Friday, July 31, 2009

 ۱

پیش‌کش به تو،
این کلمه‌ها،
تکه‌های
سوهان‌خورده‌ی
یک جان.

جانم را برایت می‌دهم،
نه یک‌باره که آسان باشد،
کلمه به کلمه،
که من این‌قدر دوستت دارم،
همین‌قدر،
به‌اندازه‌ی یک جانِ تکه‌تکه،
بریده‌بریده،
بریده از
این همه بودنت
در همه‌ی این سکوت‌ها و
نبودنت.
«بودنت در نبودنت» را
یادت هست؟
ببین چقدر طولانی شده است،
سر قول و قرارها هستم هنوز.

دستِ من خالی‌ست،
دستِ من
فقط
به همین کلمه‌ها رسید،
نزدیک‌تر از پارسال که
دیگر برایت روسری نخریده‌ام،
روسری و دست‌بند نخریده‌ام،
که آزاد باشی
بی «بند» و حجاب.

تن‌ات
در بیست‌وچند سالگی
چشم عابرها را می‌دزدد،
خیره‌ی این همه زیبایی‌ات،
که فقط تو می‌توانی
در خیابان‌های شهر ممنوعه‌ها
همین‌طور که راه می‌روی
برقصی و
راه رفتن‌ات رقصیدن باشد.
تو
استبداد را
یک‌تنه
شکست داده‌ای.

تن‌ات بیست‌وچند ساله شده است،
در ذهن من چند سال داری؟
آیا چند سال دوستت دارم،
چند سال
همه‌ی بی‌تابی‌های دنیا
کلمه‌های‌شان برای تو بوده است،
برای تو جان داده است،
برای آمدنت،
بودنت.