۱۵
روانپزشکِ آخر،
میگفت که من باید بستری شوم،
میگفت که تو هرگز وجود نداشتهای.
من انکار میکردم و او میگفت
فقط یک دلیل بیاورم که
تو وجود داری،
مثلا
شمارهی تلفنی بدهم از تو.
من شمارهات را از حفظ گفتم،
روانپزشک
تلفن را گذاشت روی بلندگو
و شمارهات را گرفت،
اپراتور، به سردی، گفت
چنین شمارهای وجود ندارد.
روانپزشک بیرحمانه لبخند زد،
من، ترسیده، از خواب پریدم.
کابوس میدیدم.
میگفت که من باید بستری شوم،
میگفت که تو هرگز وجود نداشتهای.
من انکار میکردم و او میگفت
فقط یک دلیل بیاورم که
تو وجود داری،
مثلا
شمارهی تلفنی بدهم از تو.
من شمارهات را از حفظ گفتم،
روانپزشک
تلفن را گذاشت روی بلندگو
و شمارهات را گرفت،
اپراتور، به سردی، گفت
چنین شمارهای وجود ندارد.
روانپزشک بیرحمانه لبخند زد،
من، ترسیده، از خواب پریدم.
کابوس میدیدم.

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://siavashoon.googlepages.com/mail.png)



<< صفحهی اول