Wednesday, May 28, 2008

 جزئیات، این تکیه‌گاه‌های پنهانی

مهم نیست که «مون پالاس» را خوانده‌اید یا نخوانده‌اید، اما بعید است که آن را بخوانید و بعد بتوانید از فکر مارکو استنلی فاگ، ام.اس.فاگ، به این راحتی‌ها خلاص شوید. همه‌ی داستان را البته خود «پل اُستر» در همان صفحه‌ی اول رمان تعریف کرده است، همه‌ی سرنوشتی که قرار است ام.اس. تا پایان رمان آن را تجربه کند، و شما فقط کافی‌ست که اولین صفحه‌ی رمان را همان پای قفسه‌ی کتاب‌فروشی یک‌بار سریع بخوانید تا انگار کسی، مثلا من، ناشیانه همه‌ی داستان کتاب را برای‌تان تعریف کرده باشد. اما جزییاتی وجود دارد که اگر برای کشف آن‌ها چهارصد و چند صفحه‌ی دیگر در رمان پیش بروید، شاید شما هم در صفحه‌ی آخر برای ام.‌اس دل‌تنگ شوید، و این همان اتفاقی است که معمولا در دنیای واقعی آن را تجربه می‌کنیم: ما معمولا برای جزئیات دلتنگ می‌شویم نه کلیات.

جزئیات، جزئیات، جزئیات. همین توجه وسواس‌گونه به جزئیات کافی نیست برای این‌که به نابغه بودن «پل استر» ایمان بیاوریم؟ اصلا شاید استر هم مثل «دایی ویکتور»ی که در رمانش دارد، «معنای چیزها را درست جایی پیدا می‌کند که هیچ کس دیگری نمی‌تواند پیدا کند، و بعد خیلی بامهارت با آن‌ها برای آدم یک تکیه‌گاه پنهانی درست می‌کند». ما هم با این‌که شاید خیال کنیم «همه‌ی چیزهایی که می‌گوید چرت‌وپرت است»، اما چیزی در درون‌مان باعث می‌شود که «حرف‌هایش را باور کنیم»، و اصلا ادبیات شاید همین باشد، همین که بتوانی خواننده را راضی کنی که چند ده صفحه پای کلمه‌های تو بنشیند، پای خیال‌پردازی‌های واقعی تو، یا شاید پای واقعیت‌های خیالی‌ات، کسی چه می‌داند.

از این چهارصد و چند صفحه البته من شیفته‌ی صد و سی چهل صفحه‌ی اول و سی چهل صفحه‌ی آخر کتاب هستم. در بقیه‌ی کتاب، بیشتر با یک جور روایت احتمالا همراه با خیال‌پردازی در مورد جغرافیا و تاریخ آمریکا مواجه هستیم و هر چند که می‌شود تصور کرد یک خواننده‌ی آمریکایی -یا لااقل آشنا به جزئیات و گذشته‌ی آمریکا- تا چه اندازه می‌تواند از این قسمت از کتاب لذت ببرد، اما من در این صفحه‌های میانی، آن‌جا که داستان افینگ و پسرش تعریف می‌شود و ام.اس تنها واسطه‌ی روایت است، بیشتر مبهوت چیره‌دستی استر در داستان‌نویسی بودم، این‌که چه‌طور داستانی را در دل داستانی روایت می‌کند و همین‌طور که از صفحه‌ای به صفحه‌ی دیگر می‌رویم، باز داستانی دیگر از دل داستان قبلی متولد می‌شود. شاید بتوان در کلاس‌های داستان‌نویسی این قسمت از کتاب استر را به‌عنوان مثال موفقی از پرداختن به «پلات روایت» (دلیل روایت، یا به‌قول شهریار مندنی‌پور: پیرنگ روایت) تدریس کرد و نمونه آورد.

اما به هر حال مون‌پالاس داستان زندگی مارکو است، اوست که راوی داستان است و داستان دیگری هم اگر تعریف می‌شود، از نگاه ریزبین و کمی پیچ‌خورده‌ی ام.اس. است که روایت می‌شود. آدم درون‌گرایی که به‌جایی می‌رسد که تصمیم می‌گیرد یک‌تنه با دنیا مبارزه کند، تصمیم می‌گیرد «یک کار اساسی» بکند، جوری که خودش می‌گوید: «می‌خواستم توی صورت دنیا تف کنم و کاری کنم که توی ذوق بزند». پسر هجده نوزده ساله‌ای که قبل‌تر از رسیدن به این نقطه هم البته یک آدم معمولی نبوده، «از آن روشنفکرهای افراطی» بوده، «از آن نابغه‌های بداخلاق و یک‌دنده»، «بدخواهی که خودش را از جمع جدا می‌کرد و در کمین گله می‌نشست»، «ملغمه‌ی گروتسک‌واری از کم‌رویی و تکبر». ام‌.اس اما در مبارزه‌اش با دنیا همه چیزش را از دست می‌دهد، یک ولگرد خیابانی می‌شود که سرانجام معشوقش «کیتی وو» و دوست و هم‌کلاسی‌اش «زیمر» او را در آستانه‌ی مرگ پیدا می‌کنند و نجاتش می‌دهند، هر چند که در پایان رمان حتا همین کیتی‌وو هم کاری برای ام.اس نمی‌تواند انجام دهد، و ما خواننده‌های رمان هم همراه با ام‌.اس در آخرین مکالمه‌ی تلفنی او با کیتی‌وو به تمامی فرو می‌ریزیم.

مون‌پالاس البته بسیاری از مولفه‌های رمان‌های دیگر پل استر را با خود به همراه دارد، از جمله حضور پررنگ زندگی شخصی استر در رمان، که برای کشف آن‌ها کافی است نگاهی به چند مصاحبه‌ی منتشر شده از او بیندازید. من از آن رمان‌خوان‌هایی نیستم که موقع خواندن کتاب مداد دست‌شان می‌گیرند و زیر جمله‌های «خوب» کتاب خط می‌کشند، اما اگر شما یکی از آن‌ها هستید شاید بهتر باشد موقع خواندن مون‌پالاس مداد‌تان را زمین بگذارید. این رمان بیشتر از یکی دو جمله در هر صفحه برای خط‌کشی کردن دارد. این رمان با تک‌تک جمله‌ها و خرده‌روایت‌ها و شخصیت‌ها و حتا اسم‌های مکان‌ها و شخصیت‌هایش «خودش» می‌شود.

پی‌نوشت: بی‌انصافی است اگر از خانم لیلا نصیری‌ها و آقای محسن آزرم به‌خاطر ترجمه‌ی بسیار خوب رمان مون‌پالاس تشکر نکنم. آدم‌هایی مثل من که زیاده از حد درباره‌ی زبان و نثر وسواسی هستند، بدجور سرشان بی‌کلاه می‌ماند اگر تک‌وتوک مترجم‌‌ها و ویراستارهای درجه‌ی یکی مثل این دو نفر در بین‌مان نداشتیم.

Wednesday, May 21, 2008

 فلسفه‌ای برای خاطره‌بازی‌ها

برای نگه داشتن خاطره‌ها می‌جنگیم، درست همان‌طور که «جوئل» در «درخشش ابدی یک ذهن پاک» با «دستگاه پاک کردن حافظه» می‌جنگید. دو تا صفت هستند که در دیالوگ‌ها و مونولوگ‌های فیلم چند بار تکرار می‌شوند: impulsive و nice. اولی به عنوان توجیهی برای رفتارهای غیرعادی «کلمنتاین»، دخترکی کم و بیش مجنون، که اول او بود که تصمیم گرفت «جوئل» را از حافظه‌اش پاک کند؛ و صفت دوم، «نایس»، صفتی که ابتدا در کلمه‌های «جوئل» پیداش می‌شود، وقتی که دارد خودش را برای کلمنتاین توصیف می‌کند، و بعد هم این کلمنتاین است که با لحنی کنایه‌آمیز آن را برای توصیف سادگی بیش از اندازه‌ی «جوئل» بارها به کار می‌برد. کلمه‌ی ساده‌ای که در حافظه‌ی کلمنتاین عمیق می‌شود و حتا وقتی پس از پاک شدن حافظه‌اش هم آن را می‌شنود، ناخودآگاه گم‌شده‌ای را در ذهن‌اش احساس می‌کند و فرو می‌ریزد.

کلمنتاین جوئل را از حافظه‌اش پاک می‌کند و جوئل هم تصمیم می‌گیرد که تلافی کند و کلمنتاین را از حافظه‌اش پاک کند. دکتر از جوئل می‌خواهد که همه‌ی چیزهایی که او را به یاد کلمناتین می‌اندازند با خود بیاورد تا او و همکارانش بتوانند از روی آن‌ها نقشه‌ی خاطرات کلمنتاین را در ذهن جوئل پیدا کنند و بعد، با استفاده از دستگاهی که دارند، در طول یک شب تا صبح همه‌ی آن‌ها را از ذهن او پاک کنند. جوئل دو تا کیسه‌ی بزرگ از چیزهایی که او را به یاد کلمنتاین می‌اندازند تا مطب دکتر به طرز خنده‌داری خرکش می‌کند تا ماجرا آغاز شود، اما در شبی که قرار است حافظه‌ی جوئل از خاطره‌های کلمنتاین پاک شود، او در نیمه‌های راه و در حالی که دستگاه پاک کردن حافظه بر روی سر او نصب شده و مشغول کارش است، از تصمیمی که گرفته پشیمان می‌شود و تصمیم می‌گیرد که کلمنتاین را در ذهنش نگه دارد. در همان حال که برای آخرین بارها در حال تجربه‌ی بودن با کلمنتاین در رویاهای خودش است، کلمنتاین به او می‌گوید که شاید راه نگه داشتن این رویاها این باشد که جوئل آن‌ها را به جای دیگری از حافظه‌اش ببرد که از دسترس دستگاه پاک‌کردن حافظه دور است، و از این‌جاست که بازی جوئل و دستگاه پاک‌کردن حافظه شروع می‌شود. جوئل در رویاهایش کلمنتاین را به کودکی‌اش می‌برد، به خاص‌ترین لحظه‌های هرگز فراموش‌نشدنی ذهنش می‌برد، و حتا مثلا خودش و او را به جای شخصیت‌های فیلمی که بسیار دوست دارد قرار می‌دهد. این‌گونه خاطره‌ی او را با خاطره‌هایی دیگر که هرگز کلمنتاین در آن‌ها حضور نداشته ترکیب می‌کند، و به این ترتیب خاطره‌های جدیدی خلق می‌کند که شاید بتواند آن‌ها را از پاک‌شدن حفظ کند. جوئل البته سرانجام از دکتر و دستگاه پاک‌کردن حافظه شکست می‌خورد و کلمنتاین از حافظه‌اش پاک می‌شود، اما پیش از پاک شدن کامل، در آخرین لحظه‌های یک رویا، کلمنتاین جمله‌ای را در گوش جوئل زمزمه می‌کند تا پیروز نهایی نه دکتر و نه جوئل، که تقدیر باشد: «وعده‌ی دیدار در مونتاک»؛ و به این ترتیب جوئل و کلمنتاین بعد از این‌که حافظه‌های‌شان را از همدیگر کاملا پاک کردند، در آخرین رویای جوئل با هم قرار ملاقاتی در واقعیت می‌گذارند تا از ابتدا همدیگر را تجربه کنند.

درخشش ابدی یک ذهن پاک. بارها این فیلم را دیده‌ام، بارها به لحظه‌لحظه‌های آن فکر کرده‌ام، و اگر بخواهم فقط یک جمله درباره‌ی این فیلم بگویم، شاید آن جمله این باشد که این فیلم حتا یک پلان بی‌دلیل ندارد. ساده‌ترین دیالوگ‌های این فیلم در تماشاهای دوباره صاحب معناهایی می‌شوند که در تماشای اول هرگز به آن‌ها نمی‌توانستی که فکر کنی، و به این ترتیب از یک داستان یک‌خطی و ساده، چنان روایت چندلایه‌ای تصویر می‌شود که خودش را به قسمتی از حافظه‌ات تا همیشه سنجاق می‌کند و فلسفه‌ای برای خاطره‌بازی‌های تو می‌شود.

Wednesday, May 07, 2008

 ساده نیست

از زنده ماندنم تعجب می‌کنم. این تعجب گاهی به اندازه‌ای است که به سختی می‌توانم حقیقتش را باور کنم. در آینه به صورتم نگاه می‌کنم، به تک‌تک اعضای صورتم، تا مطمئن شوم که هنوز به‌همان‌صورتی هستند که پیش از این وجود داشته‌اند، شاید این‌طور باور کنم که هنوز وجود دارم. بی‌فایده است. اغلب در آینه با تناقض‌هایی روبه‌رو می‌شوم که پیش از این با آن‌ها برخورد نکرده بودم. مدتی به این تناقض‌ها نگاه می‌کنم و دیگر نگاه نمی‌کنم، چشم‌هایم را می‌بندم، با چشم‌های بسته صورتم را اصلاح می‌کنم و موهایم را شانه می‌زنم و بیرون می‌روم. بیرون از خانه، یا بهتر است بگویم بیرون از تک‌اتاقی که فعلا آن‌جا زندگی می‌کنم، با دنیای اطرافم انگار به یک تعادل رسیده باشم. من دنیای اطرافم را نمی‌بینم و دنیای اطراف هم انگار من را نمی‌بیند، انگار اصلا وجود نداشته باشم و حتا هیچ حجمی از آن را اشغال نکرده باشم. شغل من معلمی است. وظیفه دارم هر روز از صبح تا غروب روبه‌روی دسته‌ای از چشم‌ها بایستم و یک‌سری جمله را تکرار کنم. این جمله‌ها در تمام طول هفته، روزی سه بار در فاصله‌های سه‌ساعته تکرار می‌شوند، و با پایان هفته و آغاز هفته‌ی جدید، جای خودشان را به جمله‌های دیگری می‌دهند که به همین ترتیب تکرار خواهند شد. تکرار مداوم این جمله‌ها باعث شده است که من در هنگام گفتن آن‌ها نیازی به فکر کردن درباره‌شان نداشته باشم. پس می‌توانم همین‌طور که دارم جمله‌ها را تکرار می‌کنم، ذهنم را آزاد کنم و به چیزهای دیگری غیر از آن‌چه که می‌گویم فکر کنم. صاحبان تمام چشم‌هایی که در طول مدت این سخنرانی‌ها مجبورند به سمت من نگاه کنند، چنان در سکوت به کلمه‌هایی که از دهانم بیرون می‌آیند گوش می‌دهند که حتا می‌توان به زنده بودن آن‌ها هم شک کرد، اما من سکوت آن‌ها را به حساب همان تعادل با دنیای اطرافم گذاشته‌ام، این‌که من آن‌ها را نمی‌بینم و آن‌ها هم من را نمی‌بینند، و البته سکوت آن‌ها باعث شده است که فرآیند آزاد شدن ذهنم در هنگام گفتن جمله‌های تکراری به شکل کامل‌تری اتفاق بیافتد. به این ترتیب، من از شغلی که دارم راضی هستم و کارفرماهای من هم از من رضایت کامل دارند. حتا صاحبان آن چشم‌هایی که مجبور به نگاه کردن به سخنرانی‌های من هستند هم، در نظرخواهی‌هایی که در پایان هر دوره‌ی آموزشی برگزار می‌شود، من را به عنوان بهترین معلمی که داشته‌اند انتخاب می‌کنند، و این یعنی که آن‌ها هم از همه چیز کاملا راضی هستند.

در چنین تعادلی با دنیای اطرافم، که نوعی از بی‌تفاوتی و نوعی از رضایت را هم‌زمان در خود دارد، من این فرصت را دارم تا به پرسش کلیدی‌ام باز هم بیشتر فکر کنم. اما هر چه که بیشتر فکر می‌کنم باز هم در پایان تمام این فکرها بدون استثناء به یک نتیجه‌ی واحد می‌رسم، این‌که تنها راه خلاص شدن از این پرسش، مواجه شدن مستقیم با همان چیزی است که فکر می‌کنم حقیقت دارد، یعنی پایان دادن به همه‌ی آن‌چیزی که به ظاهر زنده‌ام نگه داشته است. این‌جاست که فکرهای من مسیر تازه‌ای به خود می‌گیرند، و آن پرسش اولیه‌ی اگزیستانسیالیستی با یک پرسش جدید و پراگماتیستی جایگزین می‌شود، این پرسش که چه‌طور همه چیز را تمام کنم.

ذهن من آن‌قدر خلاق هست و البته آن‌قدر فرصت دارد که راه‌های بسیاری را پیدا کند. برخی از این راه‌ها چنان دست‌اول و تمیز هستند که برای امتحان کردن‌شان وسوسه می‌شوم. خیلی وقت‌ها تا آستانه‌ی تجربه کردن آن‌ها پیش می‌روم، اما می‌دانی، حقیقتش تا این‌جای ذهنم را برای تو تعریف کرده‌ام تا همین را به تو بگویم که، درست در همان لحظه‌ی آخر، صدای ذهنی تو، با زمزمه‌ای شبیه چیزی که انگار داری آن را از پشت تلفن به من می‌گویی، مرا از کاری که به درستی آن اطمینان دارم باز می‌دارد. هشداری محزون که می‌خواهد به یادم بیاورد که این‌کاری که می‌خواهم انجام بدهم، همه‌ی زندگی تو را و همه‌ی آرزوهایت را تباه خواهد کرد. نجوایی که فکرهای مرا دوباره به ابتدای مسیری که از آنجا شروع شده بودند، به همان پرسش اگزیستانسیالیستی باز می‌گرداند، و من مجبورم که همه‌ی آن فکرها را دوباره آغاز کنم، همین‌طور که از زنده ماندنم تعجب می‌کنم.