نقطه
یک شهر روی دست من مانده است،
یک انزلی با پلهای اول و دوماش،
که یکبار، یک زمستان، به آن سفر کردهام،
و همینقدر بیشتر دربارهاش نمیدانم.
یک شهرک روی دست من مانده است،
یک اکباتان، با گلفروشیهای نداشته،
با گلفروشیهایی که خیال کردهام،
که هیچوقت توی خیابانهاش قدم نزدهام.
و «دهم مرداد» روی دست من مانده است،
که تولدی نبود، هیچ نبود،
و «یک مشت شعر» که روی دست من مانده است،
یک مشت شعر برای مخاطبِ تمامشده،
تباهشده،
که همانطورها که شعر میگفتم برای او،
همانطورها مرده است.
مرده است، اما،
من بالای یک قبر خالی عزاداری میکردم،
در تمام این روزها،
همینجورها که
انزلی روی دوشهای من بود و
اکباتان روی دوشهای من بود و
دهمین روز از مرداد و
شعرهایی که میگفتم هم حتا
روی دوشهای من
کمرم را میشکستند.
شکست.
تمام شد.
تاریخ خیالی من،
به تکرار نیفتاد،
به پایان رسید.
۲۰ آذر ۸۸
یک انزلی با پلهای اول و دوماش،
که یکبار، یک زمستان، به آن سفر کردهام،
و همینقدر بیشتر دربارهاش نمیدانم.
یک شهرک روی دست من مانده است،
یک اکباتان، با گلفروشیهای نداشته،
با گلفروشیهایی که خیال کردهام،
که هیچوقت توی خیابانهاش قدم نزدهام.
و «دهم مرداد» روی دست من مانده است،
که تولدی نبود، هیچ نبود،
و «یک مشت شعر» که روی دست من مانده است،
یک مشت شعر برای مخاطبِ تمامشده،
تباهشده،
که همانطورها که شعر میگفتم برای او،
همانطورها مرده است.
مرده است، اما،
من بالای یک قبر خالی عزاداری میکردم،
در تمام این روزها،
همینجورها که
انزلی روی دوشهای من بود و
اکباتان روی دوشهای من بود و
دهمین روز از مرداد و
شعرهایی که میگفتم هم حتا
روی دوشهای من
کمرم را میشکستند.
شکست.
تمام شد.
تاریخ خیالی من،
به تکرار نیفتاد،
به پایان رسید.
۲۰ آذر ۸۸

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://files.siavashoon.com/Home/mail.png)
