Sunday, July 26, 2009

 ۶

تلویزیون خاموش بود،
اما،
زنی با صدای تو حرف می‌زد
در یک گزارش خبری
درباره‌ی سقوط.

زنی با صدای تو حرف می‌زد،
یعنی
صدای تو را هنوز می‌شناسم،
یعنی
هزار سال دیگر هم که زنگ بزنی
باز من نمی‌گویم «شما؟»،
انگار همین دیروز باشد
آخرین باری که حرف زده‌ایم.

حالا تو بگو که
صدای من چطور بود،
آن‌وقت‌ها که حرف می‌زدم،
که هنوز لال نشده بودم،
لال‌تر،
لال‌تر از آن روزها که
شرط کرده بودی
حرف‌ها را تکرار نکنم.

من همین‌قدر زیبا شده‌ام،
زیبای زیبا،
به اندازه‌ی همین عکس‌های ضمیمه،
با همین لبخند،
با همین سکوت که
فقط نگاه می‌کنم،
تکرار نمی‌کنم،
مثل یک پرتره.

بیا بنشینیم
همدیگر را نگاه کنیم،
تو حرف بزنی،
من لال‌بازی در بیاورم،
بخندیم.
بخندیم به من،
به لال‌بازی،
به این‌که صدای من چطور بود،
به همین که
دیگر می‌توانم
بخندانم‌ات.