۱۸
و خدا، هست.
دیشب خدا در تختخواب من بود،
و از استخوانهای آسیابشدهام،
مرا باز آفرید.
حرف نمیزنی،
حرف نمیزنی،
و شبها،
دردِ بیحرفی تو
به استخوان که میزند
بیهوش میشوم.
صبح،
هر سپیدهی صبح،
زیر گوشام زمزمه میکنی:
«باش»،
و خدا مرا دوباره میآفریند.
دیشب خدا در تختخواب من بود،
و از استخوانهای آسیابشدهام،
مرا باز آفرید.
حرف نمیزنی،
حرف نمیزنی،
و شبها،
دردِ بیحرفی تو
به استخوان که میزند
بیهوش میشوم.
صبح،
هر سپیدهی صبح،
زیر گوشام زمزمه میکنی:
«باش»،
و خدا مرا دوباره میآفریند.

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://files.siavashoon.com/Home/mail.png)

0 Comments:
Post a Comment
<< صفحهی اول