۱۲
- «حافظهات
تا کجاها را به یاد میآورد؟
از شبانهی رسوایی،
در آن تاریک-روشناییهای دودگرفته،
که نتوانستی، نتوانستی،
نتوانستی کلمهها را نگه داری،
نتوانستی دستت را نگه داری از نوشتن،
تا کجاها را به یاد میآوری؟»
بازجو میپرسید.
- «این نگاه را از من بردار و
یک کاغذ به من بده،
اعتراف میکنم
همهی خاطرهها
و
این حافظهی
هزار ساله را،
بگذاری اگر که
کمی بخوابم.»
متهم پاسخ داد.
تا کجاها را به یاد میآورد؟
از شبانهی رسوایی،
در آن تاریک-روشناییهای دودگرفته،
که نتوانستی، نتوانستی،
نتوانستی کلمهها را نگه داری،
نتوانستی دستت را نگه داری از نوشتن،
تا کجاها را به یاد میآوری؟»
بازجو میپرسید.
- «این نگاه را از من بردار و
یک کاغذ به من بده،
اعتراف میکنم
همهی خاطرهها
و
این حافظهی
هزار ساله را،
بگذاری اگر که
کمی بخوابم.»
متهم پاسخ داد.

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://files.siavashoon.com/Home/mail.png)

0 Comments:
Post a Comment
<< صفحهی اول