۵
نباشی،
فکر هست،
کلمه نیست.
نباشی،
نمیشود نوشت،
نمیشود فکر نکرد
به آن لحظهی آخر،
آن آخرین لحظهای که
پا سر میخورد از بلندی،
یا رگِ دستِ مخالف تباه میشود،
یا گاز هر دو ریه را پر میکند،
یا حرارتِ گلوله به شقیقه میرسد،
یا قرصهای بلعیده میآمیزند با اسید معده.
نباشی،
نمیشود فکر نکرد که
آن لحظهی آخر،
آخرین فکری که از ذهن میگذرد
کدام فکر است،
کدام لحظه است که به یاد میآید،
کدام لحظهی کدام غم،
کدام لحظهی کدام شکستن،
کدام لحظهی کدام کلمه که
پیدا نمیشد تا نوشته شود.
نباشی،
یعنی
صرفِ فعل «بودن»
در وجه التزامی
با پیشوند نفی،
یعنی چقدر «هست» هستی که
هنوز هستم،
هنوز کلمهها را پیدا میکنم.
فکر هست،
کلمه نیست.
نباشی،
نمیشود نوشت،
نمیشود فکر نکرد
به آن لحظهی آخر،
آن آخرین لحظهای که
پا سر میخورد از بلندی،
یا رگِ دستِ مخالف تباه میشود،
یا گاز هر دو ریه را پر میکند،
یا حرارتِ گلوله به شقیقه میرسد،
یا قرصهای بلعیده میآمیزند با اسید معده.
نباشی،
نمیشود فکر نکرد که
آن لحظهی آخر،
آخرین فکری که از ذهن میگذرد
کدام فکر است،
کدام لحظه است که به یاد میآید،
کدام لحظهی کدام غم،
کدام لحظهی کدام شکستن،
کدام لحظهی کدام کلمه که
پیدا نمیشد تا نوشته شود.
نباشی،
یعنی
صرفِ فعل «بودن»
در وجه التزامی
با پیشوند نفی،
یعنی چقدر «هست» هستی که
هنوز هستم،
هنوز کلمهها را پیدا میکنم.

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://siavashoon.googlepages.com/mail.png)



<< صفحهی اول