Friday, December 11, 2009

 نقطه

یک شهر روی دست من مانده است،
یک انزلی با پل‌های اول و دوم‌اش،
که یک‌بار، یک زمستان، به آن سفر کرده‌ام،
و همین‌قدر بیشتر درباره‌اش نمی‌دانم.

یک شهرک روی دست من مانده است،
یک اکباتان، با گل‌فروشی‌های نداشته،
با گل‌فروشی‌هایی که خیال کرده‌ام،
که هیچ‌وقت توی خیابان‌هاش قدم نزده‌ام.

و «دهم مرداد» روی دست من مانده است،
که تولدی نبود، هیچ نبود،
و «یک مشت شعر» که روی دست من مانده است،
یک مشت شعر برای مخاطبِ تمام‌شده،
تباه‌شده،
که همان‌طورها که شعر می‌گفتم برای او،
همان‌طورها مرده است.

مرده است، اما،
من بالای یک قبر خالی عزاداری می‌کردم،
در تمام این روزها،
همین‌جورها که
انزلی روی دوش‌های من بود و
اکباتان روی دوش‌های من بود و
دهمین روز از مرداد و
شعرهایی که می‌گفتم هم حتا
روی دوش‌های من
کمرم را می‌شکستند.

شکست.
تمام شد.
تاریخ خیالی من،
به تکرار نیفتاد،
به پایان رسید.

۲۰ آذر ۸۸

Saturday, December 05, 2009

 در گلخانه‌ای که ساخته‌ام

بله، هنوز تازه هستند،
همین دیروز اتفاق افتاده‌اند،
و اصلا همین چند ساعتِ پیش،
همین چند ساعت پیش بود که با هم حرف زدیم.
ببین چه بی‌خود، چه بی‌خود دلم گرفته است.

همین چند ساعتِ پیش بود،
اما،
نمی‌دانم چرا انگار
چرا انگار ماه‌هاست که بی‌خبرم،
یک سال و دو سال و بیشتر است که بی‌خبرم،
حتا اگر که هر شب،
هر شب،
صندوق نامه‌ها را به هوای نامه‌ای از تو باز کنم،
و حتا وقتی که با تلفن حرف می‌زنم،
مدام نگران باشم که
مبادا
تو زنگ بزنی و پشت خط بمانی.

آن ساقه را هم که کاشته بودیم،
درخت نشد، اما زنده ماند،
توی این گلخانه زنده ماند، اما درخت نشد،
زنده ماند، به همان قامتی که چند ساعتِ پیش بود،
همین چند ساعت پیش که دلت شکست،
و بغضی که توی گلو داشتی انگار شکست،
و من از آن کوچه‌پس‌کوچه‌های «هفتِ تیر» به تو زنگ زده بودم،
که در آخرین تلاش‌ها
به تو بگویم که بگذاری بماند،
بگذاری زنده بماند.
مانده است هنوز.

توی گلخانه همه‌چیز زنده است،
توی گلخانه همه‌چیز تازه است،
همه چیز، دستِ بالا، مال همین دو سه روز پیش هستند،
حتا یک تماس تلفنی داریم، مال چند ساعتِ پیش،
و از خاطره‌ی صدای تو
در بهترین و پر از نورترین جای گلخانه نگهداری می‌شود،
کنار آن چند تا نامه‌ی آخر،
و آن عکس‌ات که
سرت را کج کرده‌ای و
به دوربین نگاه می‌کنی.

پس عجیب نیست که امشب نامه‌ای ننوشته‌ای،
وقتی آخرین نامه مال دیروز است،
و عجیب نیست که تلفن نزده‌ای،
وقتی همین چند ساعتِ پیش حرف زده‌ایم،
اما،
عجیب است که من این‌قدر بی‌خبر مانده‌ام،
انگار که یک سال، دو سال، بیشتر،
و چه بی‌خود، چه بی‌خود، دلم گرفته است،
توی این گلخانه‌ای که خودم ساخته‌ام،
از درست آخرین روزهای بودنت،
از درست فردا، فردای رفتنت،
همین فردا که سال‌هاست اتفاق افتاده است.

۱۴ آذر ۸۸