Sunday, March 29, 2009
Saturday, March 28, 2009
۱
وقتی میگویم «تو»،
چه کسی جای این ضمیر مینشیند؟
وقتی میگویم «میروم»،
کار رفتن را چه کسی انجام میدهد؟
از ضمیر اول شخص،
تا ضمیر دوم شخص،
چقدر فاصله است؟
از همهی ماهها، فروردین،
و از همهی فروردین، نهمین روز،
و از همهی روز نهم، ساعت شش و چهل دقیقه.
تقدیر گاهی انتخاب میکند،
و تو بیاختیار میمانی.
بیستوهفت سال پیش،
نهم فروردین، دوشنبه بود.
و من حالا در یکشنبهای میروم که
باز نهم فروردین است و
بیستوهفت سال گذشته است.
میروم،
و آمدناش را خواب دیدهام،
و تو که میدانی،
خوابهای من تعبیر میشوند.
آن روز بوسه بزن،
بر پیشانی تقدیری که سپید است.
چه کسی جای این ضمیر مینشیند؟
وقتی میگویم «میروم»،
کار رفتن را چه کسی انجام میدهد؟
از ضمیر اول شخص،
تا ضمیر دوم شخص،
چقدر فاصله است؟
از همهی ماهها، فروردین،
و از همهی فروردین، نهمین روز،
و از همهی روز نهم، ساعت شش و چهل دقیقه.
تقدیر گاهی انتخاب میکند،
و تو بیاختیار میمانی.
بیستوهفت سال پیش،
نهم فروردین، دوشنبه بود.
و من حالا در یکشنبهای میروم که
باز نهم فروردین است و
بیستوهفت سال گذشته است.
میروم،
و آمدناش را خواب دیدهام،
و تو که میدانی،
خوابهای من تعبیر میشوند.
آن روز بوسه بزن،
بر پیشانی تقدیری که سپید است.
Friday, March 27, 2009
۲
میروم.
همه چیز به تو میرسد،
غیر از آن جعبهای که
با کاغذهای رنگی جلد شده است.
روزی که میآید،
او را بازشناس.
سخت غمگین است و
اندکی شانههاش افتادهاند.
تند راه میرود،
با قدمهای ریز.
یا ساکت است،
یا همیشه جوابی آماده دارد.
هرگز به دستهای او نگاه نکن،
در حرکتِ انگشتها سحری دارد.
جعبه را به او بده،
و آن نامه را که
فردا خواهم نوشت.
همه چیز به تو میرسد،
غیر از آن جعبهای که
با کاغذهای رنگی جلد شده است.
روزی که میآید،
او را بازشناس.
سخت غمگین است و
اندکی شانههاش افتادهاند.
تند راه میرود،
با قدمهای ریز.
یا ساکت است،
یا همیشه جوابی آماده دارد.
هرگز به دستهای او نگاه نکن،
در حرکتِ انگشتها سحری دارد.
جعبه را به او بده،
و آن نامه را که
فردا خواهم نوشت.
Thursday, March 26, 2009
۳
امروز، روز خوبی بود.
چشمهای تو هنوز میدیدند،
دستهای تو هنوز مال خودت بود،
کلمهها را هنوز به یاد داشتی.
کسی به تو لبخند نزد، اما،
کسی هم به صورتت چنگ نکشید.
سعدی هنوز شعرهای خوبی داشت،
صدای فرهاد هنوز خوب بود،
جولیا و ناتالی هنوز زیبا بودند،
معروفی هنوز خوب مینوشت.
امروز، روز خوبی بود.
چشمهای تو هنوز میدیدند،
دستهای تو هنوز مال خودت بود،
کلمهها را هنوز به یاد داشتی.
کسی به تو لبخند نزد، اما،
کسی هم به صورتت چنگ نکشید.
سعدی هنوز شعرهای خوبی داشت،
صدای فرهاد هنوز خوب بود،
جولیا و ناتالی هنوز زیبا بودند،
معروفی هنوز خوب مینوشت.
امروز، روز خوبی بود.
Wednesday, March 25, 2009
۴
مثل خیابان شبدیز، کوچهی بابک، پلاک هفت،
مثل شمارهی بیستوهشت، سیویک، چهلوهشت،
مثل بخاری مهیاگاز،
من همهی اولینها را به یاد دارم.
از اولین خانهی گمشده،
وقتی که هنوز شمارههای تماس شش رقمی بود،
و آن بخاری نیمهجان که
باید همهی خانه را گرم میکرد،
از همهی اینها،
فقط همین دستها باقی ماندهاند،
که هنوز گاهی میلرزند،
مثل صدای تو،
وقتی که به مادر میگفتی:
«چشمامو که میبندم،
انگار همهی آدمای دنیا،
میآن توی سر من.
انگار همهی دنیا،
دور سرم میچرخه.»
کارخانهی مهیاگاز ورشکست شد،
آن خانه را خراب کردهاند،
و شمارههای این شهر دیگر شش رقمی نیست.
چرا هنوز کابوس میبینی؟
مثل شمارهی بیستوهشت، سیویک، چهلوهشت،
مثل بخاری مهیاگاز،
من همهی اولینها را به یاد دارم.
از اولین خانهی گمشده،
وقتی که هنوز شمارههای تماس شش رقمی بود،
و آن بخاری نیمهجان که
باید همهی خانه را گرم میکرد،
از همهی اینها،
فقط همین دستها باقی ماندهاند،
که هنوز گاهی میلرزند،
مثل صدای تو،
وقتی که به مادر میگفتی:
«چشمامو که میبندم،
انگار همهی آدمای دنیا،
میآن توی سر من.
انگار همهی دنیا،
دور سرم میچرخه.»
کارخانهی مهیاگاز ورشکست شد،
آن خانه را خراب کردهاند،
و شمارههای این شهر دیگر شش رقمی نیست.
چرا هنوز کابوس میبینی؟
Tuesday, March 24, 2009
۵
تو «سلام الله» هستی،
باید مقابل نام تو سین نوشت،
یا اینکه صاد نوشت،
یا عین، دست کم.
حرف که میزنی شعر است،
حرفهای تو را باید کتابت کرد.
حرف که نمیزنی شعر است،
در سکوتِ تو آدم شاعر میشود.
معجزهات، همین که
هر روز میمیرم و
زندهام میکنی.
باید مقابل نام تو سین نوشت،
یا اینکه صاد نوشت،
یا عین، دست کم.
حرف که میزنی شعر است،
حرفهای تو را باید کتابت کرد.
حرف که نمیزنی شعر است،
در سکوتِ تو آدم شاعر میشود.
معجزهات، همین که
هر روز میمیرم و
زندهام میکنی.
Monday, March 23, 2009
۶
- «بینواها،
بوی دود را نمیفهمند،
بوی عطر تنم را
روی پوستِ کشیدهام نمیفهمند.
شاخهی شکوفههای سپید را نمیبینند،
آن دختر و پسر را
با آن لباسهای همرنگ نمیبینند.
این همه شعر را
که در نفسهای من زندگی میکنند،
چرا هیچ کس نمینویسد؟»
و نفسهاش روی گونههای توست،
وقتی که ناگهان پیدا میشود،
دوست داشتناش،
در آخرین ساعتهای یک روز.
چرا سیگاری آتش نمیزنی؟
بوی دود را نمیفهمند،
بوی عطر تنم را
روی پوستِ کشیدهام نمیفهمند.
شاخهی شکوفههای سپید را نمیبینند،
آن دختر و پسر را
با آن لباسهای همرنگ نمیبینند.
این همه شعر را
که در نفسهای من زندگی میکنند،
چرا هیچ کس نمینویسد؟»
و نفسهاش روی گونههای توست،
وقتی که ناگهان پیدا میشود،
دوست داشتناش،
در آخرین ساعتهای یک روز.
چرا سیگاری آتش نمیزنی؟
Sunday, March 22, 2009
۷
نگاه کن به من،
که رفتنم ناگزیر است و
تو را به نام او میسپارم.
از میانهی کابوسهای تبزده،
نام او را بگو،
که پیشانیات، که دستهات،
آتش گرفتهاند و
نام او،
خنکای آبی که جاری است.
چشمهای تو،
وقتی که نامش را میگویی،
غمگین اما درخشندهاند.
دستهای تو،
وقتی که نامش را میگویی،
از لرز بازمیایستند.
نام او میتواند مردههای تو را زنده کند.
نگاه کن به من،
همانطور که به خواب رفتهای،
با چشمهای بسته مرا نگاه کن و
نامش را بگو،
که تو را به نام او میسپارم.
که رفتنم ناگزیر است و
تو را به نام او میسپارم.
از میانهی کابوسهای تبزده،
نام او را بگو،
که پیشانیات، که دستهات،
آتش گرفتهاند و
نام او،
خنکای آبی که جاری است.
چشمهای تو،
وقتی که نامش را میگویی،
غمگین اما درخشندهاند.
دستهای تو،
وقتی که نامش را میگویی،
از لرز بازمیایستند.
نام او میتواند مردههای تو را زنده کند.
نگاه کن به من،
همانطور که به خواب رفتهای،
با چشمهای بسته مرا نگاه کن و
نامش را بگو،
که تو را به نام او میسپارم.
Saturday, March 21, 2009
۸
تو دستور زبانات خوب است.
«جای کلمهها در جمله»،
دقیقا متخصص همین هستی.
و همهی این کلمهها که میدانی،
همهی این کلمهها که با آنها مینویسی،
یا، مهمتر،
همهی آن کلمههای دیگری که
هرگز با آنها نمینویسی،
همهی آن کلمههای باطله.
و البته
فراموش نکردهام
ویرگولها و
حرفربطها را.
«جای کلمهها در جمله»،
دقیقا متخصص همین هستی.
و همهی این کلمهها که میدانی،
همهی این کلمهها که با آنها مینویسی،
یا، مهمتر،
همهی آن کلمههای دیگری که
هرگز با آنها نمینویسی،
همهی آن کلمههای باطله.
و البته
فراموش نکردهام
ویرگولها و
حرفربطها را.
Friday, March 20, 2009
۹
تو زیباتر بودی،
آن روزها که
من هنوز نبودم،
یا که بودم،
اما کمی دورتر،
تنها تماشات میکردم.
تو زیباتر میماندی،
اگر من تنها تماشا نمیکردم.
آن روزها که
من هنوز نبودم،
یا که بودم،
اما کمی دورتر،
تنها تماشات میکردم.
تو زیباتر میماندی،
اگر من تنها تماشا نمیکردم.
Thursday, March 19, 2009
۱۰
هشتاد و هفت،
یک سال غیر رسمی بود.
همان اسفندِ ۸۶ بود که
به اندازهی یک سال منبسط شده بود،
به اندازهی یک سال، یک روز بیشتر.
هشتاد و هفت،
کبیسهی غیر رسمی،
تماما اسفند، تماما شلوغ،
تماما خیانتکار به سرما،
به زمستانی که بازماندهاش بود و
حالا،
ایستاده است در
آستانهی پایان.
اینک بهار،
و تقویمی که
شمارندهی آخرش
از شش به هشت میرود،
مستقیما،
در ساعت سه و سیزده دقیقه.
یک سال غیر رسمی بود.
همان اسفندِ ۸۶ بود که
به اندازهی یک سال منبسط شده بود،
به اندازهی یک سال، یک روز بیشتر.
هشتاد و هفت،
کبیسهی غیر رسمی،
تماما اسفند، تماما شلوغ،
تماما خیانتکار به سرما،
به زمستانی که بازماندهاش بود و
حالا،
ایستاده است در
آستانهی پایان.
اینک بهار،
و تقویمی که
شمارندهی آخرش
از شش به هشت میرود،
مستقیما،
در ساعت سه و سیزده دقیقه.
Wednesday, March 18, 2009
۱۱
بگذار که ندانی.
ایمانی اگر هست، در نادانی است.
میبینمت، لبخند میزنم، نمیگویم.
خواب دیدهای و
برعکس تعبیر میکنم.
بازیِ هر روزهی ما
از همان اولین نگاهها شروع میشود.
تو هنوز سادهای،
ساده نگاه میکنی،
پشت نگاه تو هیچ چیز نیست،
پشت نگاه من، اما،
رازی پنهان شده است.
راز من،
نقیض ایمان تو،
همان کابوسی که
آرام خوابهای تو را گرفته و
صبح که بیدار میشوی،
باز این منم که میگویم دروغ است،
باز این منم که میگذارم مومن بمانی.
نادانیات مستدام،
آخرین مومنِ سالِ سوخته.
ایمانی اگر هست، در نادانی است.
میبینمت، لبخند میزنم، نمیگویم.
خواب دیدهای و
برعکس تعبیر میکنم.
بازیِ هر روزهی ما
از همان اولین نگاهها شروع میشود.
تو هنوز سادهای،
ساده نگاه میکنی،
پشت نگاه تو هیچ چیز نیست،
پشت نگاه من، اما،
رازی پنهان شده است.
راز من،
نقیض ایمان تو،
همان کابوسی که
آرام خوابهای تو را گرفته و
صبح که بیدار میشوی،
باز این منم که میگویم دروغ است،
باز این منم که میگذارم مومن بمانی.
نادانیات مستدام،
آخرین مومنِ سالِ سوخته.
Tuesday, March 17, 2009
۱۲
- «حافظهات
تا کجاها را به یاد میآورد؟
از شبانهی رسوایی،
در آن تاریک-روشناییهای دودگرفته،
که نتوانستی، نتوانستی،
نتوانستی کلمهها را نگه داری،
نتوانستی دستت را نگه داری از نوشتن،
تا کجاها را به یاد میآوری؟»
بازجو میپرسید.
- «این نگاه را از من بردار و
یک کاغذ به من بده،
اعتراف میکنم
همهی خاطرهها
و
این حافظهی
هزار ساله را،
بگذاری اگر که
کمی بخوابم.»
متهم پاسخ داد.
تا کجاها را به یاد میآورد؟
از شبانهی رسوایی،
در آن تاریک-روشناییهای دودگرفته،
که نتوانستی، نتوانستی،
نتوانستی کلمهها را نگه داری،
نتوانستی دستت را نگه داری از نوشتن،
تا کجاها را به یاد میآوری؟»
بازجو میپرسید.
- «این نگاه را از من بردار و
یک کاغذ به من بده،
اعتراف میکنم
همهی خاطرهها
و
این حافظهی
هزار ساله را،
بگذاری اگر که
کمی بخوابم.»
متهم پاسخ داد.
Monday, March 16, 2009
۱۳
بیا به براتیسلاوا برویم،
عاشق شدن در براتیسلاوا،
باید جور دیگری باشد.
بیا به براتیسلاوا برویم،
و از براتیسلاوا به وین.
برویم وین، مثل بچگیها،
برویم وین، کفش بخریم.
با کفشهای بچگیها،
عاشق هم که شده باشیم دوباره،
از وین تا شهر تو راهی نیست،
از وین به شهر تو نزدیکتریم.
بیا از نزدیکترین راه،
برویم براتیسلاوا.
عاشق شدن در براتیسلاوا،
باید جور دیگری باشد.
بیا به براتیسلاوا برویم،
و از براتیسلاوا به وین.
برویم وین، مثل بچگیها،
برویم وین، کفش بخریم.
با کفشهای بچگیها،
عاشق هم که شده باشیم دوباره،
از وین تا شهر تو راهی نیست،
از وین به شهر تو نزدیکتریم.
بیا از نزدیکترین راه،
برویم براتیسلاوا.
Sunday, March 15, 2009
۱۴
کلمههای تو
در صندوق پستِ یک خانهی خالی
باطل شدهاند.
برای زنگِ پستچی
پاسخی نبود،
و هیچکس
حتا
کلمههای تو را
برگشت نزد.
صاحبخانه رفته بود،
و پستچی رفته بود،
و کلمههای تو
در صندوق پستِ خانهی ترکشده
برای همیشه جا ماندند،
برای همیشه باطل شدند.
در صندوق پستِ یک خانهی خالی
باطل شدهاند.
برای زنگِ پستچی
پاسخی نبود،
و هیچکس
حتا
کلمههای تو را
برگشت نزد.
صاحبخانه رفته بود،
و پستچی رفته بود،
و کلمههای تو
در صندوق پستِ خانهی ترکشده
برای همیشه جا ماندند،
برای همیشه باطل شدند.
Saturday, March 14, 2009
۱۵
خاکستریهای موهای تو،
این چند تار موی سپیدِ تازه،
سهم تو از سپید بودن،
سهم تو از این یک سال،
که چشمهات سپید شدهاند به انتظار،
به جملهسازی با کلمههای تکرارشونده،
روی کاغذِ سپید.
و کسره قبل از سپید،
و کسره بعد از سپید،
که بعد از سپیدی موها،
نوبتِ سپیدی چشمهاست،
و تو چه میدانی،
چه میدانی،
سپید.
این چند تار موی سپیدِ تازه،
سهم تو از سپید بودن،
سهم تو از این یک سال،
که چشمهات سپید شدهاند به انتظار،
به جملهسازی با کلمههای تکرارشونده،
روی کاغذِ سپید.
و کسره قبل از سپید،
و کسره بعد از سپید،
که بعد از سپیدی موها،
نوبتِ سپیدی چشمهاست،
و تو چه میدانی،
چه میدانی،
سپید.
Friday, March 13, 2009
۱۶
بگذار که
باشد.
بگذار سکوت باشد.
بگذار که خشم،
انگشتهای تو را جمع کند،
ناخنهات را روی کف دستها و
لبات را بین دندانهات خون کند،
اما
هنوز
سکوت باشد.
بگذار که بشکنی و این سکوت نشکند.
باشد.
بگذار سکوت باشد.
بگذار که خشم،
انگشتهای تو را جمع کند،
ناخنهات را روی کف دستها و
لبات را بین دندانهات خون کند،
اما
هنوز
سکوت باشد.
بگذار که بشکنی و این سکوت نشکند.
Thursday, March 12, 2009
۱۷
- آگهی -
نیازمندیم به
یک نفر
که تو باشی.
که خودت باشی، خودت،
با همان خیالها و
خوابهای خوشت.
نیازمندیم به بازگشتِ سالها،
به عقبگردِ تقویمها،
که یک کودکی، یک نوجوانی،
از نو تکرار شود،
بیکابوس و آرام، آرام.
نیازمندیم به عاشق بودنت،
به شعرهای نوزدهسالگی،
به دیوانگیهای کوچکی که
اینبار شکست نخواهند خورد.
نیازمندیم که دیگر دیر نباشد.
نیازمندیم به
یک نفر
که تو باشی.
که خودت باشی، خودت،
با همان خیالها و
خوابهای خوشت.
نیازمندیم به بازگشتِ سالها،
به عقبگردِ تقویمها،
که یک کودکی، یک نوجوانی،
از نو تکرار شود،
بیکابوس و آرام، آرام.
نیازمندیم به عاشق بودنت،
به شعرهای نوزدهسالگی،
به دیوانگیهای کوچکی که
اینبار شکست نخواهند خورد.
نیازمندیم که دیگر دیر نباشد.
Wednesday, March 11, 2009
۱۸
ترین شدن،
زیباترین شدن،
زیباترینِ آنچه که هستی،
ممکن نمیشود.
همیشه،
هنوز،
من میتوانم بهانهای بگیرم،
دو نقیض را
زیبا جلوه بدهم،
تا به سمت هر کدام که بروی،
دیگری دورتر شود.
رضایتِ من،
جمع دو نقیض است،
ممکن نمیشود.
زیباترین شدن،
زیباترینِ آنچه که هستی،
ممکن نمیشود.
همیشه،
هنوز،
من میتوانم بهانهای بگیرم،
دو نقیض را
زیبا جلوه بدهم،
تا به سمت هر کدام که بروی،
دیگری دورتر شود.
رضایتِ من،
جمع دو نقیض است،
ممکن نمیشود.
Tuesday, March 10, 2009
۱۹
لبهی بلندی ایستاده بودی و
من نامت را فراموش کرده بودم
تا صدات کنم.
لبهی بلندی ایستاده بودی،
با همان لبخندِ وقتهای خداحافظی،
که تلخترت میکرد و
دلم میخواست نروی.
لبهی بلندی لغزیدی و
هوا تو را در آغوش گرفت.
من شنیدم که میخندیدی.
آزاد شده بودی.
من نامت را فراموش کرده بودم
تا صدات کنم.
لبهی بلندی ایستاده بودی،
با همان لبخندِ وقتهای خداحافظی،
که تلخترت میکرد و
دلم میخواست نروی.
لبهی بلندی لغزیدی و
هوا تو را در آغوش گرفت.
من شنیدم که میخندیدی.
آزاد شده بودی.
Monday, March 09, 2009
۲۰
نفرین به بهار،
که فرزندانش خیانتپیشهاند،
اردیبهشت به دنیا آمدهاند و بهمن را دوست دارند،
خرداد به دنیا آمدهاند و پاییز را دوست دارند،
و فروردینیها،
آن طبعهای سرد،
انگار نه انگار که فرزندان نوروز هستند،
با مرداد خاطرهبازی میکنند.
که فرزندانش خیانتپیشهاند،
اردیبهشت به دنیا آمدهاند و بهمن را دوست دارند،
خرداد به دنیا آمدهاند و پاییز را دوست دارند،
و فروردینیها،
آن طبعهای سرد،
انگار نه انگار که فرزندان نوروز هستند،
با مرداد خاطرهبازی میکنند.
Sunday, March 08, 2009
۲۱
دانای کل که من باشم،
تو میشوی آدم،
هبوط کردهی در زمان و مکان،
در همین ثانیهی حالا،
بین همین دیوارها.
دانای کل که من باشم،
خبرت میدهم که
رفتهات باز میگردد،
آنسان که رفتههای دیگر بازگشتهاند،
یک به یک،
ناگهان و از پس فراموشیها،
وقتی که حتا نامشان به یاد نمیآمد.
فراموش کن، آدم.
تو میشوی آدم،
هبوط کردهی در زمان و مکان،
در همین ثانیهی حالا،
بین همین دیوارها.
دانای کل که من باشم،
خبرت میدهم که
رفتهات باز میگردد،
آنسان که رفتههای دیگر بازگشتهاند،
یک به یک،
ناگهان و از پس فراموشیها،
وقتی که حتا نامشان به یاد نمیآمد.
فراموش کن، آدم.
Saturday, March 07, 2009
۲۲
اینجا کوتولهها رییساند،
اینجا قدبلندها گردنشان شکسته، گدایی میکنند.
اینجا همدیگر را میگیرند،
اینجا روی کارت عروسی مینویسند:
«از کوچولوهای عزیز در فرصت مناسب دیگری...»
اینجا سفرهی عقد اجاره میدهند.
اینجا، بحث داغ محفل ادبی،
رابطهی سابق مهسا و حسین است.
اینجا داستانات را میدزدند،
اینجا شعر گفتن از مد افتاده، سانتیمانتال است.
اینجا دانشکدهی هنر خوشآبوهوا ست،
دانشکدهی ادبیات، جای آنها که ریاضیشان خوب نبوده،
دانشکدهی علوم اجتماعی، زیر پل گیشا، پاتوق رفقا.
تو که نه کوتاهی نه بلند،
نه عروسی دوست داری نه سفرهی عقد،
تو که داستانات را میدزدند،
حتا همین کلمههات را میدزدند،
ببین کجا به دنیا آمدهای.
اینجا قدبلندها گردنشان شکسته، گدایی میکنند.
اینجا همدیگر را میگیرند،
اینجا روی کارت عروسی مینویسند:
«از کوچولوهای عزیز در فرصت مناسب دیگری...»
اینجا سفرهی عقد اجاره میدهند.
اینجا، بحث داغ محفل ادبی،
رابطهی سابق مهسا و حسین است.
اینجا داستانات را میدزدند،
اینجا شعر گفتن از مد افتاده، سانتیمانتال است.
اینجا دانشکدهی هنر خوشآبوهوا ست،
دانشکدهی ادبیات، جای آنها که ریاضیشان خوب نبوده،
دانشکدهی علوم اجتماعی، زیر پل گیشا، پاتوق رفقا.
تو که نه کوتاهی نه بلند،
نه عروسی دوست داری نه سفرهی عقد،
تو که داستانات را میدزدند،
حتا همین کلمههات را میدزدند،
ببین کجا به دنیا آمدهای.
Friday, March 06, 2009
۲۳
از صدای گریهات،
پیدات میکنم،
وقتی که گم میشوی،
این روزها،
مدام.
یازده ساله پسر،
این پسگردنیهای حاجیآقا،
برای این است که مرد شوی،
حتا اگر سرت را بدزدی،
هر بار که از کنارش رد میشوی.
پیدات میکنم دوباره و
نمیگذارم تنها بمانی،
گوشهی آن اتاقی که
در خوابهای تو تکرار میشود،
تا همیشه،
تا همیشه.
پیدات میکنم،
وقتی که گم میشوی،
این روزها،
مدام.
یازده ساله پسر،
این پسگردنیهای حاجیآقا،
برای این است که مرد شوی،
حتا اگر سرت را بدزدی،
هر بار که از کنارش رد میشوی.
پیدات میکنم دوباره و
نمیگذارم تنها بمانی،
گوشهی آن اتاقی که
در خوابهای تو تکرار میشود،
تا همیشه،
تا همیشه.
Thursday, March 05, 2009
۲۴
تماشا کن: عابری دور میشود در کوچهای.
از کوچه میگذرد، عابری.
عابر به کوچه خیانت میکند،
به سادگی قدم زدن،
به سرعتِ عبور ماشینها از لابهلای نگاه تو.
تماشا میکنی؟
دیگر کسی به فکر مرگِ کوچهها نیست،
همه جا بزرگراه شده است.
از کوچه میگذرد، عابری.
عابر به کوچه خیانت میکند،
به سادگی قدم زدن،
به سرعتِ عبور ماشینها از لابهلای نگاه تو.
تماشا میکنی؟
دیگر کسی به فکر مرگِ کوچهها نیست،
همه جا بزرگراه شده است.
Wednesday, March 04, 2009
۲۵
ایستاده است،
و کفشهاش،
شبیه «هفت» شدهاند،
یکی به سمت شمال غرب،
یکی به سمت شمال شرق.
توی گوشاش موسیقی است،
و سرمهی چشمهاش را،
اشکهاش،
پایین آوردهاند تا روی گونهها.
کنار در گلفروشی،
چهار انگشتِ چسبیده به هم را،
میگیرد سمت صورتش،
میپرسد: «با این قیافه؟»
خودت باید بپرسی،
اما،
این گلفروشی هم کاغذ رنگی ندارد،
من تاریخ را از قبل میدانم.
و کفشهاش،
شبیه «هفت» شدهاند،
یکی به سمت شمال غرب،
یکی به سمت شمال شرق.
توی گوشاش موسیقی است،
و سرمهی چشمهاش را،
اشکهاش،
پایین آوردهاند تا روی گونهها.
کنار در گلفروشی،
چهار انگشتِ چسبیده به هم را،
میگیرد سمت صورتش،
میپرسد: «با این قیافه؟»
خودت باید بپرسی،
اما،
این گلفروشی هم کاغذ رنگی ندارد،
من تاریخ را از قبل میدانم.
Tuesday, March 03, 2009
۲۶
ها، پسر،
من فالبین نیستم، اما،
تو عاشق یک سبزهی عینکی میشوی،
بیست و هفت سال پیش، تقریبا.
بیست و هفت سال پیش عاشق میشوی،
و این یک پیشگویی نیست،
این تاریخ است که با فعل مضارع روایت میشود.
من خواب دیدهام،
من تاریخ تو را خواب دیدهام.
من فالبین نیستم، اما،
تو عاشق یک سبزهی عینکی میشوی،
بیست و هفت سال پیش، تقریبا.
بیست و هفت سال پیش عاشق میشوی،
و این یک پیشگویی نیست،
این تاریخ است که با فعل مضارع روایت میشود.
من خواب دیدهام،
من تاریخ تو را خواب دیدهام.


![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://files.siavashoon.com/Home/mail.png)
