Wednesday, July 29, 2009

 ۳

به تو که می‌رسم،
سکوت پیدا می‌شود.

جز این،
هزار تا آدم که
انگار
از پشتِ یک عدسی محدب
شکلک درمی‌آورند،
نمی‌گذارند سکوت باشد.

هزار تا آدم،
شاید بیشتر.
اینجا پر از آدم می‌شود،
پر از آدم‌های حرف‌بزن که
سکوت باقی نمی‌گذارند،
اینجا، توی ذهن من،
از پشتِ یک عدسی محدب.

سکوت که نباشد،
ذهن آدم هرز می‌رود،
این داستان‌های ذهنی
هرز می‌روند،
آدم‌های داستان‌‌ها
در ذهن من انقلاب می‌کنند،
دیگر چیزی باقی نمی‌گذارند.

تو انگار سردسته‌ی انقلابی‌ها باشی،
به تو که می‌رسم،
نزدیک‌های صبح،
انقلاب کوتاه می‌آید.
سکوت که می‌شود،
تازه می‌شود داستان نوشت،
دور از چشم انقلابی‌ها.

نزدیک‌های صبح
داستانی‌تر است.
اسم تو از همین‌جا می‌آید،
از همین سکوتِ داستانی،
اما،
دیگر خیلی دیر شده است.