Wednesday, April 29, 2009

 هزار و یک

روزت را خراب می‌کند،
چیزی که هیچ چیز نیست،
چیزی که هیچ چیز نمی‌شود.

عشق، عشق، عشق،
تو درباره‌ی من چه فکر کرده‌ای؟

فکر کرده‌ای باران می‌بارد؟
بارانِ تهران که باران نیست،
انزلی هر روز باران می‌بارید،
و تمام آن چهار روز باران بارید،
و تمام آن چهار روز،
من زیر باران، من زیر باران،
تو کجا بودی که پیدا نمی‌شدی؟
تو کجا بودی، انزلی؟

عشق، عشق، عشق،
منتظر کدام شعر هستی،
وقتی که جشن سکوت گرفته‌ای،
وقتی که «هیچ»ات را هزار بار می‌خوانم،
وقتی که ترانه‌ی تو پخش می‌شود و
تو می‌گویی: «رد کن، ردکن،
این یکی را رد کن.»

بگذار عینکت را بردارم،
بگذار که انزلی را،
لای این دستمال‌ها،
از چشم‌های تو،
یادگاری بردارم.
بگذار که انزلی سر نخورد تا پایین،
بگذار انزلی را نگه دارم.

عشق، عشق، عشق،
تو درباره‌ی من چه فکر کرده‌ای؟

Wednesday, April 22, 2009

 این چند خطِ دیگر

سال‌ها مانده است تا آمدنت،
و تو هر روز بیشتر شبیه گودو می‌شوی.

حالا که این را می‌نویسم،
تو شاید داری قدم می‌زنی،
در همان خیابانی که
همیشه به تجریش می‌رسد،
و فکر می‌کنی به این‌که
من چقدر تجریش را دوست دارم.

یا شاید گوشه‌ای نشسته باشی.
شاید که تنها باشی،
شاید که با کسی.
شاید کسی دارد برای تو سعدی می‌خواند،
یا شاید داری تصنیف گوش می‌دهی.
همین‌طورها،
همین‌طورها که فکرت به من افتاده،
همین‌طورها که نیامده‌ام هنوز،
همین‌طورها که سال‌ها مانده است تا آمدنم،
که هر روز بیشتر شبیه گودو می‌شوم.

ساعت هنوز روی صبح زود کوک شده،
اما تو باز هم خواب مانده‌ای،
و من که توی خوابِ تو جا مانده‌ام،
لای دفتر را نشانه می‌گذارم که
این چند خط را برای تو بخوانم،
یک روز، یک روز،
یک روز که رسیدیم به آمدن‌مان.