روی لبهی ولیعصر
مردن از آبان آغاز میشود،
از آبان است که آرامآرام میمیریم،
آرامآرام سرد میشویم،
جمع میشویم توی خودمان،
جدا میشویم،
تا بهمن.
اینکه میگویند از سرما ست،
از سرما نیست،
از هوا نیست،
از فاصلهی خورشید تا زمین نیست که
تو از سر ِ ما نمیافتی،
فصل به فصل
آبان به آبان،
تا که از نبودنت میمیریم،
به تاریخ آخرهای بهمن.
و خدا شاهد است،
همین خدای بلندتر از خیابان ولیعصر شاهد است،
که ما، تمام تابستانها و بهارها،
در خوابمان، به خودمان دروغ میگوییم که
آبان امسال با هر سال فرق دارد،
آبان امسال عادی میشویم،
آبان امسال از سرمان میافتد.
نمیافتد.
تو چرا تمام نمیشوی؟
چرا حتا دوباره آغاز نمیشوی؟
چرا نمیشود که با تو قدم زد،
در امتداد این خیابان بلند،
همینطورها که طوسی پوشیدهای،
که آن دستکشهای بدون انگشت را پوشیدهای،
و موسیقیات
با سیمها
تا توی خود گوشهات رفته است،
انگار که دنیا ایستاده باشد
تا آخر این ترانه،
که با خودت برقصی
بیخیال تمام دنیا
روی لبهی ولیعصر،
روی پوست این شهر مستبد که
سرانجام
تسلیم زیباییات شده است.
تو چرا پیروز نمیشوی؟
چرا شکستمان نمیدهی؟
بگذار از تو شکست بخوریم،
از تو شکست بخوریم، نه از آبان،
نه از آذر، نه از دی،
بگذار که
هر سال، هر سال،
آخرهای بهمن نمیریم،
و تمام تابستان و بهار را مرده نباشیم.
بگذار که با تو باشیم،
بگذار که این خیابان را
یک بار تا آخرش قدم بزنیم و
به تو برسیم،
به دستهای تو که
فاتح شده است بر ما.
سوم آبان ۸۸
از آبان است که آرامآرام میمیریم،
آرامآرام سرد میشویم،
جمع میشویم توی خودمان،
جدا میشویم،
تا بهمن.
اینکه میگویند از سرما ست،
از سرما نیست،
از هوا نیست،
از فاصلهی خورشید تا زمین نیست که
تو از سر ِ ما نمیافتی،
فصل به فصل
آبان به آبان،
تا که از نبودنت میمیریم،
به تاریخ آخرهای بهمن.
و خدا شاهد است،
همین خدای بلندتر از خیابان ولیعصر شاهد است،
که ما، تمام تابستانها و بهارها،
در خوابمان، به خودمان دروغ میگوییم که
آبان امسال با هر سال فرق دارد،
آبان امسال عادی میشویم،
آبان امسال از سرمان میافتد.
نمیافتد.
تو چرا تمام نمیشوی؟
چرا حتا دوباره آغاز نمیشوی؟
چرا نمیشود که با تو قدم زد،
در امتداد این خیابان بلند،
همینطورها که طوسی پوشیدهای،
که آن دستکشهای بدون انگشت را پوشیدهای،
و موسیقیات
با سیمها
تا توی خود گوشهات رفته است،
انگار که دنیا ایستاده باشد
تا آخر این ترانه،
که با خودت برقصی
بیخیال تمام دنیا
روی لبهی ولیعصر،
روی پوست این شهر مستبد که
سرانجام
تسلیم زیباییات شده است.
تو چرا پیروز نمیشوی؟
چرا شکستمان نمیدهی؟
بگذار از تو شکست بخوریم،
از تو شکست بخوریم، نه از آبان،
نه از آذر، نه از دی،
بگذار که
هر سال، هر سال،
آخرهای بهمن نمیریم،
و تمام تابستان و بهار را مرده نباشیم.
بگذار که با تو باشیم،
بگذار که این خیابان را
یک بار تا آخرش قدم بزنیم و
به تو برسیم،
به دستهای تو که
فاتح شده است بر ما.
سوم آبان ۸۸

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://files.siavashoon.com/Home/mail.png)

0 Comments:
Post a Comment
<< صفحهی اول