Wednesday, April 22, 2009

 این چند خطِ دیگر

سال‌ها مانده است تا آمدنت،
و تو هر روز بیشتر شبیه گودو می‌شوی.

حالا که این را می‌نویسم،
تو شاید داری قدم می‌زنی،
در همان خیابانی که
همیشه به تجریش می‌رسد،
و فکر می‌کنی به این‌که
من چقدر تجریش را دوست دارم.

یا شاید گوشه‌ای نشسته باشی.
شاید که تنها باشی،
شاید که با کسی.
شاید کسی دارد برای تو سعدی می‌خواند،
یا شاید داری تصنیف گوش می‌دهی.
همین‌طورها،
همین‌طورها که فکرت به من افتاده،
همین‌طورها که نیامده‌ام هنوز،
همین‌طورها که سال‌ها مانده است تا آمدنم،
که هر روز بیشتر شبیه گودو می‌شوم.

ساعت هنوز روی صبح زود کوک شده،
اما تو باز هم خواب مانده‌ای،
و من که توی خوابِ تو جا مانده‌ام،
لای دفتر را نشانه می‌گذارم که
این چند خط را برای تو بخوانم،
یک روز، یک روز،
یک روز که رسیدیم به آمدن‌مان.