Monday, July 13, 2009

 ۱۹

مادرت
همه را
بافته بود و
تن‌ات کرده بود و
تو
در ترانه‌های بافته‌اش
سردت شده بود
وقتی که در کوچه‌ی اختصاصی
- زیبای زیبای من! -
مانده بودی.

کوچه‌ی «نیایی».
و تو که دلم می‌خواست بیایی،
تو که دلم شانه‌هایت را...
و فقط یک‌بار دیگر خنده‌ات را...
و آن بافتنی که چقدر طوسی بود،
و دریا آن روز انگار طوسی بود،
و من غرق شده بودم انگار و
غرق شده باشم انگار و
غرق در طوسی شده‌ام،
در تو.