Tuesday, March 17, 2009

 ۱۲

- «حافظه‌ات
تا کجاها را به یاد می‌آورد؟

از شبانه‌ی رسوایی،
در آن تاریک-روشنایی‌های دودگرفته،
که نتوانستی، نتوانستی،
نتوانستی کلمه‌ها را نگه داری،
نتوانستی دستت را نگه داری از نوشتن،
تا کجاها را به یاد می‌آوری؟»
بازجو می‌پرسید.

- «این نگاه را از من بردار و
یک کاغذ به من بده،
اعتراف می‌کنم
همه‌ی خاطره‌ها
و
این حافظه‌ی
هزار ساله را،
بگذاری اگر که
کمی بخوابم.»
متهم پاسخ داد.