جزئیات، این تکیهگاههای پنهانی
مهم نیست که «مون پالاس» را خواندهاید یا نخواندهاید، اما بعید است که آن را بخوانید و بعد بتوانید از فکر مارکو استنلی فاگ، ام.اس.فاگ، به این راحتیها خلاص شوید. همهی داستان را البته خود «پل اُستر» در همان صفحهی اول رمان تعریف کرده است، همهی سرنوشتی که قرار است ام.اس. تا پایان رمان آن را تجربه کند، و شما فقط کافیست که اولین صفحهی رمان را همان پای قفسهی کتابفروشی یکبار سریع بخوانید تا انگار کسی، مثلا من، ناشیانه همهی داستان کتاب را برایتان تعریف کرده باشد. اما جزییاتی وجود دارد که اگر برای کشف آنها چهارصد و چند صفحهی دیگر در رمان پیش بروید، شاید شما هم در صفحهی آخر برای ام.اس دلتنگ شوید، و این همان اتفاقی است که معمولا در دنیای واقعی آن را تجربه میکنیم: ما معمولا برای جزئیات دلتنگ میشویم نه کلیات.
جزئیات، جزئیات، جزئیات. همین توجه وسواسگونه به جزئیات کافی نیست برای اینکه به نابغه بودن «پل استر» ایمان بیاوریم؟ اصلا شاید استر هم مثل «دایی ویکتور»ی که در رمانش دارد، «معنای چیزها را درست جایی پیدا میکند که هیچ کس دیگری نمیتواند پیدا کند، و بعد خیلی بامهارت با آنها برای آدم یک تکیهگاه پنهانی درست میکند». ما هم با اینکه شاید خیال کنیم «همهی چیزهایی که میگوید چرتوپرت است»، اما چیزی در درونمان باعث میشود که «حرفهایش را باور کنیم»، و اصلا ادبیات شاید همین باشد، همین که بتوانی خواننده را راضی کنی که چند ده صفحه پای کلمههای تو بنشیند، پای خیالپردازیهای واقعی تو، یا شاید پای واقعیتهای خیالیات، کسی چه میداند.
از این چهارصد و چند صفحه البته من شیفتهی صد و سی چهل صفحهی اول و سی چهل صفحهی آخر کتاب هستم. در بقیهی کتاب، بیشتر با یک جور روایت احتمالا همراه با خیالپردازی در مورد جغرافیا و تاریخ آمریکا مواجه هستیم و هر چند که میشود تصور کرد یک خوانندهی آمریکایی -یا لااقل آشنا به جزئیات و گذشتهی آمریکا- تا چه اندازه میتواند از این قسمت از کتاب لذت ببرد، اما من در این صفحههای میانی، آنجا که داستان افینگ و پسرش تعریف میشود و ام.اس تنها واسطهی روایت است، بیشتر مبهوت چیرهدستی استر در داستاننویسی بودم، اینکه چهطور داستانی را در دل داستانی روایت میکند و همینطور که از صفحهای به صفحهی دیگر میرویم، باز داستانی دیگر از دل داستان قبلی متولد میشود. شاید بتوان در کلاسهای داستاننویسی این قسمت از کتاب استر را بهعنوان مثال موفقی از پرداختن به «پلات روایت» (دلیل روایت، یا بهقول شهریار مندنیپور: پیرنگ روایت) تدریس کرد و نمونه آورد.
اما به هر حال مونپالاس داستان زندگی مارکو است، اوست که راوی داستان است و داستان دیگری هم اگر تعریف میشود، از نگاه ریزبین و کمی پیچخوردهی ام.اس. است که روایت میشود. آدم درونگرایی که بهجایی میرسد که تصمیم میگیرد یکتنه با دنیا مبارزه کند، تصمیم میگیرد «یک کار اساسی» بکند، جوری که خودش میگوید: «میخواستم توی صورت دنیا تف کنم و کاری کنم که توی ذوق بزند». پسر هجده نوزده سالهای که قبلتر از رسیدن به این نقطه هم البته یک آدم معمولی نبوده، «از آن روشنفکرهای افراطی» بوده، «از آن نابغههای بداخلاق و یکدنده»، «بدخواهی که خودش را از جمع جدا میکرد و در کمین گله مینشست»، «ملغمهی گروتسکواری از کمرویی و تکبر». ام.اس اما در مبارزهاش با دنیا همه چیزش را از دست میدهد، یک ولگرد خیابانی میشود که سرانجام معشوقش «کیتی وو» و دوست و همکلاسیاش «زیمر» او را در آستانهی مرگ پیدا میکنند و نجاتش میدهند، هر چند که در پایان رمان حتا همین کیتیوو هم کاری برای ام.اس نمیتواند انجام دهد، و ما خوانندههای رمان هم همراه با ام.اس در آخرین مکالمهی تلفنی او با کیتیوو به تمامی فرو میریزیم.
مونپالاس البته بسیاری از مولفههای رمانهای دیگر پل استر را با خود به همراه دارد، از جمله حضور پررنگ زندگی شخصی استر در رمان، که برای کشف آنها کافی است نگاهی به چند مصاحبهی منتشر شده از او بیندازید. من از آن رمانخوانهایی نیستم که موقع خواندن کتاب مداد دستشان میگیرند و زیر جملههای «خوب» کتاب خط میکشند، اما اگر شما یکی از آنها هستید شاید بهتر باشد موقع خواندن مونپالاس مدادتان را زمین بگذارید. این رمان بیشتر از یکی دو جمله در هر صفحه برای خطکشی کردن دارد. این رمان با تکتک جملهها و خردهروایتها و شخصیتها و حتا اسمهای مکانها و شخصیتهایش «خودش» میشود.
پینوشت: بیانصافی است اگر از خانم لیلا نصیریها و آقای محسن آزرم بهخاطر ترجمهی بسیار خوب رمان مونپالاس تشکر نکنم. آدمهایی مثل من که زیاده از حد دربارهی زبان و نثر وسواسی هستند، بدجور سرشان بیکلاه میماند اگر تکوتوک مترجمها و ویراستارهای درجهی یکی مثل این دو نفر در بینمان نداشتیم.
جزئیات، جزئیات، جزئیات. همین توجه وسواسگونه به جزئیات کافی نیست برای اینکه به نابغه بودن «پل استر» ایمان بیاوریم؟ اصلا شاید استر هم مثل «دایی ویکتور»ی که در رمانش دارد، «معنای چیزها را درست جایی پیدا میکند که هیچ کس دیگری نمیتواند پیدا کند، و بعد خیلی بامهارت با آنها برای آدم یک تکیهگاه پنهانی درست میکند». ما هم با اینکه شاید خیال کنیم «همهی چیزهایی که میگوید چرتوپرت است»، اما چیزی در درونمان باعث میشود که «حرفهایش را باور کنیم»، و اصلا ادبیات شاید همین باشد، همین که بتوانی خواننده را راضی کنی که چند ده صفحه پای کلمههای تو بنشیند، پای خیالپردازیهای واقعی تو، یا شاید پای واقعیتهای خیالیات، کسی چه میداند.
از این چهارصد و چند صفحه البته من شیفتهی صد و سی چهل صفحهی اول و سی چهل صفحهی آخر کتاب هستم. در بقیهی کتاب، بیشتر با یک جور روایت احتمالا همراه با خیالپردازی در مورد جغرافیا و تاریخ آمریکا مواجه هستیم و هر چند که میشود تصور کرد یک خوانندهی آمریکایی -یا لااقل آشنا به جزئیات و گذشتهی آمریکا- تا چه اندازه میتواند از این قسمت از کتاب لذت ببرد، اما من در این صفحههای میانی، آنجا که داستان افینگ و پسرش تعریف میشود و ام.اس تنها واسطهی روایت است، بیشتر مبهوت چیرهدستی استر در داستاننویسی بودم، اینکه چهطور داستانی را در دل داستانی روایت میکند و همینطور که از صفحهای به صفحهی دیگر میرویم، باز داستانی دیگر از دل داستان قبلی متولد میشود. شاید بتوان در کلاسهای داستاننویسی این قسمت از کتاب استر را بهعنوان مثال موفقی از پرداختن به «پلات روایت» (دلیل روایت، یا بهقول شهریار مندنیپور: پیرنگ روایت) تدریس کرد و نمونه آورد.
اما به هر حال مونپالاس داستان زندگی مارکو است، اوست که راوی داستان است و داستان دیگری هم اگر تعریف میشود، از نگاه ریزبین و کمی پیچخوردهی ام.اس. است که روایت میشود. آدم درونگرایی که بهجایی میرسد که تصمیم میگیرد یکتنه با دنیا مبارزه کند، تصمیم میگیرد «یک کار اساسی» بکند، جوری که خودش میگوید: «میخواستم توی صورت دنیا تف کنم و کاری کنم که توی ذوق بزند». پسر هجده نوزده سالهای که قبلتر از رسیدن به این نقطه هم البته یک آدم معمولی نبوده، «از آن روشنفکرهای افراطی» بوده، «از آن نابغههای بداخلاق و یکدنده»، «بدخواهی که خودش را از جمع جدا میکرد و در کمین گله مینشست»، «ملغمهی گروتسکواری از کمرویی و تکبر». ام.اس اما در مبارزهاش با دنیا همه چیزش را از دست میدهد، یک ولگرد خیابانی میشود که سرانجام معشوقش «کیتی وو» و دوست و همکلاسیاش «زیمر» او را در آستانهی مرگ پیدا میکنند و نجاتش میدهند، هر چند که در پایان رمان حتا همین کیتیوو هم کاری برای ام.اس نمیتواند انجام دهد، و ما خوانندههای رمان هم همراه با ام.اس در آخرین مکالمهی تلفنی او با کیتیوو به تمامی فرو میریزیم.
مونپالاس البته بسیاری از مولفههای رمانهای دیگر پل استر را با خود به همراه دارد، از جمله حضور پررنگ زندگی شخصی استر در رمان، که برای کشف آنها کافی است نگاهی به چند مصاحبهی منتشر شده از او بیندازید. من از آن رمانخوانهایی نیستم که موقع خواندن کتاب مداد دستشان میگیرند و زیر جملههای «خوب» کتاب خط میکشند، اما اگر شما یکی از آنها هستید شاید بهتر باشد موقع خواندن مونپالاس مدادتان را زمین بگذارید. این رمان بیشتر از یکی دو جمله در هر صفحه برای خطکشی کردن دارد. این رمان با تکتک جملهها و خردهروایتها و شخصیتها و حتا اسمهای مکانها و شخصیتهایش «خودش» میشود.
پینوشت: بیانصافی است اگر از خانم لیلا نصیریها و آقای محسن آزرم بهخاطر ترجمهی بسیار خوب رمان مونپالاس تشکر نکنم. آدمهایی مثل من که زیاده از حد دربارهی زبان و نثر وسواسی هستند، بدجور سرشان بیکلاه میماند اگر تکوتوک مترجمها و ویراستارهای درجهی یکی مثل این دو نفر در بینمان نداشتیم.

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://siavashoon.googlepages.com/mail.png)


