Friday, July 16, 2010

 حال‌ها

من باید مراقب تو باشم،
مراقب باشم باد که می‌آید آشفته نشوم،
فریاد نکشم از آشفتگی،
من که همه‌ی عمر فریاد کشیده‌ام،
در خودم،
در نگاهم،
در آن کلمه‌های شرم‌زده که نگفته‌ام.

من باید مراقب تو باشم،
تو که خوشبختی من هستی و
دیگر فریاد نمی‌کشم،
تو که خوشبختی من هستی و
به تو نگاه می‌کنم،
به چشم‌های تو
که غمگین
که تنها
خداوندی می‌کنند بر ضربان من،
نبض من،
جان من!
بر هر نفسی که برمی‌آید و
بند می‌آید و
چقدر می‌توانی زیباتر باشی
هر روز، هر روز.

اقبال من بمان،
من که اقبالم بلند نبود،
من که اقبالم بلند شده است،
نه در یک شب خوابیدن و بیدار شدن و پیدا کردنت،
که من سال‌ها بود گم‌ات کرده بودم،
و تو هم بگو که گم کرده بودی مرا،
که پیدا کرده‌ای مرا،
با همین چشم‌ها بگو،
همین‌طور غمگین و تنها،
همین‌طور که نفس‌گیری،
که جانم را می‌گیری
وقتی نگاهم می‌کنی و
جانم!
نه،
زنده می‌شوم،
می‌خندانمت،
با همین حال خوب که
حال من خوب شده است حالا،
همین حالا،
در همین حال‌ها که هستم و
دیگر تنها نیستی،
در همین حال‌ها که هستم و
دیگر بخند،
دیگر بمان برای من،
دیگر فریاد نمی‌کشم،
من باید مراقب تو باشم.

۲۵ تیر ۸۹