Friday, July 10, 2009

 ۲۲

ببین،
برای تو می‌نویسم،
با این دست‌های بی‌حس و
این سینه‌ای که می‌سوزد،
برای سراغ تو می‌نویسم که
امروز،
ساعت هفت عصر،
هیچ خطی به نگرانی‌ات راه نمی‌داد.

ببین،
این روزها همه تو را می‌شناسند،
این بچه‌ها که
حتا اسم‌شان را نمی‌دانم،
این بچه‌های زیر «اشک‌آور»،
این بچه‌ها که
پا روی زمین می‌کشیدند و
می‌رفتند،
همه تو را می‌شناختند،
اسم تو را از چشم‌های من خوانده بودند.

خوبم، خوب می‌شوم،
اسم تو مرگ‌ناپذیرم کرده است.