Sunday, January 03, 2010

 باور کردنش سخت است

امروز ناگهان فهمیدم که من ساعت مچی ندارم. حیرت‌انگیز است این‌که چه‌طور در همه‌ی این مدت شما را ناامید کرده‌ام، همین‌طور که در خیابانی مرا دیده‌اید که از دور می‌آیم و با خودتان فکر کرده‌اید که حتما باید ساعت مچی داشته باشم، و وقتی از من ساعت را پرسیده‌اید من به ساعت موبایل نگاه کرده‌ام و جواب‌تان را داده‌ام و ناامیدتان کرده‌ام. به همین زودی و در همان اولین سوالی که از من پرسیده‌اید فهمیده‌اید که درباره‌ی من اشتباه کرده‌اید. این روزها آدم‌های زیادی نیستند که ساعت مچی می‌بندند، و شما وقتی مرا از دور دیده‌اید با خودتان فکر کرده‌اید که انگار من شبیه آدم‌های زیادی نباشم، اما اشتباه کرده بودید، من مثل یک آدم معمولی از روی ساعت موبایل جواب‌تان را داده‌ام، چون ماجرا فقط این نیست که من مثل یک آدم معمولی هستم، بلکه ماجرا این است که تماما یک آدم معمولی هستم. و شما سر تکان داده‌اید و رفته‌اید. دل‌تان گرفته است و رفته‌اید. گفته‌اید «حیف، این هم ساعت مچی نداشت، چقدر شبیه بود به آن تصویر ذهنی، اما ساعت مچی نداشت» و رفته‌اید. رفته‌اید دوباره خواب مرا دیده‌اید که از من ساعت می‌پرسید و من دست چپم را بالا می‌آورم و به مچ‌ام نگاه می‌کنم و ساعت را به شما می‌گویم و لبخند می‌زنم و می‌روم و شما می‌ایستید ادامه‌ی رفتنم را تماشا می‌کنید تا صبح، تا خود صبح که من در انتهای خیابان ناپدید شوم و شما از خواب بیدار شوید. بعد دل‌تان بگیرد از نبودنم. در تمام طول روز دل‌تان گرفته باشد، که چرا رفتم، چرا نیستم، چرا فقط خیالی هستم. اگر ساعت مچی داشتم حالا شما من را در بیداری هم پیدا کرده بودید، حالا دیگر می‌توانستید همان‌جا درست بعد از این‌که من ساعت را از روی ساعت مچی‌ام به شما گفته‌ام، مرا به یک قهوه دعوت کنید. هیچ معمول نیست چنین دعوتی بعد از پرسیدن ساعت از یک غریبه، اما من دعوت شما را قبول می‌کردم. و حتما همان نزدیکی‌ها یک کافه پیدا می‌شد، من همه‌ی کافه‌های این شهر را بلدم. و می‌دانم که همه‌ی آن نوشته‌های «سیگار کشیدن ممنوع» را از ترس «اماکن» چسبانده‌اند به دیوارهای‌شان. وگرنه این‌جا همه چیز آزاد است، سیگار کشیدن آزاد است، ساعت پرسیدن آزاد است، ساعت مچی داشتن آزاد است، خواب دیدن آزاد است، تنها این من هستم که ساعت مچی ندارم، و متاسفم، باور کردنش سخت است، من هیچ‌وقت ساعت مچی نداشته‌ام.