رسیدن
آدمها تا یک روزی از زندگیشان شاید فقط زندگی را خیال میکنند، زندگی را واقعا زندگی نمیکنند. خیال میکنند که فردا که زندگیشان شروع شود همهی آنچیزها که باید یاد گرفته باشند را یاد میگیرند و از بهترین دانشگاههای دنیا بالاترین مدرکها را میگیرند و آن خانهی رویایی توی آن خیابان رویایی را میخرند و آن ماشین محبوبشان را سوار میشوند و با معشوق رویاییشان بالاخره ازدواج میکنند و بچههایشان را که زیباترین اسمهای دنیا را برایشان انتخاب کردهاند برای درس خواندن به بهترین مدرسهی شهر میفرستند. حتا اگر خیالپردازتر باشند، میتوانند وقتی که اختتامیهی جشنوارهای را میبینند خیال کنند که روزی بهترین فیلم دنیا را میسازند و از بهترین جشنوارههای دنیا بهترین جایزهی جشنواره را میگیرند و موقع تحویل گرفتن جایزهشان، روی سن، آن را به آدمی تقدیم میکنند که روزگاری ترکشان کرده است و ثابت میکنند به او که در انتخابش اشتباه کرده است، همینطور که دارند با حلقهی توی دستشان بازی میکنند تا به رخ او بکشند که دیگر برای پشیمانی دیر شده است. یا میتوانند وقتی برندههای یک جایزهی ادبی اعلام میشود خیال کنند که روزی بهترین مجموعهداستان دنیا را مینویسند که خطبهخط داستانهایش را خوانندههایشان دوست دارند از حفظ کنند یا پشت کارتپستال برای یار در سفرماندهشان بنویسند و چنان آن داستانها خوبند که مجبورند وقت مصاحبه با منتقدهای ادبی و بعد از شنیدن تعریفهای آنها، کمی شکستهنفسی کنند و بگویند که ای بابا، اینطورها هم نیست، این تازه اولین مجموعهداستان من است. و خب، خیالپردازی که انتها ندارد، حالا نوبت خیال کردن دربارهی رمانی است که روزگاری مینویسند و دنیا را تکان میدهد و تکان میدهد و تکان میدهد.
آدمها اما از یک روزی به بعد دیگر نمیتوانند زندگی را فقط خیال کنند، چون چشم باز میکنند و میبینند که زندگی چند وقتی است که واقعا شروع شده است، چون چشم باز میکنند و میبینند که دارند واقعا زندگی میکنند. واقعا چند وقتی است که هر روز باید روزی دوازده ساعت کار کنند و تازه باز پولی در نمیآورند. از کارشان لذت نمیبرند، مثل کار کردن خر است برای خوردن یابویی که رییسشان است. درسشان را در یک دانشگاه متوسط تا یکجایی خواندهاند و با یک مدرک میانی رها کردهاند. از معشوقشان دور افتادهاند. شب که به سقف اجارهای بالای سرشان میرسند آنقدر خستهاند که رمانی که کنار تختخوابشان است چند صفحه بیشتر پیش نمیرود و چشمهایشان روی هم میآید. اضافه وزن پیدا کردهاند، صبح که از خواب بیدار میشوند هیچ حواسشان نیست که قیافهشان توی آینه هیچ شبیه آن آدم ایدهآلی نیست که زمانی خیال میکردند در سیسالگی شبیه او میشوند، حواسشان نیست چون کمبود خواب دارند. حواسشان نیست چون فقط به این فکر میکنند که چطور میتوانند سر وقت به سر کارشان برسند، چون اگر خیلی خوششانس باشند فقط دنبال نقشه کشیدن برای ساعت نهار هستند که به معشوقشان تلفن بزنند و بگویند هنوز دوستش دارند، هنوز چند روزی بیشتر برایشان صبر کند، وام اداره دارد جور میشود، تعاونی اداره دارد به کارمندها زمین قسطی میدهد، تو فقط چند وقت دیگر صبر کن عزیزم، میدانم خسته شدهای از این وضع، خب، میبینی که، من دارم همهی تلاشم را میکنم، بابام بازاری بوده یا مادرم دختر بازاری، شارژ موبایلم دارد تمام میشود، تمام هم نشود صدا قطع و وصل میشود، فقط زود بگو که دیگر چه کار میتوانم بکنم، زود بگو تا قطع نشده. بیپ، بیپ.
آدمها، بیمعجزهماندههای معمولیشان، تا وقتی که کودک هستند، یا دست بالا تا وقتی که هنوز جوانیشان تمام نشده است، زندگی نمیکنند، زندگی را فقط خیال میکنند. بزرگسالی که شروع شد، همه چیز تمام شده است، فرصت خیالکردن تمام شده است. کافی است به نزدیکیهای میانسالگی برسند، همین میانسالگی که دیگر سن و سالشان عدد ندارد، همین میانسالگی که همیشه همین نزدیکیهاست و فقط حواسشان نیست، فقط خیال میکنند که هیچوقت نمیرسد، نمیرسد، نمیرسد.
میرسد. حالا تو برو دنبال معجزه باش.
آدمها اما از یک روزی به بعد دیگر نمیتوانند زندگی را فقط خیال کنند، چون چشم باز میکنند و میبینند که زندگی چند وقتی است که واقعا شروع شده است، چون چشم باز میکنند و میبینند که دارند واقعا زندگی میکنند. واقعا چند وقتی است که هر روز باید روزی دوازده ساعت کار کنند و تازه باز پولی در نمیآورند. از کارشان لذت نمیبرند، مثل کار کردن خر است برای خوردن یابویی که رییسشان است. درسشان را در یک دانشگاه متوسط تا یکجایی خواندهاند و با یک مدرک میانی رها کردهاند. از معشوقشان دور افتادهاند. شب که به سقف اجارهای بالای سرشان میرسند آنقدر خستهاند که رمانی که کنار تختخوابشان است چند صفحه بیشتر پیش نمیرود و چشمهایشان روی هم میآید. اضافه وزن پیدا کردهاند، صبح که از خواب بیدار میشوند هیچ حواسشان نیست که قیافهشان توی آینه هیچ شبیه آن آدم ایدهآلی نیست که زمانی خیال میکردند در سیسالگی شبیه او میشوند، حواسشان نیست چون کمبود خواب دارند. حواسشان نیست چون فقط به این فکر میکنند که چطور میتوانند سر وقت به سر کارشان برسند، چون اگر خیلی خوششانس باشند فقط دنبال نقشه کشیدن برای ساعت نهار هستند که به معشوقشان تلفن بزنند و بگویند هنوز دوستش دارند، هنوز چند روزی بیشتر برایشان صبر کند، وام اداره دارد جور میشود، تعاونی اداره دارد به کارمندها زمین قسطی میدهد، تو فقط چند وقت دیگر صبر کن عزیزم، میدانم خسته شدهای از این وضع، خب، میبینی که، من دارم همهی تلاشم را میکنم، بابام بازاری بوده یا مادرم دختر بازاری، شارژ موبایلم دارد تمام میشود، تمام هم نشود صدا قطع و وصل میشود، فقط زود بگو که دیگر چه کار میتوانم بکنم، زود بگو تا قطع نشده. بیپ، بیپ.
آدمها، بیمعجزهماندههای معمولیشان، تا وقتی که کودک هستند، یا دست بالا تا وقتی که هنوز جوانیشان تمام نشده است، زندگی نمیکنند، زندگی را فقط خیال میکنند. بزرگسالی که شروع شد، همه چیز تمام شده است، فرصت خیالکردن تمام شده است. کافی است به نزدیکیهای میانسالگی برسند، همین میانسالگی که دیگر سن و سالشان عدد ندارد، همین میانسالگی که همیشه همین نزدیکیهاست و فقط حواسشان نیست، فقط خیال میکنند که هیچوقت نمیرسد، نمیرسد، نمیرسد.
میرسد. حالا تو برو دنبال معجزه باش.

![Siavashoon [at] Gmail [dot] Com](http://files.siavashoon.com/Home/mail.png)

1 Comments:
Tekan am dadi
Post a Comment
<< صفحهی اول