Tuesday, March 10, 2009

 ۱۹

لبه‌ی بلندی ایستاده بودی و
من نامت را فراموش کرده بودم
تا صدات کنم.

لبه‌ی بلندی ایستاده بودی،
با همان لبخندِ وقت‌های خداحافظی،
که تلخ‌ترت می‌کرد و
دلم می‌خواست نروی.

لبه‌ی بلندی لغزیدی و
هوا تو را در آغوش گرفت.
من شنیدم که می‌خندیدی.

آزاد شده بودی.