۱۰
آن هنگام که
سرانجام
کسی در اعترافهایش
نام مرا هم خواهد برد،
آن هنگام که
شبانه
از پای همین دفتر صد برگ
با چشمهای بسته
مرا به ناکجا
به هیچکجا خواهند برد،
آن هنگام که
میآویزند مرا
از دستهایم
تا ساعتها بیخوابی بکشم
تا فرا برسد
نوبتِ مامور شکنجه،
آن هنگام که
در بیزمانی «آمادهام میکنند»،
در بیزمانی کاری میکنند که
استخوان جمجمهام را احساس کنم
و حتا آن حفرههایی را احساس کنم که
چشمهایم در آنها قرار گرفتهاند،
آن هنگام که
بازجوی من
میپرسد از من
از عاشقانههایی که
در هفدهسالگیام نوشتهام
تا همین داستان دیشب که
در پاراگراف آخرش
خون میپاشد روی دیوارهای اتاق،
آری،
در همهی این هنگامها،
من نام تو را زمزمه میکنم،
که هیچ جرمی در این شهر
جز جرم بیخبری از تو
سزاوار نیست که
به آن مجازات شوم.
سرانجام
کسی در اعترافهایش
نام مرا هم خواهد برد،
آن هنگام که
شبانه
از پای همین دفتر صد برگ
با چشمهای بسته
مرا به ناکجا
به هیچکجا خواهند برد،
آن هنگام که
میآویزند مرا
از دستهایم
تا ساعتها بیخوابی بکشم
تا فرا برسد
نوبتِ مامور شکنجه،
آن هنگام که
در بیزمانی «آمادهام میکنند»،
در بیزمانی کاری میکنند که
استخوان جمجمهام را احساس کنم
و حتا آن حفرههایی را احساس کنم که
چشمهایم در آنها قرار گرفتهاند،
آن هنگام که
بازجوی من
میپرسد از من
از عاشقانههایی که
در هفدهسالگیام نوشتهام
تا همین داستان دیشب که
در پاراگراف آخرش
خون میپاشد روی دیوارهای اتاق،
آری،
در همهی این هنگامها،
من نام تو را زمزمه میکنم،
که هیچ جرمی در این شهر
جز جرم بیخبری از تو
سزاوار نیست که
به آن مجازات شوم.

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://siavashoon.googlepages.com/mail.png)



<< صفحهی اول