Friday, July 17, 2009

 ۱۵

روان‌پزشکِ آخر،
می‌گفت که من باید بستری شوم،
می‌گفت که تو هرگز وجود نداشته‌ای.
من انکار می‌کردم و او می‌گفت
فقط یک دلیل بیاورم که
تو وجود داری،
مثلا
شماره‌ی تلفنی بدهم از تو.
من شماره‌ات را از حفظ گفتم،
روان‌پزشک
تلفن را گذاشت روی بلندگو
و شماره‌ات را گرفت،
اپراتور، به سردی، گفت
چنین شماره‌ای وجود ندارد.
روان‌پزشک بی‌رحمانه لبخند زد،
من، ترسیده، از خواب پریدم.

کابوس می‌دیدم.