Wednesday, April 29, 2009

 هزار و یک

روزت را خراب می‌کند،
چیزی که هیچ چیز نیست،
چیزی که هیچ چیز نمی‌شود.

عشق، عشق، عشق،
تو درباره‌ی من چه فکر کرده‌ای؟

فکر کرده‌ای باران می‌بارد؟
بارانِ تهران که باران نیست،
انزلی هر روز باران می‌بارید،
و تمام آن چهار روز باران بارید،
و تمام آن چهار روز،
من زیر باران، من زیر باران،
تو کجا بودی که پیدا نمی‌شدی؟
تو کجا بودی، انزلی؟

عشق، عشق، عشق،
منتظر کدام شعر هستی،
وقتی که جشن سکوت گرفته‌ای،
وقتی که «هیچ»ات را هزار بار می‌خوانم،
وقتی که ترانه‌ی تو پخش می‌شود و
تو می‌گویی: «رد کن، ردکن،
این یکی را رد کن.»

بگذار عینکت را بردارم،
بگذار که انزلی را،
لای این دستمال‌ها،
از چشم‌های تو،
یادگاری بردارم.
بگذار که انزلی سر نخورد تا پایین،
بگذار انزلی را نگه دارم.

عشق، عشق، عشق،
تو درباره‌ی من چه فکر کرده‌ای؟