۱۱
بگذار که ندانی.
ایمانی اگر هست، در نادانی است.
میبینمت، لبخند میزنم، نمیگویم.
خواب دیدهای و
برعکس تعبیر میکنم.
بازیِ هر روزهی ما
از همان اولین نگاهها شروع میشود.
تو هنوز سادهای،
ساده نگاه میکنی،
پشت نگاه تو هیچ چیز نیست،
پشت نگاه من، اما،
رازی پنهان شده است.
راز من،
نقیض ایمان تو،
همان کابوسی که
آرام خوابهای تو را گرفته و
صبح که بیدار میشوی،
باز این منم که میگویم دروغ است،
باز این منم که میگذارم مومن بمانی.
نادانیات مستدام،
آخرین مومنِ سالِ سوخته.
ایمانی اگر هست، در نادانی است.
میبینمت، لبخند میزنم، نمیگویم.
خواب دیدهای و
برعکس تعبیر میکنم.
بازیِ هر روزهی ما
از همان اولین نگاهها شروع میشود.
تو هنوز سادهای،
ساده نگاه میکنی،
پشت نگاه تو هیچ چیز نیست،
پشت نگاه من، اما،
رازی پنهان شده است.
راز من،
نقیض ایمان تو،
همان کابوسی که
آرام خوابهای تو را گرفته و
صبح که بیدار میشوی،
باز این منم که میگویم دروغ است،
باز این منم که میگذارم مومن بمانی.
نادانیات مستدام،
آخرین مومنِ سالِ سوخته.

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://files.siavashoon.com/Home/mail.png)

0 Comments:
Post a Comment
<< صفحهی اول