سالگرد
فردا ساعت شش صبح
خبر میدهی که دیر میرسی،
من شبیه معلمهای سادهام،
تو خیابان را اشتباه میگیری.
فردا ساعت هفت صبح
بعد از هزار سال و یکساعت،
خواب یا بیدار،
خودت هستی که پیدات شده است،
حتا دستهات را شبیه خودت تکان میدهی.
فردا ساعت هشت صبح
یادم باید بماند که نباید
نباید بگویم که «آیا میشود
آیا میشود از تو عکس گرفت»،
وقتی که دوربینت، نمیدانی چرا
نمیدانی چرا روشن نمیشود.
فردا ساعت نه صبح
تو از موسیقی راک حرف میزنی،
از ترانهی رضا یزدانی که
«این جا را باید اینطور میخواند».
من یکقدم عقبتر از تو نشستهام،
رسیدهایم آن بالا،
بالای کوه.
فردا ساعت ده صبح
توی سرازیری لیز میخوریم.
تو میگویی:
«کوه را باید با پنجهی پا پایین آمد» و
توی سرازیری لیز میخوریم.
من میگویم:
«پس باید با پنجهی پا پایین آمد» و
لیز میخوریم،
تو میگویی:
«دیدی اشتباه میکنی؟
هر جاش را باید یکجور پایین آمد».
نگاهم میکنی و میخندیم.
فردا ساعت یازده صبح
راننده میگوید: «یازده هزار تومان»،
از هم خجالت میکشیم، چانه نمیزنیم،
کرایه را دنگی حساب میکنیم.
توی تاکسی که نشستهایم،
کتابها را میدهم که بخوانی،
«سمفونی مردگان»، «شرقبنفشه»، «همنوایی...».
پسفردا دربارهی سمفونی حرف میزنیم و
تو زود کتابها را میخوانی،
خیلی زود.
زود میخوانی و
این خودش داستان دیگری ست.
۲۹ مهر ۸۸ – چند ساعت مانده به طلوع
خبر میدهی که دیر میرسی،
من شبیه معلمهای سادهام،
تو خیابان را اشتباه میگیری.
فردا ساعت هفت صبح
بعد از هزار سال و یکساعت،
خواب یا بیدار،
خودت هستی که پیدات شده است،
حتا دستهات را شبیه خودت تکان میدهی.
فردا ساعت هشت صبح
یادم باید بماند که نباید
نباید بگویم که «آیا میشود
آیا میشود از تو عکس گرفت»،
وقتی که دوربینت، نمیدانی چرا
نمیدانی چرا روشن نمیشود.
فردا ساعت نه صبح
تو از موسیقی راک حرف میزنی،
از ترانهی رضا یزدانی که
«این جا را باید اینطور میخواند».
من یکقدم عقبتر از تو نشستهام،
رسیدهایم آن بالا،
بالای کوه.
فردا ساعت ده صبح
توی سرازیری لیز میخوریم.
تو میگویی:
«کوه را باید با پنجهی پا پایین آمد» و
توی سرازیری لیز میخوریم.
من میگویم:
«پس باید با پنجهی پا پایین آمد» و
لیز میخوریم،
تو میگویی:
«دیدی اشتباه میکنی؟
هر جاش را باید یکجور پایین آمد».
نگاهم میکنی و میخندیم.
فردا ساعت یازده صبح
راننده میگوید: «یازده هزار تومان»،
از هم خجالت میکشیم، چانه نمیزنیم،
کرایه را دنگی حساب میکنیم.
توی تاکسی که نشستهایم،
کتابها را میدهم که بخوانی،
«سمفونی مردگان»، «شرقبنفشه»، «همنوایی...».
پسفردا دربارهی سمفونی حرف میزنیم و
تو زود کتابها را میخوانی،
خیلی زود.
زود میخوانی و
این خودش داستان دیگری ست.
۲۹ مهر ۸۸ – چند ساعت مانده به طلوع

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://siavashoon.googlepages.com/mail.png)



<< صفحهی اول