Friday, July 31, 2009

 ۱

پیش‌کش به تو،
این کلمه‌ها،
تکه‌های
سوهان‌خورده‌ی
یک جان.

جانم را برایت می‌دهم،
نه یک‌باره که آسان باشد،
کلمه به کلمه،
که من این‌قدر دوستت دارم،
همین‌قدر،
به‌اندازه‌ی یک جانِ تکه‌تکه،
بریده‌بریده،
بریده از
این همه بودنت
در همه‌ی این سکوت‌ها و
نبودنت.
«بودنت در نبودنت» را
یادت هست؟
ببین چقدر طولانی شده است،
سر قول و قرارها هستم هنوز.

دستِ من خالی‌ست،
دستِ من
فقط
به همین کلمه‌ها رسید،
نزدیک‌تر از پارسال که
دیگر برایت روسری نخریده‌ام،
روسری و دست‌بند نخریده‌ام،
که آزاد باشی
بی «بند» و حجاب.

تن‌ات
در بیست‌وچند سالگی
چشم عابرها را می‌دزدد،
خیره‌ی این همه زیبایی‌ات،
که فقط تو می‌توانی
در خیابان‌های شهر ممنوعه‌ها
همین‌طور که راه می‌روی
برقصی و
راه رفتن‌ات رقصیدن باشد.
تو
استبداد را
یک‌تنه
شکست داده‌ای.

تن‌ات بیست‌وچند ساله شده است،
در ذهن من چند سال داری؟
آیا چند سال دوستت دارم،
چند سال
همه‌ی بی‌تابی‌های دنیا
کلمه‌های‌شان برای تو بوده است،
برای تو جان داده است،
برای آمدنت،
بودنت.

Thursday, July 30, 2009

 ۲

اسطوره نیستم که
مرا به آتش انداخته‌ای.
سیاوش نیستم،
و حتا یوسف نیستم که
به بازارم آورده‌ای.
دیگر خریدنی نیستم،
مرا به هدیه ببر،
بی که قیمتی بدهی،
و از همین کلمه‌ها
بر زخم‌های سوخته‌ام
مرهم بگذار،
بر این چشم‌ها که می‌سوزند.

Wednesday, July 29, 2009

 ۳

به تو که می‌رسم،
سکوت پیدا می‌شود.

جز این،
هزار تا آدم که
انگار
از پشتِ یک عدسی محدب
شکلک درمی‌آورند،
نمی‌گذارند سکوت باشد.

هزار تا آدم،
شاید بیشتر.
اینجا پر از آدم می‌شود،
پر از آدم‌های حرف‌بزن که
سکوت باقی نمی‌گذارند،
اینجا، توی ذهن من،
از پشتِ یک عدسی محدب.

سکوت که نباشد،
ذهن آدم هرز می‌رود،
این داستان‌های ذهنی
هرز می‌روند،
آدم‌های داستان‌‌ها
در ذهن من انقلاب می‌کنند،
دیگر چیزی باقی نمی‌گذارند.

تو انگار سردسته‌ی انقلابی‌ها باشی،
به تو که می‌رسم،
نزدیک‌های صبح،
انقلاب کوتاه می‌آید.
سکوت که می‌شود،
تازه می‌شود داستان نوشت،
دور از چشم انقلابی‌ها.

نزدیک‌های صبح
داستانی‌تر است.
اسم تو از همین‌جا می‌آید،
از همین سکوتِ داستانی،
اما،
دیگر خیلی دیر شده است.

Tuesday, July 28, 2009

 ۴

یک کتاب شعر
با غزل‌های عالی،
سرمای یک چهره
روی یک کارت‌پستال،
و ترانه‌های آن خواننده‌ی غمگین.
نوجوانی من با این‌ها گذشت،
با این‌ها و خواب‌های تو.

کسی از شاعر آن غزل‌ها خبر ندارد،
دیگر هرگز شعر خوبی نگفت،
آخرین غزل او
می‌گفت که
به دل‌دارش نرسیده است.

کسی از نقاش آن چهره خبر ندارد،
خودت که بودی هنوز
آن روز که
دنبالش می‌گشتم و
گفتند
نقاش‌خانه‌اش را اجاره داده است.

کسی از خواننده‌ی آن ترانه‌ها خبر ندارد،
می‌گویند که مرده است،
اما،
هنوز توی آن پخش‌صوت کهنه
دارد برای خودش می‌خواند.

و کسی حتا از تو خبر ندارد،
هیچ خبری، هیچ.
انگار که
با خواب‌ها
دست‌به‌یکی کرده باشی.

Monday, July 27, 2009

 ۵

نباشی،
فکر هست،
کلمه نیست.

نباشی،
نمی‌شود نوشت،
نمی‌شود فکر نکرد
به آن لحظه‌ی آخر،
آن آخرین لحظه‌ای که
پا سر می‌خورد از بلندی،
یا رگِ دستِ مخالف تباه می‌شود،
یا گاز هر دو ریه را پر می‌کند،
یا حرارتِ گلوله به شقیقه می‌رسد،
یا قرص‌های بلعیده می‌آمیزند با اسید معده.

نباشی،
نمی‌شود فکر نکرد که
آن لحظه‌ی آخر،
آخرین فکری که از ذهن می‌گذرد
کدام فکر است،
کدام لحظه است که به یاد می‌آید،
کدام لحظه‌ی کدام غم،
کدام لحظه‌ی کدام شکستن،
کدام لحظه‌ی کدام کلمه که
پیدا نمی‌شد تا نوشته شود.

نباشی،
یعنی
صرفِ فعل «بودن»
در وجه التزامی
با پیشوند نفی،
یعنی چقدر «هست» هستی که
هنوز هستم،
هنوز کلمه‌ها را پیدا می‌کنم.

Sunday, July 26, 2009

 ۶

تلویزیون خاموش بود،
اما،
زنی با صدای تو حرف می‌زد
در یک گزارش خبری
درباره‌ی سقوط.

زنی با صدای تو حرف می‌زد،
یعنی
صدای تو را هنوز می‌شناسم،
یعنی
هزار سال دیگر هم که زنگ بزنی
باز من نمی‌گویم «شما؟»،
انگار همین دیروز باشد
آخرین باری که حرف زده‌ایم.

حالا تو بگو که
صدای من چطور بود،
آن‌وقت‌ها که حرف می‌زدم،
که هنوز لال نشده بودم،
لال‌تر،
لال‌تر از آن روزها که
شرط کرده بودی
حرف‌ها را تکرار نکنم.

من همین‌قدر زیبا شده‌ام،
زیبای زیبا،
به اندازه‌ی همین عکس‌های ضمیمه،
با همین لبخند،
با همین سکوت که
فقط نگاه می‌کنم،
تکرار نمی‌کنم،
مثل یک پرتره.

بیا بنشینیم
همدیگر را نگاه کنیم،
تو حرف بزنی،
من لال‌بازی در بیاورم،
بخندیم.
بخندیم به من،
به لال‌بازی،
به این‌که صدای من چطور بود،
به همین که
دیگر می‌توانم
بخندانم‌ات.

Saturday, July 25, 2009

 ۷

- «ببین،
از این‌جا می‌روند اکباتان،
یعنی
مستقیم که بروی
می‌رسی به اکباتان،
از این‌جا،
از هر جا،
پیاده،
سواره،
با مترو،
با هر چی.
با مترو بروی بهتر است،
هر ایستگاهی که خواستی
می‌توانی پیاده شوی،
اکباتان درست همان‌جا می‌شود.

اکباتان که رسیدی،
حواست باشد که
یک راز بزرگ دارد اکباتان،
سخت رازآلود است اکباتان.
رسیدن به اکباتان آسان است،
رازش را فهمیدن اما سخت.
اکباتان همه جا هست و
هیچ‌جا نیست.
از رگ گردن
نزدیک‌تر است به تو،
اما فقط همین نیست...»

- «ببین،
یک هفته بیشتر نمانده است،
از گل‌فروشی باید روبان‌های رنگی بخریم،
توی راه اکباتان یک گل‌فروشی هست.»

Friday, July 24, 2009

 ۸

نمی‌دانم چرا
آدم‌ها
این روزها
یا از قماش «نامرد»ها هستند،
یا از جماعت شکست‌خورده‌ها.

نه تو «نامردی» کردی،
نه من شکست خورده‌ام هنوز
از کلمه‌ها،
از رویا،
وقتی هنوز خواب می‌بینم،
وقتی هنوز آخر خواب‌ها می‌خندی و
می‌پرم،
پرواز می‌کنم،
بالا می‌آیم
روی همین شهود که
تو نمی‌گذاری
این آخرین خاطرخواهی دنیا
از خودش شکست بخورد.

بازی کن،
خیلی وقت است که نوبت توست،
خیلی وقت است که
به خاطره‌ها آب بسته‌ام،
کش داده‌ام خاطره‌ات را
به‌خاطرت که
خاطرت را خیلی می‌خواهم و
حواست به بازی نیست.

Thursday, July 23, 2009

 ۹

این شب‌ها را
به روی تو نخواهم آورد،
روزها بعد،
وقتی که به دیوار تکیه داده‌ای و
من از نگاهت می‌خوانم که
فکر می‌کنی
چه‌طور این همه شب را
گذراندم
بی‌تو.

تکیه داده‌ای به دیوار و
من که رقصم گرفته است
نگاهم به توست که
فکری شده‌ای
این همه شب را چه‌طور،
چه‌طور دوام آوردم،
به رقص،
بی حتا نگاهت.

- «راستی،
تو رقصیدن را
دوست داری؟»
- «اوه،
البته،
چند بار می‌پرسی؟»

Wednesday, July 22, 2009

 ۱۰

آن هنگام که
سرانجام
کسی در اعتراف‌هایش
نام مرا هم خواهد برد،
آن هنگام که
شبانه
از پای همین دفتر صد برگ
با چشم‌های بسته
مرا به ناکجا
به هیچ‌کجا خواهند برد،
آن هنگام که
می‌آویزند مرا
از دست‌هایم
تا ساعت‌ها بی‌خوابی بکشم
تا فرا برسد
نوبتِ مامور شکنجه،
آن هنگام که
در بی‌زمانی «آماده‌ام می‌کنند»،
در بی‌زمانی کاری می‌کنند که
استخوان جمجمه‌ام را احساس کنم
و حتا آن حفره‌هایی را احساس کنم که
چشم‌هایم در آن‌ها قرار گرفته‌اند،
آن هنگام که
بازجوی من
می‌پرسد از من
از عاشقانه‌هایی که
در هفده‌سالگی‌ام نوشته‌ام
تا همین داستان دیشب که
در پاراگراف آخرش
خون می‌پاشد روی دیوارهای اتاق،
آری،
در همه‌ی این هنگام‌ها،
من نام تو را زمزمه می‌کنم،
که هیچ جرمی در این شهر
جز جرم بی‌خبری از تو
سزاوار نیست که
به آن مجازات شوم.

Tuesday, July 21, 2009

 ۱۱

جور کن که
برویم «کوارتت» ببینیم.
کوارتت یک چهارنوازی نیست،
کوارتت اسم یک تئاتر است که
یک زمانی، تالار مولوی، روی صحنه بود.
یک زمانی،
آخرین زمان‌هایی که
من هنوز برنامه‌ی تئاترها را می‌دانستم،
آخرین زمان‌هایی که
بیست هزار تومان، همین‌قدرها،
خودت را بدهکار کرده بودی به من و
هنوز
آن نزدیک‌های ساعت پنج
حسابت را پاک نکرده بودی که
هر چقدر هم اصرار کنم
«به جاش یک چیزی برای من بخر»،
تو، همین‌جوری، فقط،
زمین را نگاه کنی و
باور نکنی که
من باور نمی‌کنم
این آخرین بار است.

باور نمی‌کنی، اما،
دنبالش هستم که
بلیت تئاتر بیضایی را
جور کنم که برویم.
دنبالش هستم که
برویم تئاتر ببینیم،
برویم ببینیم، بالاخره،
این تئاترهای دو سال پیش،
این تئاترهای روزهای رفتن‌ات را،
همین فردا،
شاید همین فردا،
برویم ببینیم و
باور نمی‌کنی.

Monday, July 20, 2009

 ۱۲

تو
در فاصله‌ی هر دو خط
حرف می‌زنی.
هر چه سپید که هست،
تو هستی که
مثل هفت‌سالگی‌هایت
حاضرجوابی می‌کنی.

تعریف کن،
تعریف کن که
امروز چطور گذشت،
امشب می‌خواهم فقط بشنوم،
کاغذ را
بگذار سپید بماند
تا صبح.

Sunday, July 19, 2009

 ۱۳

آدم‌ها فکر می‌کنند که
تو به این کلمه‌ها خیانت می‌کنی،
آدم‌ها فکر می‌کنند که
من دارم به خودم خیانت می‌کنم،
فکر می‌کنند که
تو
لابه‌لای خوشی‌های تازه و
آدم‌های تازه
یادت رفته است حتا
که فردا،
روبه‌روی آن کتاب‌فروشی،
قرار است خیلی معطل‌ام نکنی.

آدم‌ها، آدم‌ها.
چه دلم سفر خواسته است،
اما،
حتا یک نفر
هم‌سفر
پیدا نمی‌شود که
سکوت را بفمهد،
پرسه‌های من را بفهمد،
که می‌خواهم شهر تو را
کوچه کوچه
دنبالت بگردم
در سکوت و
در باران،
باران،
آن‌جور بارانی که
این آدم‌ها باورش نمی‌کنند و
باور نمی‌کنند که
اداره‌ی هواشناسی
هر روز
هوای شهر تو را
بارانی پیش‌بینی می‌کند.

بیا یک قرار تازه بگذاریم،
بیا به‌جای کتاب‌فروشی،
روی «پل دوم» قرار بگذاریم.
توی شهر شما آیا
می‌شود روی پل‌ها قرار گذاشت؟
توی شهر شما آیا
آدم‌ها سکوت را می‌فهمند؟
یک سکوت بلند را می‌فهمند؟
بغض را
باران را
آیا هنور می‌فهمند؟
«دلم برای دست‌های تو تنگ شده» را
آیا می‌فهمند و
می‌فهمند که
این کلمه‌ها حرام نمی‌شوند،
که فقط تو کمی دیر کرده‌ای و
من فقط کمی بی‌تابی می‌کنم.

Saturday, July 18, 2009

 ۱۴

دیر کرده‌ای،
شاید توی ترافیک مانده‌ای،
شاید هر چی،
نمی‌دانم.

دیر که می‌کنی خبر بده،
یک خبری،
هر خبری،
مثل همه،
مثل همه که به هم خبر می‌دهند.
مثل همه که عادی هستند،
عادی، عادی.

من چرا باید بی‌خبر باشم،
چرا هر شب باید این‌جوری،
همین‌جوری، مدام،
تاوان بدهم که
بد بوده‌ام،
بدتر،
از آن دربان دانشکده هم حتا،
که هر روز به تو می‌گوید
«با روسری دانشگاه نیا خانوم»
و تو می‌گویی «چشم»
و بعد پقی می‌خندی لابد،
که «برو بابا»، لابد،
یا هر چی،
و اصلا «مقنعه» نداری،
تلافی همه‌ی روزهای دبیرستان.

بد کرده‌ام، اما نه این‌قدر،
بی‌خبری شکنجه است،
این‌جور تلافی نکن،
دیر که می‌کنی خبر بده،
حتا اگر نمی‌آیی،
حتا اگر
این همه سال است که
نیامده‌ای.

Friday, July 17, 2009

 ۱۵

روان‌پزشکِ آخر،
می‌گفت که من باید بستری شوم،
می‌گفت که تو هرگز وجود نداشته‌ای.
من انکار می‌کردم و او می‌گفت
فقط یک دلیل بیاورم که
تو وجود داری،
مثلا
شماره‌ی تلفنی بدهم از تو.
من شماره‌ات را از حفظ گفتم،
روان‌پزشک
تلفن را گذاشت روی بلندگو
و شماره‌ات را گرفت،
اپراتور، به سردی، گفت
چنین شماره‌ای وجود ندارد.
روان‌پزشک بی‌رحمانه لبخند زد،
من، ترسیده، از خواب پریدم.

کابوس می‌دیدم.

Thursday, July 16, 2009

 ۱۶

و آن پری‌سانی که
شبیه‌ترین است به تو،
و سنگ‌ها را
بیشتر از آدم‌ها دوست داشت،
و با دیالوگ‌های «شیر شاه» شوخی می‌کرد،
و «ترمینال» را فارسی می‌گفت،
و هیچ ندانست که
آن «پایانه»
جای خوبی برای گفتن آن‌حرف‌ها نبود،
سرانجام،
آن حرف‌ها را گفت و
تنها گفت: «خداحافظ»،
و خدا، حافظ من بود،
که شکستم و
سنگ نبودم،
در شبِ آخرین خبر.

Wednesday, July 15, 2009

 ۱۷

به میکل‌آنجلو بگو
آن آدم‌برفی را می‌سازیم،
حتا اگر وسط مرداد،
برف پیدا می‌کنیم.

بگو:
رویای ما فاتح خواهد شد،
حتا اگر کلمه‌ها خیانت کنند،
حتا اگر از همیشه دیرتر باشد،
ما برنده می‌شویم یک روز،
و آن آدم‌برفی را می‌سازیم،
حتا اگر دست‌هامان آب شده باشند

به میکل‌آنجلو، بگو.

Tuesday, July 14, 2009

 ۱۸

و خدا، هست.
دیشب خدا در تخت‌خواب من بود،
و از استخوان‌های آسیاب‌شده‌ام،
مرا باز آفرید.

حرف نمی‌زنی،
حرف نمی‌زنی،
و شب‌ها،
دردِ بی‌حرفی تو
به استخوان که می‌زند
بی‌هوش می‌شوم.
صبح،
هر سپیده‌ی صبح،
زیر گوش‌ام زمزمه می‌کنی:
«باش»،
و خدا مرا دوباره می‌آفریند.

Monday, July 13, 2009

 ۱۹

مادرت
همه را
بافته بود و
تن‌ات کرده بود و
تو
در ترانه‌های بافته‌اش
سردت شده بود
وقتی که در کوچه‌ی اختصاصی
- زیبای زیبای من! -
مانده بودی.

کوچه‌ی «نیایی».
و تو که دلم می‌خواست بیایی،
تو که دلم شانه‌هایت را...
و فقط یک‌بار دیگر خنده‌ات را...
و آن بافتنی که چقدر طوسی بود،
و دریا آن روز انگار طوسی بود،
و من غرق شده بودم انگار و
غرق شده باشم انگار و
غرق در طوسی شده‌ام،
در تو.

Sunday, July 12, 2009

 ۲۰

کرم‌ها
چشم‌های مرا
خورده‌اند.
فقط صداها را می‌شنوم،
زیر این خاک‌ها که خوابیده‌ام.

می‌شنوم که می‌آیی،
صدای پاها را می‌شنوم،
آب که می‌ریزی می‌فهمم،
خاکم که خیس می‌شود،
می‌شنوم.
دست که می‌کشی روی سنگ،
صدای انگشترت را روی سنگ
می‌شنوم.

چیزی به من بگو،
یک چیزی،
هر چیزی،
و «ر» را «مخصوص» تلفظ کن،
مثل وقتی که می‌گفتی «مرسی»،
مثل هر وقتی که دوستم داشته‌ای،
و من دوست داشتم که نگاهت کنم،
و هنوز نیامده بودند کرم‌ها،
آه،
کرم‌ها.

Saturday, July 11, 2009

 ۲۱

ما یک عکس دونفره داریم،
از این‌ها که توی میهمانی‌ها می‌اندازند،
توی جشن تولدها،
یا دورهمی‌های همین‌جوری.

تو جین مشکی پوشیده‌ای،
و پیراهن یقه‌دار قرمزی که
آستین‌هاش را تا زده‌ای بالا،
و دست راستت را حلقه کرده‌ای دور من،
و موهای آزادت روی پیشانی‌ات آمده،
و می‌خندی.

من این عکس را
یک شب گرفته‌ام که
این‌طرفِ دوربین
خیلی دل‌تنگ بوده‌ام و
آن‌طرفِ دوربین
خیلی خوشبخت‌.

Friday, July 10, 2009

 ۲۲

ببین،
برای تو می‌نویسم،
با این دست‌های بی‌حس و
این سینه‌ای که می‌سوزد،
برای سراغ تو می‌نویسم که
امروز،
ساعت هفت عصر،
هیچ خطی به نگرانی‌ات راه نمی‌داد.

ببین،
این روزها همه تو را می‌شناسند،
این بچه‌ها که
حتا اسم‌شان را نمی‌دانم،
این بچه‌های زیر «اشک‌آور»،
این بچه‌ها که
پا روی زمین می‌کشیدند و
می‌رفتند،
همه تو را می‌شناختند،
اسم تو را از چشم‌های من خوانده بودند.

خوبم، خوب می‌شوم،
اسم تو مرگ‌ناپذیرم کرده است.

Thursday, July 09, 2009

 ۲۳

یکی بود،
یکی نبود،
و از بس که نبود،
روزها را می‌شمرد تا
به یاد بیاورد
بودنی را که بود،
اما دور بود.

یکی بود،
یکی نبود،
و انتظار که
خاطره‌ها را می‌شمرد
تا خواب.

گفتم:
تو را نمی‌شود شماره زد،
یکی بودنت را که می‌شود.