طوسی
آمدهای و رفتهای. نرفتهای. دارم خواب میبینم. هنوز در آن کوچهی سرد ایستادهای. منتظرم ایستادهای. خیابان اصلی دوباره بیآزار شده است، یا شاید نامرئی شده باشی. کسی تو را نمیبیند، کسی به تو کاری ندارد. تو ایستادهای در کوچهای که از خیابان اصلی منشعب میشود. تو ایستادهای در کوچهای که آنسوی دیگرش به یک باغچهی کوچک میرسد. یک باغچهی کوچک. روی یکی از نیمکتهایش، خیال کردهای که مرا جا گذاشتهای. زمستان است. من عاشق آن پالتوی بافتنی شدهام که تو پوشیدهای. طوسی. من عاشق شدهام، و یک مجسمهی سنگی شدهام، روی نیمکتی که سالهاست آن را ترک کردهای. سالها. سالها گذشته است اما هیچ سالی تحویل نشده است. زمان در صفحهای از یک تقویم باطله متوقف شده است، حتا اگر که سالها گذشته باشد. سکون. تقدیر مجسمهها همین است. سکون در زمان، سکون در مکان، جا ماندن در یک گذشتهی دور. مجسمهها در زمان و مکانی در گذشته مقیم میشوند. درگذشته. من روی نیمکتی در باغچهای در پشت خیابانی و کوچهای، درگذشتهام. تو اما منتظرم ایستادهای، توی آن پالتوی بافتنی که طوسی است، و من دلم خواسته است که برقصی، با صدای آکاردئون یک نوازندهی دورهگرد، که ترانهی محبوبمان را میخوانَد، درست با همان صدای خوانندهی اصلیاش، درست با همان صدای غمزده، انگار که به یک اجرای زنده رفته باشی:
کسی تو را نمیبیند، خیابان اصلی دوباره بیآزار شده است. دارم خواب میبینم.
کسی تو را نمیبیند، خیابان اصلی دوباره بیآزار شده است. دارم خواب میبینم.

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://siavashoon.googlepages.com/mail.png)


