برف نمیآید میکلآنجلو
خوابیدهام، یا شاید باید بخوابم، یا بنویسم، یا اول بخوابم و بعد خوابم را بنویسم، یا اول بنویسم و بعد آرام بخوابم. داستانم توی بنبست است. اسم مهرداد را عوض کردم، گذاشتم امیرعلی. اسم شادی هنوز همان شادی است. دلم میخواهد بپّرم وسطِ داستان، امیرعلی را نجات بدهم. تا حالا هر چه نوشتهام فقط شادی را شادیتر کرده، و شادی آنقدر شادی شده که امیرعلی دیگر امیرعلی نمیشود. امیرعلی دیگر هیچ چیزی نمیشود. «از دست رفته»، صفتش این است. اسم شادی را باید عوض کنم، بگذارم فروغ. این فروغ اما شاعر نیست، این فروغ داستاننویس است. موهاش مشکی و بلند است اما باید موهاش را کوتاه کنم، با موی بلند کسی داستاننویس نمیشود. با موی فرفری چطور؟
خوابیدهام، یا بیدار شدهام. به میکلآنژ گفتم «میرویم با هم آدمبرفی میسازیم، همهمان با هم میرویم، دستهجمعی». نه میکلآنژ، همهاش خیال بود، دروغ بود، من دروغگو شده بودم، نمیرویم. فروغ میگوید: «دیگر تمام شد»، من از زبانش ادامه میدهم: «باید برای روزنامه...» و به میکلآنژ فکر میکنم که دیگر مجسمهساز نیست، فقط منتظر است که برف بیاید دوباره تا برویم آدمبرفی بسازیم. برف، برف، کدام برف. سرما تمام شده است میکلآنجلو، رسیدهایم به بهار. یک سال گذشت. فروغ میگوید: «دیگر تمام شد». شادی بیربطتر از همیشه میگوید: «آی ام فِلَتِرد»، امیرعلی خندهاش میگیرد. میکلآنژ کوچولو روزهی سکوت گرفته است، ایستاده کنار پنجره.
یک داستان کوتاه از بیژن نجدی، یک ترانهی قدیمی از فریدون فروغی، چند خطِ دیگر یک ترجمه را پیش بردن، و جمعه هنوز پُر نمیشود. روی کاغذ خطخطی میکنم، روی دستنوشتههای درهم و برهم. تئوری تازهام دیگر کامل شده است. عقل برنده شد سرانجام، ایستاده است آن بالا. این پایین اما هنوز قلبم تند میزند. «تپش قلب»، اسم حالتش این است. اسم تئوری را میگذارم: «مجموعهی آدمها». عقل فکر میکند نابغه است، دل اما انگار که شکست سختی خورده. دل چیزی نیست، دل هیچ چیز نیست، دل مارکِ لپتاپ است، زیر دستهای آدمها. دل مثل امیرعلی است، مثل ماجرای امیرعلی و شادی است که دیگر تمام شده است، فقط باید اسم شادی را عوض کنم، فقط باید بخوابم.
خوابیدهام، یا بیدار شدهام. به میکلآنژ گفتم «میرویم با هم آدمبرفی میسازیم، همهمان با هم میرویم، دستهجمعی». نه میکلآنژ، همهاش خیال بود، دروغ بود، من دروغگو شده بودم، نمیرویم. فروغ میگوید: «دیگر تمام شد»، من از زبانش ادامه میدهم: «باید برای روزنامه...» و به میکلآنژ فکر میکنم که دیگر مجسمهساز نیست، فقط منتظر است که برف بیاید دوباره تا برویم آدمبرفی بسازیم. برف، برف، کدام برف. سرما تمام شده است میکلآنجلو، رسیدهایم به بهار. یک سال گذشت. فروغ میگوید: «دیگر تمام شد». شادی بیربطتر از همیشه میگوید: «آی ام فِلَتِرد»، امیرعلی خندهاش میگیرد. میکلآنژ کوچولو روزهی سکوت گرفته است، ایستاده کنار پنجره.
یک داستان کوتاه از بیژن نجدی، یک ترانهی قدیمی از فریدون فروغی، چند خطِ دیگر یک ترجمه را پیش بردن، و جمعه هنوز پُر نمیشود. روی کاغذ خطخطی میکنم، روی دستنوشتههای درهم و برهم. تئوری تازهام دیگر کامل شده است. عقل برنده شد سرانجام، ایستاده است آن بالا. این پایین اما هنوز قلبم تند میزند. «تپش قلب»، اسم حالتش این است. اسم تئوری را میگذارم: «مجموعهی آدمها». عقل فکر میکند نابغه است، دل اما انگار که شکست سختی خورده. دل چیزی نیست، دل هیچ چیز نیست، دل مارکِ لپتاپ است، زیر دستهای آدمها. دل مثل امیرعلی است، مثل ماجرای امیرعلی و شادی است که دیگر تمام شده است، فقط باید اسم شادی را عوض کنم، فقط باید بخوابم.

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://files.siavashoon.com/Home/mail.png)

0 Comments:
Post a Comment
<< صفحهی اول