، و خندهام بگیرد از تو، از شوخطبعیهای آگاه و ناخودآگاهت، مثل وقتهایی که حرفهای جدی یا خیلی جدی میزدی و من خندهام میگرفت توی خودم، از این اداهای درونیشده و ناخودآگاه شدهی دستها و انگشتها و صورت تو. داشتم میگفتم که فیلمی مثل «۲۱ گرم» را اگر بیشتر از دو سه بار ببینی، دیگر خالی میشود. چون با همهی ادعاهایی که در روایت دارد، مثل شکستن زمان یا روایت غیرخطی، حسی و اندیشهای که پشت سرش دارد یک حس و اندیشهی یکلایهای است، یک چیزی که اگر یک بار پوستههای تکنیکی روایتش را از روی آن کنار بزنی و ببینیاش، دیگر چیز بیشتری ندارد تا بخواهی باز هم آن را کشف کنی. حالا وقتی که برای چندمین بار این «۲۱ گرم» را میبینم، فقط یکسری تصویر میبینم که جلوی چشمهایم رژه میروند، و صریحتر اگر باشم، فقط آقای «بنیسیو دلتورو» یا شاید «بنیچیو دلتورو» را میبینم، و حتا «نائومی واتس» را هم نمیبینم که اگر این فیلم را با هم میدیدیم، میتوانستم به تلافی ابراز علاقههایت به آقای دلتورو، ادای ابراز علاقه به خانم واتس را در بیاورم تا بساط خندههایمان بیشتر جور شود، خندههایی که آنوقت دیگر عصبی نبودند، خوب بودند مثل همهی خندههای آدمهایی که هنوز شکسته نشدهاند.

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://siavashoon.googlepages.com/mail.png)


