Saturday, October 17, 2009

 تو شدن

تجریش،
شلوغ‌ترین میدان انزلی ست که
اشتباهی
از شمال تهران سر درآورده است.

نانسی سیناترا هم انزلی‌چی بوده است،
وقتی که اشتباهی
وسط‌های آلبوم تازه‌ی نامجو
ترانه‌اش پیدا می‌شود،
وسط‌های تجریش،
توی گوش‌های من،
آخرهای مهر،
نزدیک‌های غروب،
و من فکر می‌کنم که
اولین باری که این آلبوم را می‌شنوی،
به نانسی سیناترا که برسی
آیا یاد من خواهی افتاد.

تجریش، حتا،
غروب که می‌شود،
نام دیگر شنبه‌بازار هم هست،
با ویترین‌هایی که
هر چقدر نگاه کنیم
فقط عکس تو را می‌بینیم،
انعکاس عکس تو را
از روی تمام شیشه‌ها
وقتی که جای من خالی ست،
وقتی که دیگر من نیستم.

تو شده‌ام برای خودم،
سبزه شده‌ام،
پوستم کشیده شده است،
تنانه شده‌ام،
دیگر فقط افلاطونی نیستم،
دستم را که بگذاری روی کاغذ،
با مداد که دورش خط بکشی،
یادگاری می‌شود،
آن‌قدر خاطره می‌شود که
بعدتر می‌توانی درباره‌اش شعر بگویی.

خاطره یا خیال؟
خیال را فقط یک نفر به یاد می‌آورد،
خاطره را دیگری هم به یاد دارد.
طرحی از دست راست تو
حالا یک خاطره است یا یک خیال؟
آن گوشه‌های ذهن تو
از تجریش، تا انزلی، تا تجریش،
همین‌طورها که باران گرفته است،
آیا من چقدر خیالی شده‌ام،
آیا چقدر به یادم می‌آوری.

۲۴ مهر ۸۸