Tuesday, July 14, 2009

 ۱۸

و خدا، هست.
دیشب خدا در تخت‌خواب من بود،
و از استخوان‌های آسیاب‌شده‌ام،
مرا باز آفرید.

حرف نمی‌زنی،
حرف نمی‌زنی،
و شب‌ها،
دردِ بی‌حرفی تو
به استخوان که می‌زند
بی‌هوش می‌شوم.
صبح،
هر سپیده‌ی صبح،
زیر گوش‌ام زمزمه می‌کنی:
«باش»،
و خدا مرا دوباره می‌آفریند.