۲۳
یکی بود،
یکی نبود،
و از بس که نبود،
روزها را میشمرد تا
به یاد بیاورد
بودنی را که بود،
اما دور بود.
یکی بود،
یکی نبود،
و انتظار که
خاطرهها را میشمرد
تا خواب.
گفتم:
تو را نمیشود شماره زد،
یکی بودنت را که میشود.
یکی نبود،
و از بس که نبود،
روزها را میشمرد تا
به یاد بیاورد
بودنی را که بود،
اما دور بود.
یکی بود،
یکی نبود،
و انتظار که
خاطرهها را میشمرد
تا خواب.
گفتم:
تو را نمیشود شماره زد،
یکی بودنت را که میشود.

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://siavashoon.googlepages.com/mail.png)



<< صفحهی اول